دنیز به صنم می گوید که بودن جان در اینجا برایت خوب نیست و صنم می گوید که جان برایش تمام شده است و مدتی به جان خیره می شود.
هیما با نگاه سرزنش باری به ایگیت خیره می شود و می گوید: «خیلی عجیب است که هنوز هم علاقه ات نسبت به صنم را رو نکردی! » ایگیت می گوید که دنبال فرصت مناسب بوده است. هیما می گوید: «اگر صنم بفهمد همه مدت خودت را به فلج بودن زده بودی ترکت خواهد کرد.. » ایگیت با نگرانی می گوید: «صنم در این مدت به من وابسته شده و هیچ وقت من را ترک نمی کند. »
امره به دیدن پدرش می رود و می گوید که نهاد او را برای شام دعوت کرده است. هیما هم با جان تماس می گیرد و او و امره را برای شام به خانه اش دعوت می کند.
مظفر و جی جی در حال میوه فروشی هستند که جی جی می گوید: «ما دیگر صاحب شرکت شده ایم و لازم به میوه فروشی نیست. » مظفر می گوید: «شرکت هنوز مشتری ندارد و در ضمن مادرم و احسان شغال دست به یکی کرده و مال و اموالمان را بالا کشیده اند و به این کار احتیاج داریم. »
صنم نزد عزیز خان می رود که پیش پسرانش از هوای آزاد مزرعه لذت می برد و می گوید که صاحب ملک خواهد آمد تا درباره ی اجاره ملک صحبت کنید. سپس عطر دست ساز خود را به عزیز خان هدیه می دهد که جان با بوییدن آن یاد اولین دیدارش با صنم می افتد و نگاهشان در هم تلاقی می شود. کمی بعد مهربان خانم صاحب ملک از راه می رسد و عزیز خان و او با دیدن یکدیگر میخکوب هم می شوند. آنها عشاق قدیمی بودند که زمانه جدایشان کرد… دو نفری به سمت خانه ای که عزیز خان می خواهد اجاره کند می روند و از خاطرات گذشته و دلتنگی هایشان برای هم می گویند.
دنیز از مهربان درمورد عزیز خان می پرسد و مهربان خانم می گوید: «من و عزیز عاشق هم بودیم ولی هیما پیش قدم شد و با او ازدواج کرد. من هیچ وقت ازدواج نکردم و این مزرعه را برای خودم ساختم. زندگی بدون عشق بی معنی است… »
عزیزخان در قایق رو به پسرانش می گوید: «مهربان عشق اول و آخر من است! » سپس به جان چشم می دوزد و می گوید: «وقتی عاشق میشوی نباید رهایش کنی و از دستش بدهی چون عمر می گذرد و تو همچنان احساس کمبود می کنی. » عزیز خان شب را همراه مهربان خانم به خانه نهاد می رود و هیما هم که خبردار شده به طرف خانه نهاد به راه می افتد. محبوبه او را از پنجره می بیند و به لیلا می سپرد که او را از اینجا دور کند و لیلا به همراه امره، هیما را به رستورانی می برند.
جان در قایق است و دنبال بهانه ای است تا به دیدن صنم برود. او می رود و ایگیت و صنم را در حال صحبت می بیند. ایگیت به صنم می گوید که باید داستان جدیدش را شروع کند و از انتشاراتی در نیویورک پیش پرداخت گرفته است. صنم می گوید: «با دیدن جان درونم از کلمات خالی شده است. » ایگیت فکری می کند و می گوید که بهتر است به نیویورک بروند و آنجا نوشتن را شروع کند. جان که اینها را می شنود تحملش را از دست می دهد و به طرف قایقش می رود. صنم در ادامه حرف هایش به ایگیت می گوید: «اینجا برایم بهتر است. نمی خواهم از اینجا بروم. » ایگیت می گوید: «من می خواهم تو را به یک نویسنده بین المللی تبدیل کنم. » صنم می گوید: «همین که نویسنده خوبی باشم برای من کافی است. »
جان نزدیک قایق پدرش را می بیند و به او می گوید که باید برود و دلیلش را هم نپرسد. عزیز خان او را در آغوش می گیرد و با هم خداحافظی می کنند. صبح زود جان برای خداحافظی به دیدن صنم می رود و می گوید: «دارم میروم حرفی برای گفتن نداری؟ » صنم می گوید: «حرفی برای گفتن توی وجودم نمانده. » جان یکی از عطرهای صنم را برمی دارد و می رود و صنم که با رفتن جان بی قرار تر شده به دنبالش می رود اما قایق او از ساحل جدا شده و صنم با حسرت به آن چشم می دوزد و انگشتری که جان به او داده را در مشتش می فشارد. جان هم که همیشه شال صنم را همراه دارد ان را بو می کند و شروع می کند به خواندن کتاب صنم… اما طاقت نمی آورد و تکه ای از سکان قایق را به دریا می اندازد و از رفتن منصرف می شود.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز