جی جی و مظفر بدون خستگی دنبال مشتری برای آژانش تازه تاسیس خود هستند و بالاخره یک تبلیغ از یک ابزار فروشی دریافت می کنند. در این بین درم متوجه می شود زنی به اسم جیران  که عطرها و کرم های صنم را خریداری می کند آنها را به قیمت بالاتری در سایتی می فروشد و تصمیم می گیرد مانع کار این زن شود.

جان به امره می گوید: «برای رو شدن دست ایگیت در سوزاندن دفتر صنم فکری به خاطرم رسیده. می خواهم به او بگویم که در کلبه دوربین مخفی کار گذاشته بودم و می دانم کار سوزاندن دفتر کار توست! » در همین هنگام محبوبه به همراه امره به مزرعه می آید و یک ظرف دلمه برای صنم و ایگیت می آورد ولی متوجه می شود که امره با دختری مشغول صحبت تلفنی است. سریع به خانه برمی گردد و تصمیم می گیرد با نهاد مشورت کند.

صنم مقداری از دلمه ها را برای جان که می داند دلمه ها را دوست دارد به کلبه اش می برد.

عزیز خان که همه را دور خود جمع می کند و می گوید: «ما برای شرکت تازه تاسیسمان یک پروژه فوق العاده داریم. از آنجایی که صنم به عنوان هنرمند سال انتخاب شده من به موسسه ای که قرار است به او جایزه دهد پیشنهاد دادم به جای بروشور یک کتاب بزرگ با طراحی زیبا ارائه بدهیم که بین شرکت های بزرگ و موسسه های خیریه پخش شود. آنها هم از این ایده استقبال کردند. » ایگیت زیرلبی و با ناراحتی می گوید که کاش با او هم مشورت می کردند و صنم می گوید: «این پروژه برای ما سنگین است و تعدادمان هم کم است. » عزیز خان به او اطمینان می دهد که آنها یک گروه کامل هستند و از پس کار برمی آیند. و ادامه می دهد: «عکس گرفتن از تو هم به عهده جان است. »

ایگیت به صنم پیشنهاد می دهد در کتابش درمورد عطرش بنویسد. صنم می گوید: «آن عطر مال من است و نمی خواهم کسی از آن چیزی بماند. ولی درمورد سیمرغ خواهم نوشت. » جان می گوید: «پس درمورد آلباتروس هم بنویس. » صنم می گوید: «خواهم نوشت. او پرنده ای غول آسا است که تنها به آزادی خودش فکر می کند و خود سر است و تنها پرواز کردن را دوست دارد. » این حرف ها باعث ناراحتی جان می شود.

وقتی عزیز خان با پسرانش تنها می شود آنها از او می خواهند که به هیما سر بزند و جان از او درمورد گذشته می پرسد. بالاخره عزیز خان به دیدن هیما می رود و آنها به سردی با هم رفتار می کنند. سپس هیما عکس صنم را نشان عزیز خان می دهد و می گوید: «عشق خودش و پسرمان را وارد کتابش کرده و حالا از او سواستفاده می کند. این دختر باعث از دست رفتن شرکت و بدبختی های جان است. » عزیز خان با لحن سرزنش آمیزی به او می گوید: «چیزی که باعث بدبختی جان شده دوری از صنم است. »

صنم در اسکله نشسته و دارو می خورد و آرزوهایش را می نویسد و به آب می سپرد. جان از دیدن دارو خوردن او درد عمیقی در وجودش حس می کند. جان کنار او می نشیند و از او معذرت خواهی می کند. صنم می گوید: «بعد از رفتن تو اتفاق های زیادی افتاد ولی دیگر مهم نیست. تو به خاطر من نیامدی و به خاطر من هم اینجا نمانده ای. » جان می گوید: «تو به من اعتماد نکردی و باعث شدی بروم. » صنم می گوید: «تو اگر من را دوست داشتی میماندی. مثل من که نرفتم و ماندم و دیوانه شدم. » و اشک در چشم هایش جمع می شود.

نهاد و محبوبه که مطمئن شده اند امره خیانت می کند گزارش کارت اعتباری او را چک می کنند و متوجه می شوند که امره در طلا فروشی کارت کشیده است. به همین دلیل با امره سرسنگین رفتار می کنند و این باعث ناراحتی لیلا می شود.

در مزرعه جی جی متوجه می شود که صنم با خودش حرف می زند او نگران شده و به دنیز خبر می دهد. دنیز برای این که حال صنم را عوض کند او را به رقصدن دعوت می کند و مهربان و درم هم به آنها ملحق می شوند. صنم آرام  می شود و انرژی اش بیشتر شده و با صدای بلندی می گوید: «جان خوشتیپ ترین مرد اینجاست و مردی به خوشتیپی او ندیده ام! »

قبلی «
بعدی »

2 دیدگاه ها

  1. دانلود سریال های ترکی

  2. لطفا جهت دانلود رایگان سریالهای ترکی همکاری نمایید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است