درم به صنم می گوید: «قبلا هاله اطراف ایگیت رنگارنگ بود ولی الان تیره شده! چه اتفاقی برایش افتاده؟؟ » دنیز نگاهی به مظفر می کند و می گوید: «به نظر من جذابیت آدم ها بستگی به شخصیت آنها دارد. » کمی بعد درم به جی جی می گوید: «امروز جان از صنم عکاسی خواهد کرد و ما باید کاری کنیم آنها به هم نزدکتر شوند. »

جان دوربینش را آماده می کند تا از صنم عکس بگیرد و صنم با لباس سفید زیبایی روی تابی که مهربان خانم درست کرده است می نشیند و تاب می خورد و جان از زوایای مختلف از او عکس می گیرد و عاشقانه به او نگاه می کند.

نهاد و محبوبه که مطمئن شده اند امره در حال خیانت است او را تعقیب می کنند و در رستورانی امره را در حال ملاقات با دختری می بینند. محبوبه از او عکس می گیرد تا به لیلا نشان دهد. او به سرعت به خانه می آید و لیلا و هیما را در حال صحبت می بیند. محبوبه به لیلا می گوید: « می خواهم چهره واقعی شوهرت را نشانت دهم! » هیما هم فورا با امره تماس می گیرد و امره هم می آید و با دیدن عکس می گوید: «این زن یکی از دوستان ما به اسم امل است و من هدیه ازدواجمان را به او نشان دادم و او هم پسندید. » محبوبه و نهاد از رفتارشان شرمنده می شوند. هیما سریع می گوید: «به نظرم تو با طعنه گفتی که امره شبیه پدرش شده و دوست دختر دارد! » و با عجله به سمت مزرعه به راه می افتد.

ایگیت جان و صنم را در حال عکاسی می بیند و ناراحت می شود و جان فرصت را مناسب می بیند تا ایگیت را برای سوزاندن دفتر صنم گیر بیندازد. جان کنار ایگیت می ایستد و وانمود می کند در حال زنگ زدن به جایی است و می گوید: «از طرف شما یک هارد دیسک به دست من رسیده و آدرس یک شرکت امنیتی رویش نوشته شده. » و ادامه می دهد: «من می خواهم ویدیوی یک اتفاق را که سال پیش افتاده بررسی کنم. » ایگیت با شنیدن حرف های جان مضطرب می شود. سپس جان به امره می گوید: «ایگت به هارد دیسک مشکوک شده. از تو می خواهم هارد را جلوی چشم او به کلبه ببری و در را قفل کنی. » امره طبق خواسته او عمل می کند. سپس منتظر می مانند تا عکس العمل او را ببینند.

جان بقیه عکس برداری را در خانه صنم جلوی کتابخانه او می کند اما صنم تمرکز ندارد و اعصابش به هم می ریزد و جان از همه می خواهد تنهایشان بگذارند و تلاش می کند دست صنم را بگیرد ولی صنم خودش را از او دور می کند. جان می گوید: «لازم نیست مثل غریبه ها با هم رفتار کنیم. » و صنم گریه می کند. سپس می گوید: «بهتر است همدیگر را نادیده بگیریم. من دیگر به چیزی باور ندارم. » در همین حال امره با جان تماس می گیرد و می گوید که ایگیت سعی دارد وارد کلبه چوبی شود و جان هم خودش را به آنجا می رساند و مطمئن می شوند که سوزاندن دفتر واقعا کار ایگیت بوده است.

هیما به مزرعه می رسد و همراه او محبوبه و لیلا هم می آیند و سعی می کنند مانع او شوند. ولی شیما دست بردار نیست. هیما با مشت و لگد در خانه مهربان را می کوبد. عزیز و مهربان با هم دم در می آیند. هیما با دیدن آنها بی هوش می شود. در همین حال بولوت به همه خبر می دهد که کلبه چوبی ای که جان در آن بود آتش گرفته. جان با وجود آتش داخل کلبه می شود و صنم فریاد زنان او را صدا می زند و امره و نهاد مانع رفتن صنم به داخل کلبه می شوند. ایگیت از پشت بوته ها مشغول تماشای آتش سوزی ای است که خودش به راه انداخته.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز