صنم و جان در قایق هستند و چای می خورند. کمی بعد صنم می گوید اگرچه به خارج از ترکیه برای معرفی کتابش نرفته اما همه جای ترکیه را در سایه کتابش گشته است. او بعد از کمی مکث می گوید: «می خواهم قبل از رفتنت چیزی را اعتراف کنم و از تو عذرخواهی کنم. من قبل از این که تو را بشناسم قضیه تو را می دانستم. تو ماجراجو، نترس، عکاس و آزاد زندگی میکردی وقتی عاشقت شدم خواستم جلویت را بگیرم چون می ترسیدم ترکم کنی. از این که می خواستم عوضت کنم از تو معذرت می خواهم. » و گریه می کند. جان هم می گوید: «من هم یک عذرخواهی به تو بدهکارم. هرگز توی زندگیم به کسی جز تو اعتماد نکردم. تو دختر دلپاکی بودی و من می خواستم تو را هم شبیه خودم کنم. من هم اشتباه کردم. » صنم می گوید: «دنیای ما خیلی با هم فرق دارد. » جان می گوید: «فقط می خواهم بدانی که دفترت را من نسوزاندم. » صنم در جواب می گوید: «آن شبی که به کلبه ی در حال سوختن رفتی فهمیدم که سوزاندن دفتر کار تو نبوده. » کمی بعد صنم که فکر میکرد جان قصد رفتن از ترکیه را دارد وقتی می بیند جان قایقش را می فروشد متعجب و در عین حال خوشحال می شود. جان به او نگاه می کند و می گوید که به خاطر پدرش می خواهد بماند.

بولوت در اداره پلیس به عنوان وکیل مظفر، جی جی، درم و دنیز وارد می شود. جلال شوهر جیدان، با دیدن او می گوید: «من از موکلین شما به علت تولید کرم های زنم به صورت غیر قانونی شکایت دارم. » بولوت مدارکی را مبنی بر این که کار تولید کرم ها بر عهده صنم است و جیدان از سادگی او سواستفاده کرده به رئیس پلیس ارائه می دهد. پلیس بعد از بررسی مدارک به بولوت می گوید: «موکلین شما آزاد هستند. » و رو به جلال می گوید که مدارک کافی برای اثبات حرفش ندارد و جلال می گوید که شکایتش را پس نمی گیرد و سریع می رود. کمی بعد مهربان و عزیز خان وارد اداره پلیس می شوند و رئیس پلیس با دیدن مهربان، مامورین خود را سرزنش می کند که چرا باعث شده اند مهربان تا آنجا بیاید! سپس رو به مهربان می گوید: «وکیل شما اینجاست و دوستان شما هم آزاد هستند. » مهربان که از وجود وکیل بی خبر است با دیدن بولوت در لباسی شیک متعجب می شود. بولوت جریان را برای ان دو توضیح می دهد. هیما هم همراه محبوبه تا اداره پلیس آمده تا شاهد تحقیر شدن مهربان بو عزیزخان باشد ولی وقتی می فهمد که آنها آزاد شده اند با ناراحتی برمی گردد. درم که نمی دانسته بولوت وکیل است از دنیز قضیه را می پرسد و او می گوید: «بولوت وکالت خوانده اما بعدها تمام ثروتش را به فقرا بخشیده و خواسته زندگی ساده ای داشته باشد. و حتی قسم خورده بود که دیگر هیچ وقت وکالت نکند. » درم که خیال میکرد بولوت کشاورزی ساده است متعجب به او خیره می شود.

امره برای فروختن ماشینش به بنگاه معاملاتی می رود و از بین حرف های صاحب بنگاه متوجه می شود که آنها دنبال کسی برای فروش ماشین هستند. او به صاحب بنگاهی می گوید که می خواهد آنجا کار کند.

درم و بقیه به مزرعه می رسند و وقتی می بینند خبری از جان و صنم نیست مظفر می گوید: «خوب شد نیستند و شاهد دستگیر شدن ما نبودند. » درم رو به بولوت می گوید: «تو وکیل بودی و آن وقت به صنم اجازه دادی مفت و مجانی کرم هایش را بفروشد؟ او دختر ساده دلی است و تو باید مراقبش بودی و جلویش را میگرفتی. » جان و صنم از راه می رسند و صنم با دیدن بولوت در ان لباس رسمی و کرم های تولیدی خودش متعجب می شود و بولوت همه چیز را برایش توضیح می دهد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز