Loading Posts...

سریال عطر عشق قسمت 56

صنم دوباره نوشته اش را در مورد رمانتیسم به جان نشان می دهد ولی جان خوشش نمی آید و می گوید از اول بنویس. صنم حرف او را باور نمی کند ولی جان نوشته او را پاره می کند و می گوید: « اگر خوب بود می گفتم خوب است.» صنم داد و بیداد می کند. لیلا از اتاقش رفتار او را می بیند و او را به گوشه ای می برد و به او توصیه می کند که مراقب رفتارش باشد. صنم به او اعتراف می کند که با جان دوست شده است. لیلا باورش نمی شود و می گوید: «امکان ندارد و اگر هم اینطور باشد عاقبت ندارد.» ولی صنم حرف او را قبول نمی کند و می گوید: «برای به دست آوردن عشقم می جنگم.» بالاخره درم نوشته ولکان را می پسندد که این باعث ناراحتی صنم می شود. جان امره را در آغوش می گیرد و به او به خاطر بستن قرارداد با شرکت یرته تبریک می گوید. بعد از تعطیلی شرکت لیلا به دیدن عثمان می رود و به او می گوید: «صنم دارد آبرویش را می برد. او عاشق جان شده است. لطفا با او صحبت کن تا دست از این عشق بی فرجام بردارد.» عثمان جواب می دهد: «بگذار تجربه کند. تو خودت هم عاشق امره هستی. باید او را درک کنی.» لیلا می گوید: «ولی امره آدم مناسبی نیست.» عثمان عصبی می شود و به لیلا می گوید: «خواهش می کنم بس کن. سال ها عاشقت بودم ولی نتوانستم بگویم. هر وقت به چشم هایت نگاه می کنم دلم می لرزد. من از تو جواب نمی خواهم. حالا که همه چیز را به تو گفتم می توانم به آینده ام فکر کنم. برایت آرزوی خوشبختی می کنم.» و به آرامی لیلا را در آغوش می گیرد. سر میز صبحانه، آیلین به جان که چشمش به انگشتر او افتاده است می گوید: «صنم دختر عجیبی است. هر سوالی از او بکنی فرار می کند و جواب نمی دهد.» جان می گوید از دیدن انگشتر صنم در دست تو کمی جا خوردم و می رود. امره به آیلین هشدار می دهد که اگر بخواهی راز صنم را فاش کنی هر دوی ما توی دردسر بزرگی می افتیم. آیلین می گوید: «اگر جان بفهمد که نامزدی صنم و عثمان دروغ بوده بلافاصله او را ترک می کند. ما هم کاری می کنم که همه تقصیرها به گردن صنم بیفتد.» آیهان به جی جی ابراز علاقه می کند. جی جی می گوید: «من وسواس دارم. تو نمی توانی مرا تحمل کنی. من هیچوقت با دختری که قبلا دوست پسر نداشته دوست نمی شوم.» آیهان به فکر چاره می افتد و سراغ مظفر رفته و به او می گوید باید برای چند روز به عنوان دوست پسرم با من بگردی چون می خواهم به جی جی نشان بدهم که من هم دوست پسر داردم. صنم به او می گوید که: «دروغ نگوید چون کار خطرناکی است.» چون دروغ همان بلایی را سرش می آورد که سر صنم آمده است. شب در خانه صنم نهاد و محبوبه سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته اند. دخترها به پدر و مادرشان هدیه می دهند و تبریک می گویند. آقای جان هم به آنها ملحق می شود. آن ها شام می خورند و حسابی می خندند. از آن طرف مظفر با مادرش با گل و شیرینی برای خواستگاری صنم می آیند. مظفر با دین جان ناراحت می شود و شروع به ایراد گرفتن از او می کند. در این بین محبوبه هیجان زده می شود و با عجله غذایش را قورت می دهد. ولی انگشتری که نهاد برای غافلگیر کردن او در کوفته گذاشته بود در گلویش گیر می کند و او را به سرفه می اندازد. جان او را سریع به بیمارستان می رساند و قرار می شود فردا انگشتر را از معده محبوبه خارج کنند. فردا صبح همه کارکنان شرکت در شهر بازی جمع می شوند. درم و آیلین هنوز بر سر موضوع تبلیغ اختلاف نظر دارند. جان می رود تا قدمی در شهر بازی بزند. صنم او را تنها نمی گذارد و آنها لحظاتی را در کنار هم می گذارند. جان گروهی از دختر و پسرها را جمع کرده است و به آنها می گوید: «لطفا اطلاعات مربوط به خودرو را مطالعه کنید. سپس ما شما را از دو مسیر متفاوت هدایت می کنیم که با دو جور موضوع متفاوت آشنا می شوید و در آخر باید فرم پر کنید و نظرتان را در مورد اینکه از کدام موضوع خوشتان آمده است بگویید.» در شرکت لیلا گزارشی از بدهی های شرکتشان را روی میز امره می گذارد. امره با تعجب به لیلا می گوید: «ما این همه بدهی داریم. آن وقت برادرم به فکر بالا بردن کیفیت کار و تبلیغات است. اگر با شرکت یرته قرارداد ببندیم تمام بدهی هایمان پرداخت خواهد شد.» و رو به لیلا ادامه می دهد: «فکر کنم حالا فهمیده باشی چرا رشوه دادم.» لیلا می گوید: «پس من تماس ها را وصل نمی کنم تا شما به کارتان برسید و از طلبکارها راحت باشید.» امره از او تشکر می کند. GUNAY

Leave a Comment