Loading Posts...

سریال عطر عشق قسمت 57

کارکنان شرکت ایده فوق العاده در شهر بازی هستند. گروهی که جان انتخاب کرده تا برای تبلیغات شرکت موضوع انتخاب کنند از رومانتیسم خوششان آمده است و از آن لذت می برند. درم خوشحال است و شرکت کننده ها را تشویق می کند. دوباره همین شرکت کننده ها سوار وسایل بازی در پارک می شوند و هیجان زیادی را تجربه می کنند. آیلین مطمئن است که ایده او برنده خواهد شد. صنم و جان سوار چرخ و فلک می شوند و کمی از دنیای شلوغ فاصله می گیرند تا از در کنار هم بودن لذت ببرند. در این میان آیهان و مظفر به شهربازی می آیند تا به جی جی نشان بدهند که دوست دختر دوست پسر هستند. ولی جی جی باورش نمی شود و آنها را تعقیب می کند. آنها به رستوران می روند. یک چشمشان به جی جی و یک چشمشان به همدیگر مشغول غذا خوردن می شوند. این وسط مظفر ادای بوسیدن آیهان را درمی آورد که صبر جی جی تمام می شود و سر میز آنها می نشیند و می گوید فعلا آمادگی دوست شدن با او را ندارد و پس کمی به همدیگر فرصت بدهند. آیهان قبول می کند. جان نتیجه نظرسنجی را اعلام می کند. شرکت کننده ها ماجراجویی را انتخاب کرده اند و رمانتیسم شکست می خورد. درم به آیلین تبریک می گوید و آیلین هم شروع به خودستایی می کند. در این هنگام امره و لیلا به جمع کارکنان ملحق می شوند. لیلا به صنم می گوید” «به خواست امره خان آمدیم. انگار به فیلم برداری علاقه پیدا کرده.» صنم به او می گوید که خوش خیال نباشد. به خاطر آیلین آمده، چون نامزد کرده اند. لیلا با بی تفاوتی می گوید: «به خدا خوشحال شدم. بهتر شد.» امره به صنم نزدیک می شود و از او به خاطر ناراحتی های اخیر عذرخواهی می کند ولی صنم به تندی با او رفتار می کند و می گوید: «کاش با شما آشنا نشده بودم. شما نه تنها بزندگی برادرتان را خراب کردید بلکه در حال خراب کردن زندگی من هم هستید. شما به برادرتان خیانت کردید و من را بازیچه قرار دادید.» امره به او می گوید که بهتر است جای دیگری صحبت کنند و نقشه ای بکشند. صنم جواب می دهد: «چه نقشه ای؟ شما ناراحت نباش. رابطه ما به جایی نمی رسد. خیلی زود بدون اینکه دلش را بشکنم از او جدا خواهم شد. از این به بعد هم چیزی را به من یادآوری نکنید.» جان همه حرف های آن ها را می شنود و به هم می ریزد. برای لحظه ای نمی تواند آنچه را که شنیده باور کند. بی هدف به این سو و آن سو می رود و در آخر سوار ماشین شده و آنجا را ترک می کند. ولی تمام حرف ها دوباره در ذهنش تکرار می شود. او برمی گردد و به صنم می گوید: «تمام حرف های تو و امره را شنیدم. تو داری من را بازی می دهی. تو گفتی می خواهی از من جدا شوی. به جای اینکه به دیگران بگویی بیا به خودم بگو. صنم گریه اش می گیرد و با بیچارگی می گوید: «من خیلی به تو دروغ گفتم. از وقتی تو را شناختم به تو دروغ گفتم. کسی که دوستش داری یک دروغ بزرگه. آن شبی که گفتم آمدم انگشترم را بردارم برای دزدی به خانه شما آمده بودم بعدش هم که همه ش دروغ گفتم.» جان با دهان باز مانده از تعجب او را نگاه می کند. انگشتر نهاد از شکم آیسون خارج می شود. نهاد آن را به او هدیه می دهد و آنها از اینکه همدیگر را دارند خدا را شکر می کنند. GUN AY

Leave a Comment