سریال عطر عشق قسمت 58

جان به صنم می گوید: «من از حرف های تو سر در نمی آورم و نمی توانم هضم کنم. پس سوال می پرسم و تو جواب بده. تو می گویی که با عثمان نامزد نبودی و انگشتر و اینطور چیزها دروغ بوده. پس همگی شما توی این بازی بودید و من از هیچ چیز خبر نداشتم. تو می گویی برای دزدی به خانه من آمده بودی، خب چی رو باید می دزدیدی؟» صنم می گوید: «من باید پرونده ای را می دزدیدم که نمی دانستم چیست.» جان می گوید: «چرا از خودم نخواستی که به تو بدهم؟»  صنم می گوید: «امره خان از من خواست آن پرونده را برایش ببرم.» جان با شنیدن این حرف ها می گوید قضیه دارد جالب تر می شود. سوار ماشینش می شود و می رود و صنم را در پارک تنها می گذارد.

از آن طرف امره پول کلانی را به شخصی که در شرکت یرته کار می کند می دهد و می گوید: « فردا قرارداد بین شرکت ما و یرته باید نوشته شود واگرنه به فنا خواهیم رفت.» در همین حال جان به او زنگ می زند و با عصبانیت از او می خواهد به خانه برگردد. صنم هم سوار تاکسی می شود و به طرف خانه جان حرکت می کند و با امره تماس می گیرد و می گوید: «من همه چیز را به جان گفتم.» امره از او می خواهد که چیز بیشتری به جان نگوید. جان و امره به خانه می رسند و جان با بی قراری از او می خواهد داستان پرونده را توضیح دهد. امره می گوید: «صنم به پول احتیاج داشت و من چهل هزار لیر به او دادم و او هم پرونده ای که در آن مدارک مربوط به مادرمان بود را برایم آورد.» جان حرف او را باور نمی کند و فریاد می کشد: «چطور تو و آیلین این همه نقش بازی کردید که انگشتر را از عثمان خریده اید؟» امره به جان می گوید: «آیلین تقصیری در این جریان ندارد.» جان هیچکدام از حرف های او را باور نمی کند و امره را از خانه بیرون می کند. صنم که تمام حرف های آنها را شنیده است لرزان و گریان پیش جان می آید و به او می گوید باید حرف بزنند. جان به آرامی می گوید: «بعد از سالها به یکی اعتماد کردم. عاشق او شدم. پس آن دختر صادقی که من عاشقش بودم کجاست؟ اگر می توانی ثایت کن که همه اینها دروغ است واگرنه برو. همه چیز بین من و تو تمام شده. دیگر برایم مهم نیستی.» صنم به ساحل می رود و خاطرات جان را در ذهنش مرور می کند و اشک می ریزد. جان آتش روشن می کند و تمام عکس های صنم را می سوزاند و به روزهایی که با هم گذرانده اند فکر می کند.

فردا صبح صنم با چشمان باد کرده بیدار کرده و بدون خوردن صبحانه از خانه بیرون می رود. لیلا که نگران اوست دلیل ناراحتی اش را می پرسد و صنم ماجرای شب گذشته را توضیح می دهد و می گوید: «باید با جان صحبت کند.» صنم شوخ و شنگ رفته و جایش را صنم آرام گرفته است.

او به اتاق جان می رود و می خواهد صحبت کنند ولی جان او را از خود می راند و می گوید حرفی بین آنها نمانده. صنم با دلی شکسته می رود و باز گریه می کند. امره و آیلین به شرکت می آیند. آیلین می خواهد به اتاق جلسه برود که جان می گوید: «تو لازم نیست به عنوان مشاور در جلسه حضور داشته باشی.» و از آن طرف با دیدن امره فریاد می زند که از شرکت بیرون برود و او را تهدید می کند. امره می گوید: «تو نمی توانی مرا از شرکتی که نصف آن مال من است بیرون کنی. من دوباره برمی گردم.» و می رود.

صنم در اتاق بایگانی با جی جی صحبت می کند. جی جی به او می گوید: «کاری نکن که جان اخراجت کند. بگذار کمی آرام تر شود بعد با او جرف بزن.» ناگهان جان به اتاق بایگانی می آید و پرونده ای را که نتایج نوآوری در آن درج شده برمیدارد. صنم دست او را می گیرد و می گوید: «شما نمی توانید من را اخراج کنید. من آن چهل هزار لیر را از شرکت وام گرفته ام و پس خواهم داد.» جان می گوید: «هر وقت بدهی ای که به شرکت داری پس دادی می توانی هرجا خواستی بروی و هر کاری خواستی بکنی.» و به چشمان گریان صنم نگاه می کند. او به اتاقش برمی گردد و به سختی جلوی احساساتش را می گیرد.

GUN AY

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز