سریال عطر عشق قسمت 69

 

جان و غمزه مدتی در دفتر او گپ می زنند و موقع خداحافظی همدیگر را در آغوش گرفته و روبوسی می کنند و کارمندان با شک و کنجکاوی به آنها نگاه می کنند.

درم به اتاق جان می رود و به او بلیط کنسرت می دهد و قرار می گذارند با هم به کنسرت بروند. درم می گوید:«کمی زودتر برویم و شام را هم باهم باشیم. » صنم همه ی این ها را می شنود و تصمیم می گیرد کاری بکند. او به پدرش زنگ می زند و می گوید: «شب به خانه دیر خواهم آمد و منتظر می ماند تا همه از شرکت خارج شوند. » وقتی جان وارد آسانسور می شود صنم خودش را داخل آسانسور می اندازد و درمورد ارتباط او و غمزه اعتراض می کند و ادامه می دهد: «می بینم که کنسرت هم تشریف می برید! شما راحت باش بگذار دخترها برای به دست آوردن دل شما بدوند. » جان می گوید:« من مجبور نیستم به تو توضیح بدهم. غمزه یکی از دوستان خیلی قدیمی من است و این که مگر تو نبودی که به امره میگفتی می خواهی من را ترک کنی؟ حالا دلیل این رفتارت چیست؟ » صنم عصبانی می شود و می گوید: «همه چیز زیر سر برادر تو بود! » همانطور که با جان بگو مگو می کند دکمه ی آسانسور را بالا و پایین می زند تا بیشتر با جان تنها باشد تا صحبت کند ولی ناگهان آسانسور از کار می افتد و متوقف می شود و آنها داخل آسانسور گیر می افتند.

درم جلوی سالن کنسرت منتظر جان است. ولی خبری از او نمی شود و درم دلخور می شود.

لیلا از شرکت به مغازه ی عثمان می رود تا گوشت بخرد. عثمان به او می گوید:« من آن روز که سوار ماشین امره شدی حدس زدم که مدارک را تو دزدیدی. تو آدم خوبی هستی. این کارها در شان تو نیست. هرچقدر هم که عاشق باشی اجازه نده روی شخصیتت تاثیر بگذارد. »

لیلا به خانه می رسد و آنجا امره را در انتظار خودش می بیند. امره به او می گوید: «تو به من قول داده بودی کمکم کنی ولی مدارک رو به برادرم دادی و من را به دردسر انداختی. » لیلا می گوید: «آنطور که فکر می کنید نیست. » و باهم به کافه می روند و لیلا توضیح می دهد که صنم قرارداد را در داخل کمد او پیدا کرده و او مجبور شده آن را به آقای جان نشان دهد. لیلا گریه اش می گیرد و می گوید: «من نمی خواستم شما را ناراحت کنم ولی مجبور شدم. خواهش می کنم شما هم دیگر پنهان کاری نکنید و روراست حرفتان را بزنید.» امره از حرف های او قانع می شود.

جان صنم را بلند می کند تا از دریچه ی بالایی خودشان را نجات دهند. ولی از دریچه به بیرون راهی نیست بنابراین با خستگی می نشینند و درمورد خاطرات کودکی خود صحبت می کنند. آنها مجبور هستند تا صبح همانجا بمانند. جان به صنم می گوید یک معذرت خواهی به او بدهکار است و همه چیز را درمورد مدارک آیلین و امره و شب تولد او می داند. صنم می گوید: «فکر می کردم تو برایم تولد گرفتی و خیلی هیجان زده بودم. » و ادامه می دهد فقط می خواهم از اول شروع کنیم چون تو برایم خیلی باارزشی. و جان موهای او را نوازش می کند. آنها همدیگر را بخشیده اند.

آیهان به دیدار جی جی می رود و برای او هدیه ای می برد. ولی جی جی مثل همیشه دچار اضطراب می شود. آیهان دست او را می گیرد و می گوید: «بیا باهم دوست شویم. و دیگر انقدر از دیدن هم معذب نباشیم. » جی جی قبول می کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز