Loading Posts...

سریال عطر عشق قسمت 93

مظفر سر نقش سیاهی لشکری که به او داده اند با کارگردان چانه می زند. همان موقع عثمان متوجه لیلا و امره در خیابان می شود که دست همدیگر را گرفته اند. عثمان چنان حالش بد می شود که سر فیلمبرداری نقش زمین می شود. کارمندهای شرکت به خاطر قطعی برق شرکت همچنان در خانه ی جان کار می کنند. جیدا پیش جان می آید تا او را ببیند و صنم با دیدن او حالش گرفته می شود. جیدا دستش را روی دست جان می گذارد و جان رو به کارمندها می گوید: «آقای مک کنیان قرار است شرکت را به یک آژانس بین الملی معرفی کند. » همه ای این خبر خوشحال می شوند. جیدا هم از جان قول یک شام دوستانه را می گیرد. صنم هم از شدت حرص و خشم دست جی جی را چنان فشار می دهد که صدای فریاد جی جی بلند می شود. صنم با خودش فکر می کند که جیدا در ملاعام دست جان را هم میگیرد آن وقت او حتی همه چیز را پنهان می کند. بعد هم به خودش قول می دهد که با مادرش حرف بزند. امره و لیلا همدیگر را در پارکینگ شرکت می بوسند. آیلین که شاهد این صحنه است کمی بعد که لیلا می رود، به امره اعتراض می کند و امره اعتراف می کند که از لیلا خوشش آمده و آیلین هم صدای ضبط شده ی او را با فابیو نشانش می دهد و تهدیدش می کند. امره باز درمانده می شود. کمی بعد لیلا می آید و امره با ناراحتی می گوید که بهتر است همینجا رابطه شان تمام بشود. لیلا که چشمانش پر از اشک شده می گوید: «ولی همین چند لحظه پیش من را بوسیدی. » و وقتی سکوت امره را می بیند خودش را جمع می کند و می گوید: «هرچه شما بگویید و بخواهید آقای امره! » و از امره جدا می شود. در خانه، صنم به مادرش می گوید که او و جان همدیگر را دوست دارند. محبوبه ابتدا عصبانی می شود و بعد می گوید: «ما با آنها خیلی فرق داریم و اصلا جور نیستیم. » و با نگرانی به صنم خیره می شود. لیلا با ناراحتی به طرف خانه می رود که عثمان او را می بیند و دلیل ناراحتی اش را می پرسد و لیلا می گوید: «حق با تو بود. من خیلی احمق هستم. امره اصلا آدم خوبی نیست. » بعد به خانه می رود و صنم و مادرش را در حال صحبت می بیند و می گوید: «آدم نباید عاشق رئیسش بشود. » و گریه می کند و به صنم می گوید که از امره جدا شده اند. صنم دلداری اش می دهد و لیلا ادامه می دهد: «فردا سرکار نمی روم. » از آن طرف امره غمگین و ناراحت به خانه می رود و جان وقتی حال او را می بیند نگرانش می شود و می پرسد که چه شده است و امره می گوید: «با لیلا تمام کردیم. رئیس و کارمند نباید عاشق هم بشوند. » صبح وقتی صنم آماده می شود تا به شرکت برود محبوبه به او می گوید: «امروز به شرکت می آیم تا با جان صحبت کنم ببینم رابطه اش با تو جدی است یا نه. » صنم نگران می شود و با جان تماس می گیرد و در ساحل با او قرار می گذارد. جان وقتی او را می بیند در آغوشش می گیرد و لب هایش را می بوسد. صنم همه چیز را تعریف می کند و می گوید که باید از هم جدا بشوند و وقتی قیافه نگران جان را می بیند می گوید: «نه اینکه ما از هم جدا بشویم چون برایم امکان پذیر نیست. باید از شرکت جدا بشویم وگرنه باید به همه جوابگو باشیم. از این به بعد آرامش نخواهیم داشت. هرروز مادرم می پرسد که پس کی ازدواج می کنید و… » جان صورت صنم را نوازش می کند و می گوید: «باشد با هم ازدواج می کنیم. » صنم ناباورانه به او خیره می شود. GUN AY

Leave a Comment