سریال عطر عشق / پرنده سحرخیز قسمت 162


امره بالاخره به جان اعتراف می کند که بیکار است و برای اینکه کسی ناراحت نشود این را از همه مخفی کرده و ادامه می دهد: «بعد از رفتن تو لیلا و خانواده اش به خاطر افسردگی صنم مشکلات زیادی را پشت سر گذاشتند. من هم ناخودآگاه درگیر شدم و دیگر نتوانستم کاری از پیش ببرم.. جان می گوید: «پس اینطوری شد که بابا گفت باید همه چیز را بفروشی و پول های توی بانک را برداری و بدهی های شرکت را پرداخت کنی.» امره می گوید: «تاوان اشتباهاتم را دادم.» جان غمگین می گوید: «من هم باید تاوان بدهم. چون همه چیز را رها کردم و رفتم.  پدر مجبور شد خانه اش را بفروشد.» جان ماشینش را از پارکینگ برمی دارد و به سمت مزرعه به راه می افتد. صنم هم از آن طرف به خانه لیلا می رود و ناراحت جلوی او می نشیند و می گوید: «دلم برای آیهان و عثمان تنگ شده.» و ادامه می دهد: «با ایگیت خیلی نزدیک هستیم و برای همین اشتباه برداشت کرده. ولی جان عین خیالش نبود که ایگیت از من خواستگاری کرده.» لیلا می گوید: «بگذار هر دو رهایت کنند و بروند. تو هم راحت می شوی.»

جان در راه رفتن به مزرعه با صنم رو به رو می شود و صنم علی رغم میلش به اصرار جان سوار ماشین می شود. از آن طرف در مزرعه درم به عزیزخان خیر می دهد که ایگیت از صنم خواستگاری کرد. عزیزخان نگران می شود و با ایگیت تصمیم می گیرند کاری کنند که جان و صنم وقت بیشتری را با هم سپری کنند و حرف هایشان را بزنند. اما برای این کار چیزی به فکرشان نمی رسد. جان در راه برگشت به مزرعه به صنم می گوید: «دارم به چیزهایی فکر می کنم که از دست دادم. صنم دوباره عصبی می شود و می گوید: «منظورت این است که وقتی داشتی از من فرار می کردی چیزهایی را هم از دست دادی؟» جان که منظورش این نبود می گوید: «من از تو فرار نکردم. تو اعتمادت را به من از دست دادی. آن اواخر دیگر بی خیال شده بودی. فقط می خواهم بدانی من آن دفتر را نسوزاندم.» صنم از ماشین پیاده می شود و فریاد می زند: «آن دفتر مال تو بود. از تو نوشته بودم. باارزش تر از خود تو نبود. بعد از رفتنت پشیمان شدم، زنگ زدم عذرخواهی کنم ولی تو خاموش بودی. تو مرا رها کردی ولی من هیچ وقت تو را تنها نگذاشتم. حتی وقتی به من گفتی برو، نرفتم. حالا هم به خاطر من نیامدی. از اینجا برو.» جان دست های او را می گیرد و آنها برای لحظاتی در چشم های هم خیره می شوند.

بالاخره صنم به خانه اش می رسد و پدر و مادرش و عزیزخان و مهربان و دوستانش را آنجا می بیند و می گوید: «می خواهم تنها باشم.» همه می روند و نهاد و محبوبه تازه آنجا متوجه می شوند که کسی که به صنم پیشنهاد ازدواج داده بر خلاف گفته ملاحت جان نبوده و ایگیت بوده. نهاد می گوید: «مطمئنم تو از پس مشکلات خودت برمی آیی.» و هردو به محله برمی گردند.

عزیزخان به همه می گوید باید این پریشانی ها را درست کنیم و درم می گوید من فکری دارم و به دنبال بولوت می رود و به او می گوید ما باید به زودی روی پروژه ای کار کنیم و آن مربوط به کرم ها و عطرهای صنم است و باید به او کمک کنیم. بولوت قبول می کند و هر دو به دیدن صنم می روند و به او می گویند: «برای عطر تو مشکلی پیش آمده. جیران کرم های تو را می خرد و اتیکت خودش را روی آنها می چسباند و به چند برابر قیمت می فروشد. به زودی کرم ها را به اسم خودش ثبت خواهد کرد. ما هم باید زودتر اقدام کنیم و کرم ها و عطرها را با برند جدید تو به ثبت برسانیم. همه ما کمک خواهیم کرد.» سپس درم به دیدن جان می رود و می گوید: «صنم می خواهد پیش خانواده اش به شهر برگردد. برای نگه داشتن او در اینجا باید بهانه محکمی داشته باشیم. شما هم به ما کمک کنید. ما پروژه جدیدی اجرا می کنیم.»

درم جلسه ای ترتیب می دهد و همه جمع می شوند. صنم و بولوت جعبه کرم ها را می آورند و جان به درم می گوید: «نیاز به کاتالوگ های کرم هایی که قبلا با هم کار می کردیم داریم.» و درم کاتالوگ های لپتاپش را در اختیار جان قرار می دهد. بعد تصمیم می گیرند کرم ها را بو کنند و نظرشان را بدهند. جان آن را بو می کند و یاد اولین دیدارش با صنم می افتد و همه خاطره ها مثل فیلمی از جلوی چشمش می گذرد و در سکوت فقط به صنم خیره می شود. صنم می گوید: «این کرم ها روی هرکس به بوی خاص آن شخص تبدیل می شود و وقتی با بوی تن هر آدمی ترکیب شود تبدیل به عطر منحصر به فرد او می شود.»

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز