سریال مانکن قسمت اول

روی نیمکت پارک، کاوه به همتا توضیح می دهد که برای پرداخت بدهی پدرش باید به خارج برود و یورو دربیاورد به همین دلیل مجبورند از هم جدا شوند. همتا می گوید همراه او می آید تا کنار او کار کند. کاوه برای منصرف کردنش بهانه می آورد و همتا با چشمانی پر از اشک می گوید که منتظر او خواهد ماند. اما کاوه باز هم قبول نمی کند و می گوید: «من رو فراموش کن. تو دختر قوی ای هستی. می تونی با این قضیه کنار بیای و دوباره عاشق بشی. » همتا با شنیدن این جمله خیلی ناراحت می شود و فکر می کند که او کس دیگری را دوست دارد. آنها همان شب با تلخی و دلخوری از هم جدا می شوند و خاطرات خوبی که باهم داشته اند را مرور می کنند.

کاوه به خانه ی بزرگ و مجلل کتایون که با او اختلاف سنی زیادی دارد، می رود و خبر جدایی اش از همتا را به او می دهد. کاوه می خواهد بداند که قرارشان سر جایش هست یا نه. کتایون که از جدایی او خوشحال شده، پشت سرهم با تمسخر سوال هایی درباره ی همتا می پرسد. کاوه می گوید که دیگر درباره ی گذشته اش سوال نکند. در ادامه قرار می شود که خود کتایون برای مشخص شدن زمان عقد خبر دهد.

کاوه به خانه ی خودش می رود و می بیند که صاحب خانه قصد بیرون کردن آنها را دارد و سر مادرش فریاد می زند. کاوه با عصبانیت به او اعتراض می کند و می گوید که به  زودی از آن خانه خواهند رفت. او در گوشه ای از خانه غمگین نشسته و به فکر فرو رفته است. کاوه به خانواده اش می گوید کاری پیدا کرده که پول خوبی هم دارد. خواهرش با خوشحالی حرف همتا را وسط می کشد و خیال می کند که آنها می خواهند به زودی ازدواج کنند. کاوه با عصبانیت فریاد می زند: «دیگه تکرار نکن این حرفارو! همتایی وجود نداره. » او بعد از اینکه مدتی به عکس های همتا نگاه می کند، قرار عقد را با کتایون می گذارد.

همتا با چشمانی گریان به خانه می رود و متوجه می شود که شوهرمادرش بازهم او را کتک زده. مادرش ساک همتا را آماده کرده، آن را دست دخترش می دهد و از او می خواهد که خود را از آن زندگی نجات دهد و پیش مادربزرگش برود. همتا بعد از دعوا کردن با شوهرمادرش به خانه ی مادربزرگش می رود.

در زندان چند نفر متوجه می شوند که آقا سلمان خیلی وقت است سرش روی جانماز مانده. آنها او را کنار می کشند و کسی فریاد می زند: «یا خداااااااا! مرد. »

از طرفی کاوه با بی میلی در مراسم عقد حاضر می شود. او در ازای گرفتن 7میلیارد پول، کلی سفته برای کتایون امضا می کند. سپس آنها باهم عقد می کنند. کتایون یک دست کت و شلوار به کاوه می دهد تا فردا در مراسم عروسی شان آن را بپوشد. او می گوید که مردم می خواهند شوهرش را ببیند. کاوه که نمی خواهد عروسی ای در کار باشد، می پرسد اگر برای عروسی نیاید چه خواهد شد؟ کتایون جواب می دهد: «خودم میارمت! ببین کاوه من پول آزادی بابات رو دادم جاش تورو خریدم. هنوز نفهمیدی؟ تو خودت رو به من فروختی! گرون هم فروختی! اما خریدمت. از امروز عاشق منی! اگه بخوای زیر توافقمون بزنی هم تورو و هم پدرت رو نابود می کنم. » بعد از رفتن او، کاوه کت را روی زمین پرت می کند و حلقه ی ازدواج را توی جیبش می گذارد.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز