سریال مانکن قسمت 22


کتایون وقتی که سلمان را کنار پدرش می بیند با شرمندگی سکوت می کند اما بعد دست پیش می گیرد و می خواهد سلمان را از خانه اش بیرون کند. در این بین جمشید اجازه ی بیرون رفتن به کسی نمی دهد زیرا می ترسد که سلمان پیش پلیس برود و او را لو بدهد. سلمان به او می گوید: «من نمی دونم چطور زنده ای و چطور فرار کردی و اون مرگو صحنه سازی کردی. فقط به من بگو چیکار کردی که این دختر یه عمر با کینه زندگی کنه و شما حتی یه گوشه از حقیقتو بهش نگین؟! » جمشید می گوید: «تو منو لو دادی! تو منو فروختی! » سلمان توضیح می دهد: «خودتم خوب میدونی که من این کارو نکردم. اون موقع خیلیارو می گرفتن. شرکات، رفقات. اونایی که باهاشون کار میکردی همه کثافت کاری هاشونو انداختن گردن تو و بعد لوت دادن، بعدم در رفتن. » سلمان با لحن کنایه آمیزی به عمویش می گوید: «در ضمن وصیت کرده بودی من با کتی ازدواج کنم آره؟ بگو دیگه. خودت بگو! شما چند تا وصیت نامه داشتی عمو؟ » جمشید سرش را پایین می اندازد و کتایون مات و مبهوت به آنها نگاه می کند. سلمان رو به کتی می گوید: «همیشه بهت علاقه داشتم. از بچگی. خیلی قبلتر از این که تو بهم ابراز علاقه کنی می خواستمت. تو تمام روزای جوونی فقط یه رویا و یه آرزو داشتم. اونم داشتن تو بود. » کتایون که به درستی حرف های او شک دارد می گوید: «بعد این همه سال حالا که پای پسرت وسطه این دروغارو میبافی؟ » سلمان بار دیگر با جدیت بیشتر حرف هایش را تکرار می کند و می گوید: «همین بابات مجبورم کرد از زندگیت برم بیرون. اون منو لایق تو نمی دونست. تورو برای پسر شریکش می خواست. سر همین اجازه میداد درو و برت بپلکه. تو نمیدونی من چی کشیدم. چقدر سعی کردم… ولی زورم نرسید. می خواستم بهت بگم اما این مرد نذاشت. از هر راهی که میومدم جلومو میگرفت بعدم که دستگیرش کردم و رفت تو زندان سکته کرد و تقصیرها افتاد گردن من. تو هم رفتی تو بازی بابات. » کتایون سعی دارد واقعیت را از زبان پدرش بشنود اما جمشید خجالت زده است و سکوت می کند. سلمان ادامه می دهد: «بعد سکته برام نامه نوشت. یه چیزی مثل وصیت نامه. گفته بود این دنیا و اون دنیا مدیونمی اگه کتایون یک کلمه از رازمون بفهمه. من تازه هفت ماه بعدش با فرخنده آشنا شدم. » کتایون از شنیدن این حرف ها گریه اش می گیرد. هرسه سکوت می کنند و مدتی فقط به یکدیگر نگاه می کنند. بعد از تمام شدن گریه های کتایون سلمان به او می گوید: «حالا میتونی تبر برداری این بت های کینه و کدورت رو بشکنی. همه چی برگرده سرجاش. کتایون! ما نیاز نداریم چیزیو به کسی ثابت کنیم. به خودمون ثابت بشه بسه. » همچنین او هنگام خداحافظی به عمو جمشید قول می دهد که پیش پلیس نرود. جمشید با بغض به دخترش می گوید: «ببخشید. باباجون ببخشید. فقط منو لو نده. نذار منو ببرن. خواهش می کنم. » کتایون که دیگر رمقی برایش نمانده بدون این که به پدرش چیزی بگوید و اعتراضی بکند با قدم های آهسته از خانه خارج می شود. او به شرکت می رود و در تاریکی می نشیند و گریه می کند. کتی با یادآوری اتفاقات بین خودش و کاوه به مانکن های دور و برش حمله می کند تمام آنها را میشکند.

بهرام اطلاعات داخل فلش را به کاوه و همتا نشان می دهد. کوشا اصرار دارد که با فروش فلش به اخگر از او اخاذی کنند. اما کاوه این کار را درست نمی داند و قصد دارد فلش را به پلیس بدهد تا از آن طریق از شر اخگر خلاص شوند. درگیری لفظی ای بین کاوه و کوشا به وجود می آید. وقتی اوضاع آرامتر می شود سند معدن نمک که به اسم همتاست توجه کاوه را جلب می کند. مشخص می شود که پدر همتا یک روز قبل از مرگش معدن را به نام دخترش زده است. همتا که از وجود معدن بی خبر بود از این موضوع خوشحال می شود اما مرگ ناگهانی و مشکوک پدرش ذهنش را درگیر می کند. نقشه ی اخگر و دلیل تلاشش برای نزدیکی به همتا رو می شود. بهرام و کاوه و همتا تصمیم می گیرند که فعلا این موضوع را پنهان نگه دارند. همتا سختی هایی که به خاطر نبود پدرش تحمل کرده را به یاد می آورد و می گوید: «اگه ماجرای این سند واقعی باشه اون وقت من خیلی کارا با خیلی از آدما دارم. »

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز