سریال مانکن قسمت 5

سلمان وارد اتاق جلسه می شود، کتی با دیدن او لبخندی می زند و می گوید: « معرفی می کنم جناب آقای صوفیان پدر شوهرم. خیلی خوش آمدید.» سلمان مات و مبهوت رو به کاوه می گوید:« تو ازدواج کردی ؟» کاوه روی نگاه کردن به صورت پدرش را ندارد اما کتی جواب می دهد :« عاشق شده.» سلمان که حرف او را باور نکرده با داد و فریاد از کاوه می خواهد که وسایلش را جمع کند تا با هم بروند. اما کتی زیاد به کاوه اجازه ی صحبت نمی دهد و خودش به جای او حرف می زند و می گوید:« کاوه جان احساست تو این یه سالی که با من ازدواج کردی رو بگو.» سلمان وقتی می بیند که پسرش از جایش تکان نمی خورد با عصبانیت می پرسد که همانجا می ماند یا همراه او می آید. کاوه جواب می دهد :«دوسش دارم. می دونم که دختر عموتونه، از من بزرگتره، سالهاست با هم مشکل دارین. همه رو می دونم.» در آخر کاوه ماندن را انتخاب می کند و سلمان با غصه آنجا را ترک می کند. بعد از رفتن او، کتایون خوشحال از اینکه کاوه پشتش در آمده لبخند پیروزمندانه ای می زند و می گوید:« همینو می خواستم.»

همتا در سالن آرایشی ژیلا به او کمک می کند اما همچنان غصه ی کاوه را می خورد و در درد دل هایش با ژیلایی که نظر دیگری دارد، می گوید:« کاوه آدم حسابی بود. مجبور شد بره. با بقیه ی مردا فرق داشت.» در همین حال ماموران با حکم بازرسی وارد آرایشگاه می شوند و همه جا را می گردند و در کیف همتا بسته ی مواد مخدر پیدا می کنند. آنها او و ژیلا را دستگیر می کنند. همتا با گریه قسم می خورد که مواد ها مال او نیست. در راه، ماشین خراب می شود و ماموران برای تعمیر آن پیاده می شوند. در همین فرصت ژیلا که حسابی ترسیده از همتا می خوا هد که با گوشی اش به اخگر پیام دهد وکمک بخواهد. ژیلا در مورد اخگر می گوید که هیچ وقت نفهمیده که او دقیقا کیست اما می داند همه جا آ شنا دارد. مدت کمی بعد، ماشین اخگر و آدمهایش کنار ماشین آنها می ایستد و او پس از مدتی گفت و گو با ماموران موفق می شود که به طور موقت همتا را آزاد کند.

کاوه به خانه بر می گردد تا ماجرا را برای پدرش توضیح دهد. فرخنده از حرفهای آنها متوجه می شود که کاوه با کتی ازدوج کرده است بنابراین شروع به گریه کردن می کند. سلمان با حرص و عصبانیت به کاوه می گوید:«نگو عشق که حالم به هم میخوره. بگو مال وثروتش کورت کرده. بگو تحمل سختی رو نداشتی. بگو از نداری بابات پناه بردی به دارایی کتی.» کاوه برای اینکه آنها را بیشتر ناراحت نکند ماجرای پرداخت بدهی پدرش را نمی گوید اما قبول می کند که به خاطر پول و ثروت با کتایون ازدواج کرده است. فرخنده در حالی که گریه می کند می گوید:« اینم می دونستی که کتایون قرار بوده یه زمانی زن پدرت بشه؟» کاوه که از این مورد بی خبر بود تعجب می کند. سلمان در حالی که بغض کرده فریاد می زند:« آلوده ی لقمه ی حروم شدی. برای نجات خودت خانوادت رو به لجن کشیدی.از این خونه برو دیگه پسر من نیستی. کاوه همین الان برای من مرد.» کاوه چشمانش پر از اشک می شود و بدون اینکه چیز زیادی بگوید می رود.

کاوه با عصبانیت سراغ کتی می رود و درباره ی ماجرایی که او در گذشته با پدرش داشته توضیح می خواهد. کتایون می گوید:« من و پدرت یه تایم زیادی با هم عشق وعاشقی داشتیم. بدجور.» اما چیز بیشتری تعریف نمی کند و فقط می گوید که راز اصلی هنوز مانده است.

بهار هم از ماجرای ازدواج کتی و کاوه باخبر می شود ودر مورد گذشته ها از مادرش سوالهایی می پرسد و می گوید:« چرا بابا و کتی ازدواج نکردن؟ چون شما اومدین تو زندگی بابا؟» فرخنده جواب می دهد:«نه ولی کتی این طوری فکر می کرد. تمام این سالها با این توهم ما رو آه و نفرین کرد. ولی واقعیت اینه که من وسلمان چند ماه بعد از جدایی اونا با هم آشنا شدیم. در واقع سلمان متوجه می شه که ثروت و دارایی عموش از راه غیر قانونی وحرومه. با اینکه عموش وصیت کرده بوده باید با کتی ازدواج کنه، می زنه زیر همه چیز. تو این گیرودار عموش سکته می کنه ومی میره. کتی اینو از چشم سلمان می بینه. سلمان اون اوایل یکی دو بار که حرفش شد گفت رفتار ومنش دختر عموش خیلی موجه نبوده.»

سلمان تصمیم می گیرد که وسایل کاوه را به خودش بدهند تا به خانه ی زنش برود. کاوه هم در حالی که خیلی ناراحت است با ساکش به خانه ی کتی می رود.

اخگر کلید آپارتمانی را به همتا می دهد تا او در آنجا زندگی کند. همتا به خاطر این لطف او تشکر می کند.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز