Loading Posts...

سریال مانکن قسمت 7

کاوه بعد از اینکه همتا را به طور اتفاقی می بیند از او می خواهد سوار ماشینش شود. یکی از سه مرد موتور سوار که اسمش آبتین است سماجت می کند و می خواهد همتا را با خودش ببرد و به روی کاوه چاقو می کشد. آنها با هم درگیر می شوند و آبتین زخمی می شود و بی هوش روی زمین می افتد. دوستان او از ترس فرار می کنند. کاوه هم همتا را سوار ماشینش می کند و به اورژانس خبر می دهد. سپس به خانه ی کتی که در آن شب خالی است می رود. صبح روز بعد، همتا با چهره ای سرد و جدی سوالهایی درباره ی کار و زندگی کاوه می پرسد. کاوه ماجرای کتی را مخفی می کند و فقط می گوید که برایش کار می کند. بعد هم مدام سعی دارد بفهمد که چرا همتا شب گذشته با آن سر و وضع در حال فرار بوده است. همتا درباره ی زندگی اش چیزی تعریف نمی کند. حرف از گذشته ها می شود و کاوه توضیح می دهد که مجبور شده او را ترک کند. بعد از مدتی گفت و گو کاوه رو به همتا می گوید:« می دونم فراموشم نکردی. فقط منو ببخش. ببخش و بمون. تو که می دونی من عاشقتم.» همتا می گوید:« اگه دیشب تصادفی منو نمی دیدی می گشتی دنبالم که بهم بگی عاشقمی؟ من دیگه اون همتای سابق نیستم. درگیر ماجرایی شدم که نمی تونم ازش بیرون بیام.» کاوه در جواب می گوید:« منم همین طور. اما دیگه نمی خوام از دست بدمت. حالا تو هی اخم کن و ادای آدمای جدی رو در بیار ولی من از دستت نمی دم.» بهار وقتی که غم و غصه ی مادرش از دوری کاوه را می بیند عکس جدیدی از کاوه را نشانش می دهد و می گوید که در این یک سال و نیم گاهی با او قرار می گذاشته. بعد هم به فرخنده پیشنهاد می دهد که دور از چشم پدرش با هم به دیدن کاوه بروند. کاوه به همراه بهرام به بیمارستانی که آبتین در آنجا بستری است می رود تا سر و گوشی آب دهد. او متوجه می شود که حال آبتین زیاد خوب نیست و با ترس و اضطراب برمی گردد. بعد از او اخگر هم از پنجره ی اتاق نگاه غمگینی به آبتین که برادرش است می اندازد و به یاد می آورد آخرین باری که آبتین را از زندان بیرون آورد هویت جدیدی برایش پیدا کرده و از او خواسته بود به دانشگاه برود و زندگی جدیدی را شروع کند. اما آبتین دوست داشت در مسیر پر از هیجان زندگی اخگر قدم بگذارد و با او کار کند. اخگر برایش توضیح داده بود:« چون داداشمی نمی خوام تو این کار باشی. می دونی چه خطر هایی رو از سر گذروندم؟ بفهم. نمی خوام بشی یکی مثل من. فقط مثل آدم زندگی کن.» دکترها به آبتین شوک می زنند اما او دوام نمی آورد و جلوی چشمان اخگر می میرد. اخگر عصبانی می شود و بلافاصله از یکی از آدمهایش می خواهد هر طور شده همتا و دوستان آبتین را پیدا کند. از طرفی کتی که به کاوه شک کرده، نصرت را به خانه می فرستد تا ببیند کسی با کاوه هست یا نه. همتا با دیدن نصرت پنهانی از خانه فرار می کند و جلوی در با کاوه رو به رو می شود. اما نصرت می فهمد که کسی در خانه بوده است و این خبر را به کتایون می دهد. همتا و کاوه و بهرام در پارکی می نشینند. پیامی برای همتا می آید که نوشته:”خودت برگرد تا برت نگردونده” همتا می ترسد و با تردید تصمیم می گیرد که برگردد. کاوه سعی می کند او را منصرف کند و می خواهد رییس او را بیشتر بشناسد. همتا درباره ی اخگر توضیح می دهد:« به من که فقط لبخند می زنه. اما نمی خوام شما دشمنش بشید چون می دونم با دشمناش چی کار می کنه. نمی تونین باهاش دربیفتین.» آنها مدتی همانجا می مانند تا را ه چاره ای پیدا کنند. کاوه به شرکت می رود تا طبق معمول به کتی جواب پس دهد. کتی طلبکارانه به کاوه خیره می شود و چون مطمئن است که شب قبل کسی را به خانه برده سوال پیچش می کند. کاوه در ابتدا چند دروغ سرهم می کند اما بعد نفس عمیقی می کشد و با صدای بلند می گوید:« دیشب با عشقم بودم. همتا. کسی که دوسش دارم. یه تار موی گندیدشو به صد تا مثل توئه نکبت آشغال عوضی…» حرفهای کاوه نیمه تمام می ماند و سیلی محکمی به گوشش می خورد. IC1

Show 2 comments

Leave a Comment