پست‌های بیشتر ...

سریال می‌خواهم زنده بمانم قسمت ۱۱

می خواهم زنده بمانم قسمت یازدهم
می خواهم زنده بمانم قسمت 11

قسمت یازدهم سریال می خواهم زنده بمانم 

دوسال قبل / فرخی در دفتر دشتی نشسته است. دشتی در حال خوردن صبحانه به او میگوید اجازه نمیدهد به جبهه برود و باید همین جا بماند و کنار دشتی کار کند. فرخی که تازه برادرش فرهاد را از دست داده است و قصد دارد به جبهه برود به دشتی میگوید : چرا اصرار دارید من نرم ؟ دشتی میگوید : داداشت فرهاد یه منطقه رو حریف بود. آمار قاچاقچی ها رو منطقه رو انقدر آورد پایین که اگه بگمت باورت نمیشه. همون قاچاقچی پدر نامردی که فرهاد رو کشت خیلی کله گنده بود. این انگشتره فرهاده. نمیخوام قصه بگم ولی خدا بیامرز یک هفته قبل مرگش انگار میدونست. این انگشتر رو داد به من که بدمش به تو. بمون اینجا میشی فرمانده عملیات. میدونم خاطر خواه هستی و به کسی ام نگفتی. فرهاد نتونست با زور ببرتت خاستگاری من میبرمت.

 

 

مفتاح کاوه را کت بسته می آورد و به عماد میگوید او را بکشد. عماد اسلحه را به دست میگیرد اما نمیتواند کاوه را بکشد‌. کاوه با ترس به چشمان عماد خیره شده است. مفتاح عصبانی میشود. اسلحه ای به آنها میدهد و میگوید یکی از آنها باید همدیگر را بکشند. هر دو سر یک میز نشسته اند. کاوه اسلحه را برمیدارد تا خودش را بکشد. عماد میگوید اینکارو نکن‌. کاوه میگوید اسلحه با کسی شوخی نداره. میدونی که سهممو کجا ببری؟ عماد شماره تلفن را میگوید. کاوه شلیک میکند اما اسلحه خالی است. عماد اسلحه را برمیدارد‌. کاوه میگوید : بیا بزنیم زیرش فرار کنیم. عماد میگوید : نمیبینی کجا هستیم!؟ فقط نزار جنازمو اینجا بسوزونن. منو ببر پیش بابام خاک کن. همون جای که بردمتون. راستی اسمم سعیده. رو سنگم ننویس عماد. سعید یعنی خوشبخت.هر دو خنده ی تلخی میکنند. عماد شلیک میکند و اسلحه خالی است. باز نوبت کاوه میشود. عماد میگوید : حداقل صبر کن ببینمت. کاوه میگوید : نوبت خودت سریع میچکونیدیش.

نوبت من حرکت آهسته میخوای؟ عماد میگوید : سکه ت همراته ؟! بدش به من. عماد شیر و خط می اندازد و به مفتاح میگوید در ازای بیست کیلو تریاک با همان مرغوبیت دست از سر آنها بردارد. مفتاح که در حال نگاه کردن عکس های چاپ نشده ی عماد است میگوید : خوبه بزرگ شدی. با من اینجوری حرف میزنی؟ عماد میگوید : من که دیگه آدمت نیستم. دشمنتم. اگرم بخوای کلک بزنی بیست کیلوشو میسوزونم. مفتاح قبول میکند.

نادر و فرخی پیش مردی که در پرونده ی شایگان خودسوزی کرد میروند. مرد با ترس از شایگان تعریف میکند و میگوید : مرد تر از آقا امیر وجود نداره. بعد مرگ صاحب مغازه پسراش میخواستن مغازه رو بگیرن. من شیطون رفت توی جلدم. آقا امیرم برام روشن کرد باید مغازه رو تحویل بدم. اون تصادفم عمدی نبود. من نمیدونستم شایگانه. وقتی تصادف کردم ترسیدم فرار کردم. فرخی مرد را تهدید میکند که اگر چیزی نگوید با شایگان شریک جرم میشود‌ مرد که نیمی از تنش سوخته با ترس و مکث میگوید چیزی نمیداند.

نادر ناامید است و فرخی میگوید : اگه قرار بود به راحتی دم به تله بده که اسمش شایگان نبود.
منشی دفتر شایگان به اتاق فرخی میرود و او را به خانه ی شایگان دعوت میکند. فرخی با اکراه میرود‌. شایگان میز غذایی چیده است. فرخی میگوید به خاطر زخم معده غذا نمیخورد. فرخی به شایگان میگوید اگر تا ۴۸ ساعت با او همکاری کند عنوان مجرم را از او برمیدارد و به اون نفوذی میگوید‌ شایگان او را بدرقه میکند. و قیافه اش در هم میرود.

فرخی به ملاقات همایون میرود. با گریه ابراز دلتنگی میکند و از هما گله میکند که رفته و از خودش هیچ خبری به او نداده. همایون به او دلداری میدهد و میگوید به هما سفارش میکند برگردد و دامادشان هم آدم حسابی است. فخری از جا و غذای همایون میپرسد و همایون خیال او را راحت میکند.

شایگان به دشتی میگوید به دفترش برود. شایگان میگوید : فرخی رفته خونه ی زنم و تهدیدش کرده. دشتی میپرسد : کدوم زنت ؟ شایگان میگوید : بد خوابیدی؟ دشتی میگوید : خیلی وقته نمیخوابم. شایگان میگوید : این پسره زیادی میدونه. رفته همه چیز رو در آورده. باید حذف بشه. دشتی عصبانی میشود و میگوید : مردیکه ی بیشرف حواست هس داری چی میگی ؟ شایگان میگوید : دارم حرف درست رو به آدم درستش میگم. یه جاده بوده که داشتیم با هم میرفتیم. الان طوفان شده یه تنه ی درخت افتاده وسط جاده. باید حذف بشه. دشتی با عصبانیت میگوید : مرد حسابی اون مثه برادر منه. شایگان میگوید : رابطه ی برادریم باشه فرقی نداره. تو هم زیادی میدونی. به سر این معادله باید مجهول بشه. یا تو یا اون.

عماد با مفتاح به زمینی که مواد را در آن پنهان کرده اند میروند. مفتاح او را شماتت میکند و میگوید : درست شبیه پدرت شدی. نه انموقع ها که توی اوج بود ، اواخرش. چی شد که با این پسره شمس و مولانا شدی ؟ عماد میگوید : فقط به خاطر اون نیست. به خاطر سعید یوسفی هس. مفتاح ادای او را در می آورد و میگوید : تو ده …

… بزرگت کردم. حیف اونهمه پول که برات خرج کردم. عماد تریاک ها را بیرون می آورد. مفتاح تست میکند و مطمن میشود که مواد اصل است. عماد میگوید : جلوی خودم بی سیم بزن بگو کاوه رو ول کنن. مفتاح بی سیم میزند و به نوچه هایش میگوید. عماد با کاوه حرف میزند و مطمن میشود حالش خوب است. مفتاح آهسته اسلحه اش را بیرون می آورد و قصد کشتن عماد را دارد که عماد متوجه میشود و با بیل به سرش میکوبد. بعد چند بار چاقویش را به شکم مفتاح فرو میکند و میگوید : این به خاطر بابام..این به خاطر مادرم.‌.این به خاطر سعید..و‌….مفتاح در حال مرگ میگوید : خیلی نامردی. عماد مواد را برمیدارد و با موتور میرود. جنازه ی مفتاح روی زمین در کنار اسلحه اش میماند.
#میخواهم_زنده_بمان

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟