پست‌های بیشتر ...

سریال هرجایی قسمت 10

آزاد در خیابان متوجه می شود حرف همه درمورد ریان رها شده در میدان است و پشت سرش می گویند که حتما کاری کرده و باعث شرمندگی خانواده اش شده است. آزاد فورا به خانه پیش یارن می رود و از او می پرسد: «چرا گفتی می توانستی عروسی را متوقف کنی؟ چرا به من گفتی اگر یک روز صبر می کردی همه چیز حل میشد؟ » یارن که از صبح منتظر خبر رسوایی ریان است زیر بار نمی رود و می گوید: «من از هیچ چیز خبر ندارم. آزاد با فریاد از او جواب می خواهد و با صدای آنها هاندان به اتاق می آید و آزاد رو به یارن می گوید: «یا همین الان می گویی چه شده یا می برمت پیش پدربزرگ تا برای او تعریف کنی. » یارن از ترس می گوید که از حرف های سلطان و گونول همه چیز را فهمیده است. آزاد با افسوس می گوید: «چطور توانستی انقدر بی رحم باشی؟ ما باهم بزرگ شدیم. » هاندان هم دخترش را سرزنش می کند و می گوید: «باعث شدی آبروی خانواده برود. کاری کردی که دیگر این خانه روی آرامش را نبیند. » آزاد می رود تا به نصوخ خبر بدهد ولی هاندان مانع او می شود. اما خدمتکار از پشت در همه چیز را می شنود. نصوخ سر و صدای آنها را می شنود و از آزاد دلیل اسلحه داشتنش را می پرسد. یارن فورا جواب می دهد و می گوید: «به خاطر من غیرتی شده و فقط خواسته انتقام من را از میران بگیرد. » آزاد بدون هیچ حرفی به هتل محل اقامت میران می رود و از دربان سراغ آنها را می گیرد ولی او می گوید که همه از اینجا رفته اند.

زهرا در بیمارستان نگران ریان است و هازار می گوید که گوشی میران و ریان هردو خاموش است و نگرانی زهرا چند برابر می شود.

گونول اتاق میران را آراسته و بی صبرانه منتظر اوست. بالاخره میران خسته و غمگین می آید و به گونول می گوید: «به اتاقت برگرد. حوصله ی سر و کله زدن با تو را ندارم. » بعد ادامه می دهد: «من تو را دوست ندارم. » و می رود و به عزیزه که از او می خواهد با گونول بماند می گوید: «من فقط یک قول به تو داده بودم و به آن هم عمل کردم. » عزیزه با خود می گوید: «ببین چطور مجبورت خواهم کرد! » پشت سر میران، گونول با گریه به مادربزرگش می گوید که همه چیز تقصر توست و من بدون میران میمیرم. تو ما را نابود کردی. عزیزه دستانش را دور گردن گونول فشار می دهد و می گوید: «حق نداری به من این حرف ها را بزنی! » سلطان می آید و دخترش را از دست پیرزن نجات می دهد و به اتاق دیگری می برد و می گوید: «باید مبارزه کنیم. پدرت همیشه مست بود و باعث سقط برادر کوچولوی تو شد. من فقط به خاطر تو اینجا ماندم. هیچ وقت نمی گذارم صدمه ای ببینی. من اینجا هستم تا پسرم را برگردانم. میران باید تو را به عنوان همسرش بپذیرد. » گونول مادرش را در آغوش می گیرد و به او اطمینان می دهد که ناامید نشده و برای به دست آوردن میران و از بین بردن عزیزه هم پای مادرش خواهد بود.

فیرات به برادرش خبر می دهد که کلبه سوخنه و اثری از ریان نیست. میران با ناباوری به طرف کلبه می رود و زیرلب دعا می کند و می گوید: «خدایا من درد بی مادری را کشیده ام. دوباره آن را به من نچشان. » میران به درون کلبه قدم می گذارد و حلقه ی ازدواج ریان را پیدا می کند و باخود می گوید:« امکان ندارد ریان مرده باشد. اگر مرده بود قلب من این را احساس می کرد. » و با عجله برای اطمینان از زنده بودن ریان به سمت عمارت شاداغلو می رود.

ریان همچنان در خانه ی پیرمرد است و جرات برگشت به خانه را ندارد. پیرمرد به او دلگرمی می دهد و می گوید: «خوابت تعبیر قوی دارد. نترس و به خانه برگرد.»

وقتی ریان به دم در عمارت می رسد آزاد را می بیند که از او می خواهد داخل نشود. از سر و صدای آن ها یارن سر می رسد و با دیدن ریان فورا پدربزرگش را صدا می کند و همه سر می سرند. نصوخ به سمت ریان می آید و می پرسد: «شوهرت کجاست؟ » ریان با شرمندگی می گوید که رهایش کرده است. و نصوخ با تمام قدرت به او سیلی می زند و ریان به زمین می افتد.

GUN AY

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟