Loading Posts...

سریال هرجایی قسمت 12

خانواده ی اصلان بی به خانه شان که دست کمی از قصر ندارد در میریات می رسند. عزیزه به خدمتکارشان می گوید که به شاداغلوها خبر بدهد که ما برگشته ایم. پیرمردی که قرار است ریان با او ازدواج کند وارد عمارت شاداغلوها می شود. هاندان به استقبال او می رود. یارن با دیدن پیرمرد قند در دلش آب می شود و هازار به پدرش اعتراض می کند و نصوخخ جواب می دهد: «خدا را شکر کن همین هم حاضر به ازدواج با دخترت شد. » ملیکه که از دیدن پیرمرد حتالش خراب شده به زهرا زنگ می زند و یک جوری به او خبر می دهد که چه بلایی قرار است سر دخترت بیاید. زهرا دختر کوچکش را در بیمارستان رها می کند و هراسان خودش را به عمارت شاداغلوها می رساند. میران پیغامی را دست ملیکه می دهد تا به ریان برساند و می گوید که قصدش نجات اوست. ولی قبل از او هازار دخترش را از طریق پشت بام فراری می دهد و کاغذی را به دستش می دهد و می گوید خودش را به این آدرس برساند. ریان با پای برهنه در حال فرار کردن است که در همین حال مادرش را می بیند و طاقت نمی آورد و برمی گردد و مادرش را در آغوش می گیرد. ناگهان نصوخ از راه می رسد و ماادر و دختر را کشان کشان به داخل عمارت می برد. میران و فیرات شاهد این صحنه هستند و فیرات به زور میران را نگه داشته است که کار ناعاقلانه ای از او سر نزند. میران در کاغذی که به دست ملیکه داده است نوشته که آن پیرمرد خواستگار از طرف اوست و ریان باید جواب بله را بدهد تا با او از خانه خارج شود. هاندان، ریان را کمی آرایش می کند و به اتاق می برد تا عاقد عقدش را بخواند. زهرا نالان و گریان التماس می کند که این کار را نکنند ولی به دستور نصوخ در انباری زندانی می شود. موقع خواندن عقد ریان جواب خیر را می دهد و عاقد می رود و اصرارهای نصوخ هم بی فایده است. آزاد از این اتفاق خوشحال می شود که ناگهان نصوخ اسلحه را برداشته به طرف ریان نشانه می رود که هازار جلویش را می گیرد و می گوید: «خودم انجامش می دهم. » نصوخ این اجازه را نمی دهد و هازار هم که از عشق آزاد مطمئن است او را برای این کار انتخاب می کند. هاندان و جهان سعی می کنند جلوی او را بگیرند اما آزاد با چهره ای مصمم به عمویش خیره می شود و می گوید که حق با عمویش است پس دست ریان را می گیرد و او را با خود می برد. میران و فیرات که فهمیده اند چه خبر است آنها را تعقیب می کنند. خدمتکار اصلان بی ها از راه می رسد و به دیدن نصوخ می رود و پیغام عزیزه را می رساند. نصوخ و هازار که از شنیدن نام اصلان بی شوکه شده اند به طرف میران شهر راه می افتند. عزیزه و همراهانش هم از آن طرف راه می افتند. همه مردم شهر آنها را می بینند و می دانند که اتفاقاتی در راه است. بالاخره عزیزه و نصوخ به هم می رسند. عزیزه با گردنی افراشته و نصوخ با پشت خمیده به خاطر فشار این چند روز. عزیزه می گوید: «27سال طول کشید تا انتقام پسرم را از شما بگیرم. » سپس با صدای بلند فریاد می زند: «همه آگاه باشند که اصلان بی ها انتقامشان را گرفتند. ما ناموس دختر شاداغلوها را گرفتیم. همانطور که آنها رفتار کرده بودند. هرگز اسم نوه ی من را فراموش نخواهید کرد. اسم او میران اصلان بی است. » نصوخ به زمین می افتد و هازار از عصبانیت و ناراحتی آتش می گیرد و عزیزه با غرور راه آمده را برمی گردد. فیرات جلوی ماشین آزاد را سد می کند و همه از ماشین پیاده می شوند. ریان به آزاد می گوید: «می خواهم برای بار آخر به چشم های میران نگاه کنم و چیزی بگویم. » آنها با هم روبرو می شوند و میران با دیدن او چشم هایش پر از اشک می شود. ریان با بی تفاوتی نگاهش می کند. میران می گوید: «آمده ام تو را ببرم. » ریان جواب می دهد: « تو برای من مردی. » میران تمام احساسش را در چشم هایش می ریزد و می گوید: «می خواهم نجاتت بدهم. » آزاد جلو می آید و می گوید: «چطور جرات می کنی؟ من ریان را به جای دوری می برم تا همه چیز را فراموش کند. » میران می گوید پس باید اول من را بکشی و اسلحه را به طرف او نشانه می گیرد و آزاد هم اسلحه اش را بیرون می کشد. ریان به آرامی دست آزاد را پایین می آورد و می گوید که با او جایی نخواهد رفت. آزاد اعتراض می کند و میران خوشحال می شود و دستش را به طرف ریان دراز می کند. ریان دستش را پس می زند و می گوید: «من با تو بهشت هم نمی آیم. قبلا یکبار دستت را گرفتم. برای گرفتن دوباره ی دستت باید بمیرم. » سپس حودش را به میله های پل می رساند و خودش را پایین می اندازد. میران بدون لحظه ای درنگ خودش را پشت سر او به رودخانه می اندازد. GUN AY

Leave a Comment