Loading Posts...

سریال هرجایی قسمت 13

میران هر زحمتی که شده ریان را از زیر آب بیرون می کشد و به خشکی می آورد. ریان بیهوش است. میران پشت سر هم اسم او را فریاد می زند. بالاخره ریان را به هوش می آورد. ریان به محض باز کردن چشمش از دست میران فرار می کند و می گوید: «دست به من نزن! تو از من چه می خواهی؟ چرا نمی گذاری بمیرم؟ » ولی میران در سکوت دست او را می گیرد و ریان که نمی داند کجا فرار کند ناچار همراه او می شود. میران می گوید: «بگذار کولنت کنم. » ریان با نفرت می گوید: «کمرت تحمل باری که روی دوش من گذاشتی را تاب نیاورد. » ممیران با درماندگی نگاهش می کند. ریان با گریه می گوید: «به تو چه بدی ای کرده بودم که وارد زندگی ام شدی و رهایم کردی؟ » کنار جاده اتومبیلی به طرف او می آید. خودش را به زحمت کنار آن می رساند و سوار می شود و با تعجب متوجه می شود که راننده فیرات است. میران هم سوار می شود و در مقابل تقلای ریان می گوید: «به خاطر خدا کمی بفهم! » و به فیرات می گوید: «برای ما جایی پیدا کن تا خودمان را پنهان کنیم. » زهرا هنوز در انباری است و کمک می خواهد. بالاخره ملیکه طاقتش تمام می شود و با کمک حنیفه درِ انبار را باز می کند. زهرا سراغ هاندان می رود و فریاد می زند: «به پسرت زنگ بزن دختر معصوم من را برگرداند. » و او را تهدید می کند. یارن به آزاد زنگ می زند. زهرا گوشی را می گیرد و آزاد با گریه می گوید: « ریان به رودخانه پرید و میران هم پشت سرش. هیچکدام از آب بیرون نیامدند. » نصوخ و هازار از ملاقات با عزیزه برگشته اند. هازار به داخل عمارت می رود. زهرا گلوی نصوخ را می گیرد و می گوید: «بدون این که دختر من تقصیری داشته باشد باعث مرگش شدی. » هازار به زهرا می گوید: «من خودم ریان را به آزاد که عاشقش است سپردم. آزاد افتادن ریان در آب را از خودش درآورده. تا پدرم را ساکت کند. » زهرا می گوید: «دخترم را پیدا کن و بیاور. » نصوخ در جمع می گوید: «ما را فریب دادند و آبرویمان را بردند. 27سال دندان تیز کردند… » نصوخ ادامه می دهد: «اصلان بی ها برگشته اند. از این به بعد همگی مواظب خودتان باشید. آن پسر بی ناموس، میران اصلان بی بوده است. » یارن یاد حرف های گونول و سلطان می افتد. نصوخ زن ها را از اتاق بیرون می کند. زهرا موقع رفتن می گوید که ریان فرزند من است نه اولاد تو این یادت باشد! نصوخ به جاهن می گوید: «ریان و میران را پیدا کن. و اگر زنده بودند هردو را بکش. » بعد ادامه می دهد: «دیگر ناموس شاداغلوها لکه دار شده و باید پاک شود. » جهان می گوید:: «ریان جگرگوشه  ماست نباید کشته شود. » نصوخ با غضب تکرار می کند: «برو و پیدایشان کن. » عزیزه با خود می گوید: «شاید صدای فرزندانم را نشنوم ولی صدای نوه هایم این خانه را پر خواهد کرد. » بعد صندوقچه ی قدیمی را مرور می کند و به عکس الیف و خواهرش چشم می دوزد و می گوید که انتقام آنها را گرفته است… الیف نوه ی عزیزه که در میدان شهر، عزیزه و نصوخ را دیده است به مادربزرگش می گوید: «یعنی چه که ناموستان را گرفتیم؟ آن چه حرفی بود که زدی؟ » عزیزه بدون توجه به حرف های او می گوید: «حق نداری دیگر بدون اطلاع من از خانه خارج شوی. » سلطان مانع رفتن گونول می شود و به او می گوید: «سر جایت بشین و بگذار این خانواده همدیگر را بخورند. به ما ربطی ندارند. » جهان و هاندان بحث می کنند. هاندان به او می گوید: «تو رفتارت را بلد نیستی چرا به جای پدرت از ریان حمایت می کنی؟ آنها از همان ابتدا فقط ریان را می خواستند.» جهان که انگار تازه متوجه شده است می گوید: «پس اینجا موضوع زمین نیست و مسئله هازار است. » هاندان تاکید می کند: «تو چیزی نمی دانی! اول ماجرا را بدان و بعد نقشه ات را عملی کن. »

Leave a Comment