Loading Posts...

سریال هرجایی قسمت 15

اسما به فیرات زنگ می زند و با گریه از حال میران خبر می گیرد. فیرات می گوید که خیالش راحت باشد چون کسی نمرده است. سلطان حرف های اسما را از پشت در می شنود. از اسما می خواهد جای میران را به او بگوید و وقتی اسما می گوید که از چیزی خبر ندارد سلطان او را تهدید می کند و می گوید: «اگر تا فردا به من خبر ندهی، پنهان کاری فیرات را به عزیزه خواهم گفت.» اسما سریعا تهدید سلطان را به عزیزه می گوید و عزیزه هم که سلطان را خوب شناخته به اسما می گوید اینطور وانمود کند که فیرات، میران را به خانه باغی که به تو بخشیده بودم برده است. در کلبه، میران مشغول جمع آوری هیزم است که ریان از فرصت استفاده می کند و از گوشی میران با مادرش تماس می گیرد و می گوید که حالش خوب است. ولی میران سر می رسد و با عصبانیت گوشی را از او می گیرد و می گوید: «هردوی مان را لو خواهی داد.» میران اسلحه ای به دست ریان می دهد و می گوید: «اگر مرگ من باعث راضی شدن او می شود پس بکش.» ریان اسلحه را می گیرد و به طرف او شلیک می کند. میران با ناباوری به زمین می افتد و ریان می گوید: «امیدوارم در آتش جهنم بسوزی.» و می رود. اما لحظاتی بعد با به یاد آرودن این که میران او را از رودخانه نجات داد برمی گردد. زخم میران خونریزی می کند. ریان می رود تا کمک بیاورد که میران چشمانش را باز می کند و دست او را می گیرد و می گوید: «مگر نگفتی از من نفرت داری؟» ریان جواب می دهد: «من از تو متنفرم ولی نمی خواهم بمیری. باید عذاب بکشی.» ریان می فهمد که خودش باید گلوله را دربیاورد. این کار را می کند و بعد تا صبح از میران پرستاری می کند و در آخر خوابش می برد. میران صبح، وقتی ریان را  در نزدیکی خود می بیند احساس آرامش می کند. جهان و آزاد بعد از این که چیزی جز لنگه کفش ریان پیدا نمی کنند به عمارت برمی گردند اما هازار به دیدن آن پیرمردی که از ریان مواظبت کرده بود می رود و می گوید: «من گناهی جز عاشق شدن ندارم. حالا همراه من ریان که او هم گناهی ندارد مجازات می شود.» پیرمرد کمی او را دلداری می دهد. نصوخ وقتی از جهان می شنود که ریان و میران زنده اند و فقط خود را پنهان کرده اند عصبانی می شود و می گوید: «مگر نگفتم انها را بکشید؟» آزاد که خسته و پریشان است جلوی پدربزرگش می ایستد و می گوید: «به خاطر یک تکه زمین گناه ریان این وسط چیست.» نصوخ می گوید: «این دختر اسم شاداغلو را لکه دار کرده است باید کشته شود.» نصوخ و جهان و آزاد به دیدن گل به بیمارستان می روند. هازار از فرد ناشناسی پیامی دریافت می کند و از اتاق خارج می شود و جهان هم به دنبال او. سلطان به دیدن هازار آمده و می گوید: «با هم قراری می گذاریم. من جای ریان ومیران را به شما می گویم شما هم داماد من را صحیح و سالم تحویلم بدهید.» هازار که تازه متوجه شده گونول همسر میران بوده است متحیر می شود. سلطان اضافه می کند: «ولی اگر عزیزه قبل از تو آنها را پیدا کند دخترت را از دست خواهی داد.» Gun Ay

Leave a Comment