پست‌های بیشتر ...

سریال هرجایی قسمت 46


ریان غمگین به میران نگاه می کند و می گوید: توی یک روز چه چیزی را می خواهی عوض کنی؟ میران می گوید: خیلی چیزها را می توانم توضیح دهم. لطفا قبول کن. ریان بالاخره تسلیم می شود. زیر درختی می نشیند. میران آرام شروع به حرف زدن می کند: از وقتی یادم می آید پدر و مادر نداشتم. مادربزرگم همیشه توی گوشم می خواند که باعث تمام ناراحتی ها و دلتنگی های من شاداغلوها هستند و یک روز انتقامت را از آنها خواهی گرفت. من با این نفرت بزرگ شدم. مادربزرگ من همه چیز من بود. او از من مراقبت کرد و من را بزرگ کرد. یک روز به من گفت باید با گونول ازدواج کنی ولی ما باهم بزرگ شده بودیم من حتی به او فکر هم نکرده بودم. با گونول عقد کردیم ولی خدا شاهد است که حتی دست هم به او نزدم. این عقد فقط روی کاغذ بود. هیچ وقت مثل زن و شوهر نبودیم. حالا می توانی بفهمی که دزدیدن تو و آوردنت به اینجا چقدر غیرممکن بود ولی من غیرممکن را ممکن کردم! ریان با ملایمت به او چشم می دوزد.
آزاد به گونول می گوید: چطور می توانی پشت تلفن آنقدر خوب بازی کنی در حالی که می دانی ممکن است مادرت سکته کند. حالا می فهمم که وقتی در خانه باغ به خودت چاقو زدی و گردن ریان انداختی هم همین قدر خونسرد بودی. گونول می گوید: من به خاطر میران جانم را هم می دهم. ولی تو فقط بلدی اسلحه ورداری و دختر بدزدی. مادربزرگم بالاخره من را پیدا خواهد کرد. آزاد می گوید: برای میران که ارزشی نداری امیدوارم برای مادربزرگت باارزش باشی.
در عمارت شاداغلو، جهان که از انتظار کشیدن خسته شده اسلحه را برمی دارد تا به عمارت اصلان بی برود. نصوخ مانع او می شود و می گوید: آزاد و ریان هردو سالم خواهند برگشت. هاندان می گوید: باز هم می خواهید ریان را برگردانید و همه ما را به آتش بیندازید؟ نصوخ می گوید: از کجا باید می دانستیم آن بی شرف ریان را می خواهد بدزدد. یارن از آن طرف می گوید: از کجا معلوم ریان با پای خودش نرفته باشد؟! جهان هم حرف او را تایید می کند. یارن عکس عروسی ریان و میران را که خودش از عکاسی گرفته بود نشان همه می دهد و می گوید: فقط به خاطر این که در این عمارت بماند می خواست با برادر مظلوم من ازدواج کند. هازار به جهان می گوید: دخترت را کنترل کن!
در عمارت اصلان بی، اسما به عزیزه می گوید: اگر میران را پیدا هم کنید دست از ریان خواهد کشید. عزیزه می گوید: ریان اصلا برایم مهم نیست. فقط می خواهم گونول صحیح و سالم برگردد.
میران، ریان را به کنار استخری که اسمش مقام ابراهیم است می برد و تعریف می کند که چطور یک بار از خانه فرار کرده بود و با اتوبوس به اینجا آمده بود تا دعا کند. چون از مادرش شنیده بود که اینجا جایی است که دعاهای آدم مستجاب می شود. و ادامه می دهد: ولی هیچ وقت از غصه هایم کم نشد. همیشه غم و غصه همراهم بود و رو به ریان می گوید: فقط وقتی به چشم های تو نگاه می کنم حالم بهتر می شود و چون نگاه تو شبیه نگاه مادرم است… ریان می گوید: به خاطر همین با کارهایت این نگاه را از خودت دریغ کردی؟ میران با چشمان پر از اشک می گوید: ریان تو می دانی که بین عقل و احساس گیر کردن چقدر سخت است. و ریان به آرامی اشک های او را پاک می کند.
در عمارت اصلان بی، به فیرات خبر می دهند که میران به اورفا رفته است. اسما به او می گوید: اگر میران بفهمد تو جایشان را به عزیزه گفته ای تو را نمی بخشد. این کار را نکن. اما فیرات به خاطر گونول که در خطر است همه چیز را به عزیزه اطلاع می دهد و عزیزه به سمت اورفا به راه می افتد و از آن طرف هم به هازار خبر می دهد و او هم راهی می شود.
آزاد با خودش زمزمه می کند: من می دانم که ریان با پای خودش با میران نرفته. گونول صدای او را می شنود و می گوید: به ریان مشکوک نشو. او زن مصممی است. در این مدت کم من او را شناخته ام. شاید دوستت نداشته باشد ولی برای تو ارزش قائل است و تو را باور دارد. هیچ زنی با مردی که آن بلاها را سرش آورده است جایی نمی رود. میران او را به زور دزدیده است.
GUN AY

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟