Loading Posts...

سریال هرجایی قسمت 49

میران سرش را روی زانوی اسما می گذارد و می گوید: ذهن و قلبم به هم ریخته. هرکاری کردم به خاطر مادرم کردم. نمی دانم اشتباه بود یا نه. هازار گفت اگر مادرت زنده بود با این رفتارهایت هرگز تو را حلال نمی کرد. انگار توی برزخ زندگی می کنم. به تنها چیزی که اطمینان دارم بدی هایی است که در حق ریان انجام دادم و نتوانستم خودم را به او ثابت کنم. در عمارت شاداغلو، هاندان به اتاق آزاد زخمی و دل شکسته می رود. و اشک ریزان می گوید: با قلبی که برای تو نمی تپد من و خودت را عذاب نده. حقت است که یکی تو را عاشقانه دوستت داشته باشد. من اطمینان دارم که همه چیز عوض خواهد شد و دخترهایی به سراغت خواهند آمد که دوستت داشته باشند. آزاد در سکوت به حرف های مادرش گوش می دهد. هاندان بیرون می رود و با حالی پریشان به جهان می گوید: حالا دیگر به پسرمان افترا هم زده اند. اگر به گوشش برسد به هم می ریزد. جهان زنش را تسلی می دهد و می گوید: من مواظب پسرمان هستم. صاحب این اشک ها را از باعث و بانی اش پس خواهم گرفت ولی نه با ریخت خون دشمن. بلکه با ازدواج الیف و ازاد. و به همه مشکلات پایان خواهم داد. هاندان با چشمان متعجب نگاهش می کند. ملیکه، صبح زود به اتاق ریان می رود و به او می گوید: میران دم در منتظر توست. ریان با عجله لباس می پوشد و به دیدن میران می رود. میران با دیدن او می گوید: فکر نکن رهایت می کنم و دست از سرت برمی دارم. ریان به آرامی می گوید: دیگر از این عشق بگذر. میران می گوید: دیگر به کسی اجازه نمی دهم به جای من تصمیم بگیرد. حالا هم به امر خدا تورا به جایی می برم و زود برمی گردانم. او را به کلبه ای که صبح روز عروسی رهایش کرده بود می برد. در عمارت اصلان بی، گونول غمگین به مادرش می گوید: خسته شده ام. دیگر می خواهم خوشبخت باشم. در همین حال وکیل خانوادگی از راه می رسد و می گوید: میران برای طلاق درخواست داده و شما هم باید امضا کنید. سلطان عصبی می شود ولی گونول او را آرام می کند و به وکیل می گوید: بعد از مطالعه و امضا به شما خبر خواهم داد. سلطان می گوید: من به تو اجازه نمی دهم طلاق بگیری. گونول با اطمینان به مادرش می گوید: همه چیز تمام خواهد شد اما نه برای ما. عزیزه با چند نفر از افرادش به عمارت شاداغلو می رود وبا صدای بلند اعلام می کند که دیگر خانه ای ندارید و خانه و اموالتان مصادره شده. از امروز یک هفته وقت دارید تا عمارت را تخیله کنید. با پیروزی به چشم های نصوخ خیره می شود و می گوید: ناموس و اسمت برای انتقام من کافی نبود. من خانه و اموالت را هم می خواهم! و می رود. اهالی عمارت مات و مبهوت به هم خیره می شوند و نصوخ دستور می دهد همین امروز خانه را خالی کنید تا به خانه مزرعه بروند. میران و ریان بی خبر از همه جا وارد کلبه ای که سوخته بود و از بین رفته بود می شوند. کلبه زیباتر از قبل ساخته شده. میران لبخندزنان به قیافه متعجب ریان چشم می دوزد و می گوید: گفته بودی نمی توانی چیزی را برگردانی و عوض کنی. من امروز زمان را برایت برگرداندم. و مچ بند طلایی را که در روز عروسی برایش خریده بود را به مچ پایش می بندد و می گوید: اگر بخواهی زمان را هم برایت متوقف خواهم کرد. ریان با هیجان داخل کلبه می شود و چشمش به لباس عروسی می افتد که یارن آن را پاره کرده بود. میران به کنارش می رود و انگشتری که همیشه می خواست دست ریان ببیند را به سمت او می گیرد و می گوید: با من ازدواج می کنی؟ و اشک از چشم هایش جاری می شود. GUN AY

Leave a Comment