سریال هرجایی قسمت 58


گونول به همراه الیف و اسما به طرف میران و ریان می روند که یک ساعت پیش مورد حمله ی افراد ناشناس قرار گرفته بودند. عزیزه به طرف میران می رود و فریاد زنان می گوید: «مگر بهت نگفتم جایی نرو و خانواده ات را بی سرپرست نگذار؟ حالا فهمیدی دلیل اصرارم بر اینجا ماندنت را؟ » میران با بغض می گوید: «چیزی نگو و راحتم بگذار. » میران، ریان را که هنوز هم در شوک اتفاق افتاده است روی صندلی می نشاند. الیف می گوید: «من باور نمی کنم وقتی  ریان پیش میران است شاداغلو ها این کار را کنند. احتمالا ما دشمن دیگری داریم. » اما عزیزه می گوید: «غیر از شاداغلوها کسی جسارت این کار را ندارد. » ریان با همان حال بد بلند می شود و می گوید که خانواده ی او در این قضیه دست نداشته اند. همه از هر طرف صدایشان درمی آید و عزیزه می گوید: «تو به خاطر عشقت سعی می کنی چهره واقعی شاداغلوها را به این دختر نشان دهی ولی من نمی توانم منتظر باشم تا نسلم منقرض شود. » سپس فریاد می زند و از فیرات و محمود می خواهد تا کاری کنند. میران هم با فریاد می گوید: «لازم نیست تو کاری انجام دهی. هرکاری لازم باشد خودم انجام می دهم. دیگر تحمل نمی کنم… » ریان با وحشت به میران چشم می دوزد و از او می خواهد کاری انجام ندهد. اما میران می گوید: «آنها می خواستند که خانه مان قبر هردویمان شود. من تحملش را ندارم. » ریان می خواهد جلویش را بگیرد اما عزیزه جلو می آید و می گوید: «این عشق تحمل تو را زایل کرده است. اگر همین الان پایت را بیرون بگذاری تمام اصلان بی ها و من پشت سرت خواهیم آمد ولی اگر نه، من خودم این کار را تمام خواهم کرد. » ریان التماس کنان از میران می خواهد نرود چون بدون او زندگی برایش ممکن نیست و می گوید: «بگذار من با خانواده ام صحبت کنم و مسئله را حل کنم. » میران می گوید: «وقتی قصد جانت را دارند چه حرفی داری بزنی! » و از در خارج می شود. ریان بیهوش بر زمین می افتد. میران با عجله برمی گردد و او را در آغوش می گیرد و روی تخت می خواباند. همین که ریان به هوش می آید میران به او اطمینان می دهد که کاری که او را ناراحت کند انجام نخواهد داد. اما عزیزه صدایش می زند و می پرسد که چه خواهد کرد؟ میران می گوید که به ریان قول داده است که فعلا کاری نکند. عزیزه فریاد می زند: «تو سر مزار پدر و مادرت هم قول دادی که انتقام بگیری! » میران می گوید: «من فراموش نکردم ولی تو که بیست و هفت سال برای این انتقام صبر کرده ای حالا چرا انقدر عجله داری؟ » عزیزه می گوید: «من پیر هستم و فرصتی برایم نمانده. اگر بمیرم در آن دنیا به پدر و مادرت چه جوابی بدهم… » و می رود. میران هم به اتاق می رود و به ریان می گوید که او را فردا پیش مادرش خواهد برد. ریان از او تشکر می کند و همانجا چشم هایش را می بندد اما خواب به چشم هایش نمی آید و به پشت بام می رود. میران هم که لحظه گلوله باران شدن از ذهنش پاک نمی شود به دنبال ریان می رود و او را در آغوش می گیرد و می گوید: «وقتی تو کنارم هستی قدرت روبرو شدن با همه چیز را دارم. » هردو کنار هم به طلوع خورشید چشم می دوزند.

ملیکه و رضا که خبر حمله به میران را از کوچه و بازار شنیده اند با وحشت به خانه برمی گردند. ملیکه فورا با ریان تماس می گیرد تا مطمئن شود که حالش خوب است. از طرفی هم ریان از میران می خواهد تا به دیدن پدر و مادرش بروند اما گونول و سلطان سر قبر پدر گونول رفته اند و میران از ترس اینکه اتفاقی برایشان نیفتد فورا خود را به آنها می رساند و همراهی شان می کند. الیف هم از ریان می خواهد که به خاطر رفتن میران به دنبال گونول ناراحت نشود. ریان می گوید: «ناراحتی من به خاطر این است که میران بدون محافظ بیرون رفت. من نگران او هستم… »

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز