سریال هرجایی قسمت 63


میران و هازار هنوز نتوانسته اند ریان را پیدا کنند و در حال مجادله هستند. هازار مقابل عمارت اصلان بی ها به میران می گوید: «نمی توانی درک کنی که انتظار کشیدن یک پدر برای دختر گم شده اش چقدر می تواند سخت باشد. » میران هم با خشم می گوید: «تو هم نمی توانی درک کنی که یک عمر بدون پدر بزرگ شدن چقدر می تواند سخت باشد. فراموش نکن که فقط به خاطر ریان با تو همراه شده ام وگرنه تو برای من دشمنی بیش نیستی. » و داخل عمارت می شود. همه از حال او می فهمند که هنوز هم نتوانسته ریان را پیدا کند. میران رو به مادربزرگش که به خاطر همراه شدن با هازار از دست او شاکی است می گوید: «او به دنبال دخترش و من به دنبال زنم هستم. ولی تو هم به من بگو که آیا ما دشمن دیگری داریم؟ » عزیزه با خشم می گوید: «تو شب را با همان دشمن گذرانده ای و حالا سراغ دشمن را از من میگیری؟ » میران با تردید مادربزرگش را نگاه می کند و از اتاق خارج می شود.

هازار هم خسته و دسته خالی به مزرعه می رسد. از آن طرف آزاد و جهان هم که تمام شب را بیرون بوده اند از راه می رسند و آزاد رو به عمویش می گوید: «مقصر تو هستی که وقتی ریان ازدواج مرد به من خبر ندادی تا مانع ازدواجش شوم. حالا هم با همان مردک تمام شب را همراه بودی. » نصوخ با شنیدن این موضوع خشمگین فریاد می زند و او را بازخواست می کند هازار هم با قاطعیت می گوید: «من یک پدر هستم. اگر لازم باشد برای پیدا کردن دخترم با دشمن هم دست به یکی می کنم. » آزاد دوباره می گوید: «من به همه ثابت خواهم کرد که همه چیز زیر سر اصلان بی ها است. » و وقتی نگاه خیره همه را میبیند می گوید: «برایتان متاسفم که فکر می کنید ریان را من دزدیده ام. ولی ای کاش همین کار را می کردم دست کم می دانستم که الان حالش خوب است. » و می رود.

الیف، آزاد را ملاقات می کند و می گوید: «من به تو شک ندارم ولی وقتی برای بردن ریان به عمارت ما آمده بودی در خانه ما همه به تو مشکوکند. » آزاد می گوید: «اگر میدانستی که ریان برای من چقدر عزیز است این حرف را نمی زدی. » بعد از رفتن الیف، آزاد متوجه علاقه ی او به خودش می شود و به فکر فرو می رود.

جهان و هازار از دوستانشان برای پیدا کردن ریان کمک می خواهند. آزاد، میران را در حال تعقیب پدر و عمویش می بیند و اسلحه را به طرف او می گیرد. میران می گوید: «به شاداغلوها اعتمادی ندارم. » و همچنین آزاد را در دزدیده شدن ریان مقصر می داند و می گوید: «همان موقع حنابندان تو و ریان هم اگر ریان را فراری نمی دادم پدربزرگت قصد داشت ریان را بکشد و وانمود کند که خودکشی کرده است. » آنها باز با هم بحث می کنند و هازار از راه می رسد و آنها را جدا می کند و می گوید: «اگر کمکی نمی کنید مانع ما هم نشوید. »

آزاد به مزرعه برمی گردد و پدربزرگش را متهم به مانع  تراشیدن ازدواج خودش و ریان می کند. او از نگاه های نصوخ می فهمد که حق با میران بوده است و با نفرت می گوید: «تو دیگر برای من مرده ای! » و می رود. نصوخ به عمو یوسف می گوید: «عزیزه خانواده من را به جان هم انداخته است. اگر او به میران علاقه ای داشت دارایی اش را به اسم فیرات نمی کرد. » یارن این حرف پدربزرگش را می شنود و آن را در گوشه ی ذهنش نگه می دارد.

میران از پیدا نکردن ریان سردرگم شده است و همه شب را توی کوچه ها می گردد وقتی نیمه شب به عمارت می رسد عزیزه را در حال بیرون رفتن می بیند. او را تعقیب می کند و می بیند که عزیزه وارد خانه متروکه ای شد و با حنیفه که خدمتکار شاداغلوها است دیدار می کند. عزیزه از حنیفه سراغ ریان را می گیرد و او هم می گوید که کسی خبر ندارد و ادامه می دهد: «این روزها هازار دنبال کسانی که ماشین میران را گلوله باران کرده اند است. » عزیزه نگران این موضوع می شود و حنیفه با حیرت و ناباوری می فهمد که این کار، کار خود عزیزه بوده است. ناگهان میران وارد خانه می شود و از دیدار آن دو سوال می کند. عزیزه می گوید: «من هم دنبال ریان می گردم و این زن جاسوس من در آن خانه است. » میران با شک و تردید و کمی ترس به مادربزرگش خیره می شد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز