سریال هرجایی قسمت 67

سریال هرجایی


میران با فریاد به ریان می گوید: «من هرگز به تو اجازه نمی دهم با آزاد ملاقات کنی.» ریان می گوید: «باید به سوال هایش جواب بدهم و بگویم که به خواست خودم در کنارت هستم. » میران عصبی تر داد می زن: «به او مربوط نیست. نمی توانی او را ببینی. » ریان هم با صدای بلند می گوید: «من از تو اجازه نخواستم فقط خواستم خبر داشته باشی. » میران با نفرت می گوید: «اگر به تو نزدیک شود او را خواهم کشت! » میران بدون توجه به چشمان پر التماس ریان از اتاق خارج می شود و متوجه می شود که اهل خانه دعوای آنها را شنیده اند. الیف به دنبال او می رود و می گوید: « ریان نیت بدی ندارد و تلاش می کند زندگی تان روبراه شود. » ریان که حرف های الیف را شنیده سوار ماشین میران می شود تا دوباره با او صحبت کند. میران به خارج از شهر می رود و هردو از ماشین پیاده می شوند. ریان می گوید: «اگر تو آزاد را بکشی زندگی ما هم نابود خواهد شد. از من انتظار نداشته باش که هم عاشق تو باشم و هم عزای آزاد را بگیرم. این غیرممکن است. من به تو اعتماد کردم و آمدم گفته بودی زندگی ات را با من تقسیم خواهی کرد ولی همه قول هایت را به این زودی فراموش کردی. » میران دستان او را می گیرد و می گوید: «تو همه چیز من هستی. باشه با آزاد حرف بزن و برای همیشه او را از زندگی ما خارج کن. » ریان در آغوش او آرام می گیرد.

ریان وقتی به خانه برمی گردد با آزاد تماس می گیرد و می گوید: «در قهوه خانه وسط شهر منتظر اوست. »

عزیزه که از پشت پنجره اتاق قرار آزاد و ریان را فهمیده نقشه ی جدیدی برای کشتن عشق ریان در قلب میران می کشد. او گونول را مامور می کند که با سلطان به بازار بروند و گونول مادرش را از آنجا به قهوه خانه ببرد تا سلطان شاهد دیدار آزاد و ریان باشد.

از آن طرف آزاد و ریان همدیگر را می بینند و آزاد می گوید: « تو در خانه اصلان بی در امان نیستی. من از نگرانی هرروز میمیرم و زنده می شوم…. بیا تا باهم به مزرعه برگردیم. » ریان از او می خواهد آرام باشد و می گوید: «من ازدواج کرده ام و عاشق میران هستم و به خواست خودم با او ازدواج کردم. او از من مراقبت می کند و برای خوشحالی من تمام تلاشش را می کند. تو برادرم هستی و برای همیشه هم برادرم خواهی ماند. من را فراموش کن و  به دنبال زندگی خودت برو. » آزاد با قلبی شکسته به او می گوید: «مگر تو توانستی عشقت را فراموش کنی که از من این را می خواهی؟ » و با بغض ادامه می دهد: «به هرحال هروقت به کمک احتیاج داشتی فقط کافی است به من بگویی… » و با ناامیدی از ریان جدا می شود و در کوچه ها راه می رود و برای عشق از دست رفته اش به تلخی گریه می کند. ریان اشک هایش را پاک می کند و به عمارت برمی گردد و مردم با کنجکاوی به هم می گویند: «اینها تا دیروز با هم نامزد بودند و حالا آزاد با زن شوهردار ملاقات می کند! »

حنیفه که از دست بی احترامی های یارن به تنگ آمده به هاندان می گوید: «یا کمکم میکنی با نصوخ ازدواج کنم یا به هازار و زهرا و آزاد خواهم گفت که تو برای حفاظت از جان آزاد ریان را به طرف میران فرستادی. که در آن صورت روزگارت سیاه خواهد شد. »

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است