سریال هرجایی قسمت 69

ماجرای سریال هرجایی قسمت 69

میران و ریان به خانه می رسند و میران به آرامی به او نزدیک می شود و می گوید: «مثل غریبه ها با من رفتار نکن. وقتی از من فاصله میگیری نمیدانم چه کنم.» سپس دست ریان را می گیرد و با بغض می گوید: «نمی دانم چطور می توانم غمی را که آن شب در دل تو کاشتم را از بین ببرم. ولی هرکاری می کنم تا آن شب را فراموش کنی. ولی این را هم بدان تا تو آماده نباشی هرگز به تو دست نمی زنم. » و روی زمین دراز می کشد. ریان به آرامی اشک می ریزد.

صبح هردو سر میز صبحانه می نشینند و اسما به خواست میران روی میز آلوچه گذاشته چون میوه مورد علاقه ریان است. عزیزه که تحمل نگاه و رفتار عاشقانه آن دو را ندارد با خشم می گوید: «دیشب نخوابیدم و تا صبح جواب کسانی را دادم که می پرسیدند چرا عروس اصلان بی ها با نامزد قبلی خود ملاقات می کند. » میران با خشم روی میز می کوبد و ریان میز را ترک می کند.

میران پیش ریان می رود و می گوید که حرف های هیچکس برایش مهم نیست. ریان با گریه می گوید: «حتما پدربزرگم هم همین حرف ها را می زند. » میران می گوید: «هرگز برای کاری که نکرده ای گریه نکن. » ریان کمی آرام می شود.

سلطان می گوید: «این دختر خیلی خوش شانس است. اگر گونول بود میران روزگارش را سیاه میکرد. » الیف که از رفتار آنها نسبت به ریان ناراحت است می گوید: «گونول هرکاری از دستش برمی آید. به خودش چاقو می زند. با گلوله آزاد را می زند و بعد می گوید قصد دست درازی به من را داشت! » سلطان می گوید: «خیلی عجیب است میران از ریان حمایت می کند و الیف از آزاد. خیر باشد! » عزیزه به خاطر حرف هایش به او هشدار می دهد و به الیف می گوید که حق ندارد از شاداغلوها حمایت کند.

فیرات به میران می گوید: «همه مردم درباره دیدار آزاد و ریان حرف می زنند و این اصلا خوب نیست. » میران می گوید: «می خواهم کاری انجام بدهم ولی لطفا به مادربزرگم نگو. » بعد هم به عزیزه می گوید که لباس زیبایی بپوشد تا او را به جایی ببرد. به ریان هم همین را می گوید. هرسه سوار ماشین می شوند و به میدان میدیات می روند. میران به ریان می گوید: «می خواهم ازدواجمان را به همه شهر اعلام کنم. » سپس دست ریان و عزیزه را می گیرد و از ماشین پیاده می کند. عزیزه با اکره در کنار آنها قدم برمی دارد. همه به میران تبریک می گویند. عزیزه که از غافلگیری متنفر است و انتظار این حرکت را از میران نداشت درست جایی که ریان را با لباس عروسی تحقیر کرده بود می ایستد. میران که ناراحتی عزیزه را می بیند می گوید: «تو از من خواستی تا اعتبار از دست رفته اصلان بی ها را برگردانم و من هم به بهترین شکل این کار را انجام دادم. » عزیزه با نفرت به ریان نگاه می کند و می گوید: «هیچ میدانی که ریان به خاطر حفظ جان آزاد با تو ازدواج کرد نه به خاطر عشق تو؟ » میران نگاهش را به ریان می دوزد و ریان که از این حرف عزیزه غافلگیر شده است می گوید: «جواب این حرفت را بعدا خواهم داد. ولی تو بگو چرا درمورد یادداشتی که آدم رباها برای تو فرستاده بودند چیزی به میران نگفتی؟ » عزیزه با خشم و نگرانی به ریان خیره می شود.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز