سریال هرجایی قسمت 70


میران ناراحت و عصبی و با شک و تردید از عزیزه می پرسد: «چرا آن یادداشت را به من نشان ندادی؟» عزیزه می گوید: «چون آن یک تهدید بود که کاملا مشخص بود از طرف چه کسانی فرستاده شده است! » بعد هم یادداشت را به میران می دهد. میران می گوید: «من قبل از تو این را خوانده ام و خودم به ریان گفتم که یادداشت را به تو بدهد. سوال من این است که دشمن ما چه کسی است؟ » عزیزه دوباره می گوید: « ما دشمن دیگری جز شاداغلوها نداریم! » آنها کمی بحث می کنند و سلطان سر می رسد و می گوید: «حق با عزیزه است. آن دختر دشمن ماست و حالا حساب تک تک کارهایی که در حق او انجام شده را پس می گیرد. » ریان جلو می رود و می گوید: « نه آبرویی از من رفته نه اعتباری. من از اینها که گفتید خبر ندارم. » عزیزه به میران قول می دهد که پشت همه این قضایا شاداغلوها هستند و به زودی این را ثابت خواهد کرد.

در اتاق، ریان با نگرانی رو به میران می گوید: «درست است که من نگران جان تو و آزاد بودم. ولی قسم می خورم که تنها به خاطر عشقی که به تو داشتم با تو ازدواج کردم. » میران با مهربانی می گوید: «من از چشم هایت می فهمم که راست می گویی… »

گل دلتنگ خواهرش شده و برایش کیک می پزد. و آن را در دست می گیرد تا به مادرش نشان دهد. در راه یارن به او برخورد می کند و باعث می شود کیک روی زمین بیفتد. یارن با کینه می گوید: «خواهر تو یک دروغگو است و هرگز هم نمی تواند پایش را اینجا بگذارد. » گل از شنیدن این حرف ها گریه می کند و ناگهان بیهوش می شود. هازار با عجله دکتر بالا سر دخترش می اورد و دکتر می گوید: «نباید ناراحت شود واسترس بکشد چون باعث حرکت گلوله در سرش می شود. » نصوخ وقتی متوجه می شود یارن باعث ناراحتی گل شده او را تهدید می کند که دیگر گل را اذیت نکند. آزاد هم می گوید: «اگر دوباره اشتباهی انجام دهی مجبور میشوم همه چیز را درمورد تو به پدربزرگ بگویم! »

سلطان که هنوز هم نتوانسته وجود ریان را هضم کند به گونول می گوید: «عزیزه راست می گوید. بالاخره معلوم می شود که دزدیدن ریان کار خودشان بوده. تو هم این را بدان با این چیزهایی که میبینم مادربزرگت در حال سقوط است. کاری نکن با او زیر این اوار بمانی. به من بگو چه قولی به تو داد که قبول کردی از میران طلاق بگیری؟ » گونول سکوت می کند.

فیرات به میران می گوید: «ممکن است خود ریان هم قربانی باشد و واقعا خانواده اش پشت این قضیه دزدی باشند. » میران جواب می دهد: « پس برای مطمئن شدن یک راه دارم. اینکه با هازار شاداغلو در یک مسیر حرکت کنم و بعد از کار او سر در بیاورم. » بعد هم به دیدن هازار می رود و می گوید که برای مراقبت از ریان باید همکاری کنند. هازار دلیل تصمیمش را می پرسد و میران توضیح می دهد: «ماشین و خانه ام را گلوله باران کردند ولی کسی صدمه ای ندید. ریان را دزدیدند ولی در عوض چیزی نخواستند. باید بفهمم اینها که هستند و هدفشان چیست! » هازار قانع می شود.

گونول که کنجکاو شده درمورد برادرش بیشتر بداند در آلبوم عکس های خانوادگی فیرات را کنار زنی می بیند و از اسما درمورد آن زن سوال می کند. اسما از جواب دادن طفره می رود. ولی معلوم می شود که آن زن حنیفه، خواهر عزیزه است.

نگار، یکی از خدمتکارها از روی حالت تهوع زهرا به او با خوشحالی می گوید که حامله است. زهرا که در آن شرایط انتظار این را ندارد شوکه می شود.

عزیزه که از ریان حسابی خشمگین است رو به او می گوید: «انگشتری که میران در دست تو کرده موقع مرگ دلشاه در دست او بود. میران می خواهد با دیدن آن در دست تو هر لحظه به یاد انتقامش بیفتد! » ریان با ترس و نگرانی به میران زنگ می زند و می گوید که باید پدرش را ببیند. بعد هم به ملاقات او می رود و هازار می گوید: « من عاشق دلشاه بودم…. هرگز نمی توانستم آزاری به او برسانم. » بعد هم با بغض می گوید: « این انگشتر را هم من به او هدیه کردم… » ریان که همیشه به پدرش باور دارد به او اطمنیان می دهد که به زودی کاری خواهد کرد که میران هم به بی گناه بودن او پی ببرد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است