سریال هرجایی قسمت 71


عزیزه از فیرات می شنود که میران و هازار با هم برای مواظبت از ریان همکاری می کنند. عزیزه به فکر فرو می رود و با خود می گوید: «پس پدر و پسر دنبال حقیقت هستید ولی جز چیزهایی که من می خواهم پیدا نخواهید کرد! » و یاد روی می افتد که دلشاه را مجبور به ازدواج با پسرش کرده بود در حالی که می دانست دلشاه و هازار عاشق و معشوق هستند و بچه توی شکم دلشاه از هازار است!

علی دوست هازار به او می گوید که چیز زیادی از اصلان بی ها دستگیرش نشده اما خبر می دهد: «عزیزه به عنوان خدمتکار در خانواده اصلان بی کار میکرد و بعد از مرگ حمید خان، پدر خانواده، با عجله با پسر او ازدواج کرده! »

میران که از ملاقات ناگهانی ریان و هازار نگران شده پیش ریان می رود و دلیل کارش را می پرسد. ریان می گوید: «مادربزرگت گفت این انگشتر را به من دادی تا انتقامت را فراموش نکنی. » میران می گوید: «ولی من تنها یادگار مادرم را به تو دادم تا از آن مراقبت کنی… » کمی بعد ریان می گوید: «پدرم تعریف کرد که چه اتفاقی بین او و مادرت گذشته.. » میران حرف او را قطع می کند و می گوید: «به پدرت بگو حق ندارد درمورد مادرم حرفی بزند! » و می رود.

گل بهانه خواهرش را می گیرد و زهرا به ریان زنگ می زند و می گوید که به دیدن گل بیاید. میران و ریان به مزرعه می آیند و گل با دیدن آنها از پدرش می خواهد که آن دو امشب را مهمان آنها باشند. ولی با وجود کینه و نفرتی که بین دو خانواده است این کار ممکن نیست. پس گل از آنها می خواهد که خودش پیش خواهرش برود و میران هم با اصرار او را با خود می برد. اما نصوخ وقتی می فهمد که گل به همراه ریان و میران رفته به جهان می گوید که بروند و گل را برگردانند. و با عصبانیت سر هازار فریاد می زند ولی هازار مانع رفتن آنها می شود.

جهان به آزاد می گوید: «انقدر مثل آواره ها زندگی نکن. با الیف اصلان بی ازدواج کن تا زندگی ات سر و سامان پیدا کند. » یارن که قصد پدرش را متوجه می شود پیشنهاد می دهد که او آزاد و الیف را به هم نزدیک کند اما هاندان نیت دخترش را می داند و مطمئن است که او نقشه ای در سر دارد.

سلطان باز گونول را تحت فشار می گذارد که عزیزه چه گفته که او سکوت کرده است. و ادامه می دهد: «او هیچ وقت به وعده هایش عمل نمی کند و تو را آلت دست خودش کرده است. » گونول از عزیزه می خواهد زودتر برادرش را نشانش دهد اما عزیزه با خشم به او می گوید که هنوز وقتش نشده است. در همین حین میران و ریان به همراه گل وارد عمارت می شوند و گل با دیدن عزیزه پشت میران پنهان می شود. عزیزه با کنایه می گوید: «اگر میخواهی همه شاداغلوها را دعوت کن و مهمانی بده! » میران بی توجه به او به اسما می گوید که به خاطر گل یک بشقاب دیگر روی میز بگذارد. میران به گل قول یک سورپرایز را می دهد. گل می گوید: «ولی قبلا هم قول داده بودی که عمارت پدربزرگم را پس خواهی داد ولی این کار را نکردی. » عزیزه از زیر چشم به میران نگاه می کند. گل مثل همیشه شیرین زبانی می کند و به گونول می گوید: «موهایت مثل پرنسس هاست! » و رو به عزیزه هم می گوید: «مگر کسی تو را ناراحت کرده که آنطور با عصبانیت نگاه میکنی؟! » عزیزه از سر میز بلند می شود و می رود. بعد از شام میران و ریان لباس عوض می کنند و به خواست میران به عروسی می روند. میران نمی تواند چشم از ریان بردارد و سلطان و گونول با حسرت از پشت پنجره رفتن آن دو را نگاه می کنند…

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است