Loading Posts...

سریال هرجایی قسمت 73

میران و ریان گل را به مزرعه می رسانند و منتظر هازار و زهرا می مانند. در این بین ریان به عمو یوسف، دوست قدیمی نصوخ در مزرعه نزدیک می شود و سوالاتی در مورد گذشته می پرسد. یوسف می گوید: «من و نصوخ 60 سال است با هم دوست هستیم. او آدم خیلی خوش قلبی است. اما سال ها پیش اینجا آتش سوزی اتفاق افتاد و ما چها نفر از کارکنانمان را از دست دادیم. از آن موقع نصوخ گوشه گیر شد و مدت ها با کسی حرف نزد. » در همین حال هازار و زهرا از راه می رسند. آنها که از بیمارستان برمی گردند بدون این که به ریان بگویند مادرش حامله است، گل خانم را تحویل می گیرند و خداحافظی می کنند. فیرات به میران زنگ می زند. و می گوید: «اگر آب دستت داری زمین بگذار و به دفتر بیا. » از آن طرف شهریار خدمتکار عزیزه به هاندان زنگ می زند و می گوید: «چند روز پیش ملیکه برای دیدن ریان آمده بود. عزیزه او را از عمارت بیرون انداخت. ولی به نظر من همه این ها فیلم است و ملیکه خبرچین عزیزه است. » هاندان با ناراحتی به جهان می گوید: «ما در آستینمان مار پرورش می دهیم. » جهان از او می خواهد صبور باشد تا به موقع چهره واقعی ملیکه را به همه نشان دهد. نصوخ که عمارتش را بازپس گرفته به میدیات می رود و به خانه ی اژدادی خود سر می زند و از خوشحالی اشک می ریزد. عزیزه که خبردار شده است با خشم وارد عمارت می شود و رو به نصوخ فریاد می زند: «از خانه من بیرون برو! » نصوخ با غرور سند خانه را نشانش می دهد و می گوید: «ما اینجا را از راه قانونی برگردانده ایم. اگر تو توانستی ریشه حمید اصلان بی را با حقه هایت بسوزانی ولی اجازه نمی دهم با من هم این کار را بکنی. » عزیزه با نفرت از خانه خارج می شود و مستقیم به دفتر اصلان بی می رود. از آن طرف میران هم خودش را به آنجا می رساند. فیرات با ناراحتی به او می گوید: «یکی از وکلا به ما خیانت کرده. و هرچه اسناد و قرارداد از شاداغلو ها در دست داشتیم دزدیده و خودش هم غیبش زده ولی شاداغلوها توانسته اند از راه قانونی عمارتشان را پس بگیرند. » عزیزه رو به میران با نگاه تحقیر آمیزی می گوید: «چطور از اینها خبردار نشدید؟ برایت متاسفم که با دشمن دوستی میکنی و اینطور اموال ما را به باد می دهی. با این شرایط نمیدانم چطور می خواهی از جان ما محافظت کنی. » فیرات رو به میران می گوید: «این دفعه شاداغلوها بدجور گیرمان انداختند. میدانم ناراحت می شوی. ولی آنها دارند از وجود ریان سواستفاده می کنند و در بین ما جاسوس گذاشته اند. » میران از او می خواهد که عجله نکند و منتظر باشد چون به زودی همه چیز را برملا خواهد کرد. عزیزه به دیدن آزاد می رود و او را تهدید می کند: «که تو الان پیش من اسلحه ای داری که اثر انگشت تو روی آن است. اگر با این اسلحه به مغز ریان شلیک کنم پلیس خواهد گفت که تو دختر عمویت را که به عشق تو خیانت کرده است کشته ای. تو به زندان و ریان به زیر خاک خواهد رفت. اگر می خواهی جلوی این اتفاق را بگیری برای بلیط هواپیما گرفته ام. همین امروز از اینجا می روی و هرکاری که می گویم انجام میدهی. » آزاد که تحمل ناراحتی برای ریان را ندارد و از طرف دیگر خودش هم ناامید شده و قصد رفتن از شهر را دارد قبول می کند و به طرف فرودگاه حرکت می کند. از آن طرف یارن به خواست عزیزه به ریان زنگ می زند و با گریه و زاری از او می خواهد که نگذارد آزاد خانواده اش را ترک کند. چون پدر و مادرش تحمل دوری از پسرشان را ندارند. ریان که حرف او را باور کرده است با عجله به سمت فرودگاه می رود تا آزاد را از تصمیمش منصرف کند. عزیزه که منتظر همین عکس العمل ریان است سریع به میران زنگ می زند و می گوید: « باید با من جایی بیایی. » میران سوار ماشین مادربزرگش می شود و به طرف فرودگاه حرکت می کنند. عزیزه توی راه به او می گوید: «وقتی به تو می گویم شاداغلو ها دشمن ما هستند و ریان به خاطر آزاد با تو ازدواج کرده حرفم را باور نمیکنی. حالا تو را جایی میبرم که با چشم های خودت همه چیز را ببینی. خودت را برای دیدن صحنه های باور نکردنی آماده کن. » ریان به فرودگاه می رسد، خودش را به آزاد می رساند و دستش را می گیرد و خواهش می کند که به خانه برگردد. آزاد به او می گوید: «من مجبورم که از اینجا بروم. تو هم زود از اینجا برو. » ولی ریان التماس کنان می گوید: «نرو. و من را با عذاب وجدان تنها نگذار. میدانم که به خاطر من میروی. مطمئنم که به زودی عاشق خواهی شد و زندگی ات بهتر از این خواهی بود. فقط از اینجا نرو. » در همین حال عزیزه و میران از راه می رسند. عزیزه ریان را که دست آزاد را در دست گرفته نشان میران می دهد و می گوید: «برو و خوب به دروغ هایی که به تو خواهد گفت خوب گوش بده. » میران به سمت آزاد و ریان می رود. ریان با دیدن او دستپاچه شده و تلاش می کند توضیح دهد. عزیزه فریاد می زند: «ما همه چیز را میدانیم. و این که می خواهی با آزاد فرار کنی! » و رو به آزاد می گوید: «آنقدر بی ناموس هستی که زن شوهردار را فراری میدهی. » میران با خشم نگاهی به مادربزرگش می کند و از او می خواهد که دیگر ساکت شود. سپس اسلحه آزاد را پس می دهد و به مادربزرگش می گوید: «این هم اسلحه ای که می خواستی با آن ریان را بکشی و گردن آزاد بیندازی. » وکیل فراری را صدا می زند و می گوید: «این هم کسی که به خواست تو اسناد را دزدیده و تو می خواستی شاداغلو ها را گناهکار جلوه دهی. » سپس بلیط هواپیما را از کیف ریان درمی آورد و می گوید: «این هم مدرکی که می خواستی نشان دهی ریان قصد فرار با آزاد را دارد. » عزیزه مات و مبهوت به میران نگاه می کند. میران دست ریان را محکم در دستش می گیرد و رو به مادربزرگش می گوید: «دیگر همه چیز تمام شد. »

Leave a Comment