سریال هرجایی قسمت 74


میران رو به مادربزرگش که نقشه هایش به باد رفته می گوید: «با این کارها نمی توانی من و ریان را از هم جدا کنی. چون من متوجه همه چیز و همه رفتارهایت هستم. » سپس توضیح می دهد که چطور افرادش عزیزه را تعقیب کرده و از همه نقشه هایش سر در آورده اند و خودش از حرف های آزاد فهمیده که مادربزرگش آزاد را تهدید کرده بود تا از شهر برود و وکیلی را که تمام اسناد مربوط به املاک شاداغلو ها را دزدیده بود را گیر آورده و از او اعتراف گرفته. عزیزه وقتی می بیند دستش رو شده با مظلوم نمایی شروع به گریه می کند و می گوید: «من سه تا اولاد از دست دادم و تمام امیدم به نوه هایم به خصوص به تو هست. نمی خواستم تو را از دست بدهم. صدا و نگاهت مثل پدرت است. تو مرهم دردها و زخم های من هستی. عشق ریان تو را از من دزدیده بود هرکاری کردم برای از دست ندادن تو کردم. » و رو به ریان کرده و از او عذرخواهی می کند. آزاد رو به میران می گوید: «کارهای این زن قابل بخشش نیست. نباید اجازه دهی به این راحتی هرکاری دوست دارد بکند. » اما میران که تحمل ناراحتی مادربزرگش را ندارد با دل شکستگی رفتن او را نگاه می کند. بین عقل و احساس او مبارزه ای در گرفته. از یک طرف مادربزرگی که سال ها برایش زحمت کشیده و بزرگش کرده و از طرف دیگر ریان که تبدیل به همه دنیای او شده. او در میان برزخی از امید و ناامیدی گیر افتاده. ریان او را در آغوش می گیرد و نوازش می کند. میران با بغض می گوید: «همه کسانی را که دوستشان داشته ام پشت سرم جا مانده اند و حالا فقط تو برایم مانده ای. ولی نمی توانم بفهمم چرا مادربزرگم با این که می دانست انقدر عاشق تو هستم با من این کار را کرد. »

سلطان که از غیبت عزیزه احساس کرده شرایط عادی نیست، می خواهد هرچه زودتر از همه چیز سر در بیاورد اما هیچ کس جواب او را نمی دهد.

ریان رو به میران می گوید: «این دفعه توانستی از پس مادربزرگت بربیایی. ولی او حالا عصبانی تر شده و اگر بخواهد تلافی کند ما نمی دانیم چه باید کنیم. او اگر نتوانست ما را از هم جدا کند ولی موفق شد قلب تو را بشکند. ما بازیچه آن زن نیستیم. باید جلویش را بگیری. » میران با درماندگی می گوید: «ولی من نمی توانم کاری کنم. کاری از من ساخته نیست. » و می رود تا در تنهایی کمی فکر کند.

الیف به دیدن ریان می آید و علت این به هم ریختگی را می پرسد. ریان اتفاقات چند ساعت پیش را به او توضیح می دهد. الیف که هرگز فکر نمی کرد مادربزرگش تا این حد بی رحم باشد در آغوش ریان به تلخی گریه می کند. سپس به آزاد زنگ می زند و به خاطر کارهای عزیزه از او عذرخواهی می کند.

هازار وقتی از زبان آزاد می شنود که عزیزه چه موجود ترسناکی است و چه کارهایی از دستش برمی آید وحشت زده به ریان زنگ میزند و می گوید: «باید هرچه زودتر آن عمارت را ترک کنی چون جانت در خطر است. » ریان جواب می دهد: «من نمی توانم میران را در این شرایط تنها بگذارم. او باید واقعیت ها را ببیند و بفهمد که تو بی گناه هستی. » هازار از او می خواهد که میران را رها کند و هرچه زودتر طلاقش را بگیرد اما ریان می گوید: «مگر تو توانستی دلشاه را رها کنی؟ در آن صورت من هم میران را رها خواهم کرد. من باید کنار میران باشم. » و از پدرش خواهش می کند که برای نشان دادن واقعت ها به میران به او کمک کند.

آزاد به عمویش فشار می آورد و از او می خواهد دخترش را از زیر دست آن زن خطرناک بیرون بکشد و فریاد می زند: «میران این دفعه شانس آورد. ولی ممکن است دفعه بعد اینطور نباشد. » هازار درمانده وپریشان به فکر فرو می رود.

عزیزه به بیرون از شهر می رود و در تنهایی خودش را به خاطر اشتباه وحشتناکش سرزنش می کند که نتوانسته به خوبی نقشه اش را عملی کند و برای همیشه در ذهن میران شک و تردید نسبت به خودش به وجود آورده.

میران که نمی داند چه باید بکند به کلبه می رود تا برای ساعتی ذهنش آسوده باشد. ولی در خواب و بیداری کابوس می بیند. کابوسی که همیشه از آن وحشت دارد. و آن این که یکی همیشه می خواهد عشق زندگی اش را از او بگیرد. با وحشت از خواب می پرد و در میان چهاچوب در با ریان روبرو می شود. با اشتیاق او را در آغوش می گیرد و برای لحظاتی احساس آرامش می کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز