Loading Posts...

سریال هرجایی قسمت 75

ریان در کلبه دست میران را می گیرد و نوازشش می کند و به آرامی می گوید: «با پدرم صحبت کردم تا درمورد شبی که پدر و مادرت کشته شدن با تو صحبت کند. » میران عصبی می شود و می گوید: «من چرا باید به حرف های قاتل پدر و مادرم گوش بدهم. » ریان می گوید: «تو فقط داستان هایی از زبان مادربزرگت شنیده ای و خودت هم خوب میدانی که پدرم قاتل نیست. » میران او را در کلبه تنها می گذارد و به مزرعه و سراغ هازار می رود. در مزرعه شاداغلوها همه در حال اماده شدن هستند تا به عمارتشان برگردندو نصوخ رو به هازار می گوید: «تمام اسناد و مدارکی که نشان میداد ما با اصلان بی ها شریک هستیم دوباره به دست آوردیم. هیچ کس نمی تواند روز ما را خراب کند. » در همین حال میران وارد مزرعه می شود اسم هازار را فریاد می زند و می گوید: «اجازه نمیدهم ذهن ریان را مسموم کنی و او را از من بگیری. » بعد با صدای بلندتری می گوید: «این آدم مادر من را دزدیده و به او تجاوز کرده. بعد هم پدر و مادرم را کشته است. » سپس رو به هازار می گوید: «اگر دوباره درمورد مادرم حرف بزنی تو را میکشم. فقط به خاطر ریان است که چیزی نمی گویم. » هازار می گوید: «اینها را مادربزرگت به خوردت داده همان زنی که تمام تلاشش را می کرد تا تو باور کنی که ریان و آزاد می خواستند با هم فرار کنند. هرکاری هم بکنی گذشته عوض نخواهد شد. من گناهی مرتکب نشده ام. ولی به زودی تو سزای رفتارت را خواهی دید. » آزاد جلو می آید و می گوید: «اگر دوباره سر راه عمویم قرار بگیری دیگر ریان را نمیشناسم و تو را میکشم. » میران می گوید: «از ریان فاصله بگیرید! » و آنجا را ترک می کند. جهان رو به هازار می گوید: «پس تمام این مدت ما داشتیم تاوان اشتباهات تو را میدادیم! تو هم با مخفی کردن ماجرا فقط از دخترت حمایت کردی. وقتی جان پسرم در خطر بود سکوت کردی. » هاندان هم از شوهرش حمایت می کند. آزاد هم می گوید: «به خاطر خدا حرف دشمن را باور می کنید؟! » جهان رو به پدرش می گوید: «چرا همه چیز را از من مخفی می کنید؟ چرا هیچ وقت من را داخل آدم حساب نمی کنید؟ » و به داخل خانه می رود. هاندان هم به دنبالش می رود و می گوید: «الان وقت ناراحت شدن نیست. باید دست به کار شویم و از پسرمان محافظت کنیم. همانطور که گفتی الیف را عروس آزاد می کنیم و همه چیز تمام می شود. » ملیکه به زهرا که ناراحت شوهرش است دلداری می دهد و می گوید: «ما حرف های میران را باور نمی کنیم. آقا هازار مثل پدر از همه ما محافظت می کند. » هازار در خلوت خودش به اتفاقات افتاده فکر می کند و می گوید: «همانطور که به ریان قول داده ام به همه بدبختی ها پایان خواهم داد. » و به سمت خانه ی متروکه ای که همیشه با دلشاه آنجا قرار می گذاشت می رود و به اسما زنگ می زند و اصرار می کند که همدیگر را ملاقات کنند. هازار به اسما می گوید: «باید به من کمک کنی تا واقعیت ها را به میران نشان دهم چون تو از همه چیز باخبری. اگر کمکم نکنی در روز محشر نمی توانی به صورت دلشاه نگاه کنی. » بعد هم از آنجا می رود. فیرات که مادرش را تعقیب کرده وارد خانه متروکه می شود و با خشم رو به مادرش می گوید که هازار را از کجا می شناسد و چرا با او دیدار می کند؟ اسما می گوید: «او آمده بود تا از دست عزیزه دخترش را به من بسپارد که مواظبش باشم. » فیرات حرف او را قبول می کند. عزیزه به خواهرش حنیفه خبر می دهد که قصد دارد به خانه اش در کارس برگردد چون میران نقشه اش را رو کرده است و تا مدت ها برنمی گردد. از آن طرف ریان از حرف های ملیکه می فهمد که میران به مزرعه رفته و باعث ناراحتی هازار شده است. او به میران می گوید: «من دارم تمام مشکلات را تحمل میکنم آن وقت تو میروی و باعث ناراحتی خانواده ام میشوی. این کار را با خودت نکن هرروز دردت را تازه تر می کنی. » میران می گوید: «این غیر ممکن است که من به حرف های پدر تو درمورد مادرم گوش بدهم. حتی از این به بعد حق نداری با پدرت ملاقات کنی. » ریان فریاد می زند: «من از تو اجازه نمی خواهم .» میران عصبانی می شودو قاب عکس را به زمین می کوبد و شیشه آن هزار تیکه می شود و در پای ریان فرو می رود. ریان ناله ای می کند و میران با نگرانی او را می نشاند و خرده شیشه را از پای او خارج می کند.

Leave a Comment