Loading Posts...

سریال هرجایی قسمت 76

اسما که از حرف های هازار و حال  و روز ریان و میران نگران شده و خودش را مقصر می داند تصمیم می گیرد یکی از نامه هایی را که دلشاه برای هازار نوشته و از او برای فرار و نجات از شکنجه اصلان بی ها کمک خواسته به دست هازار برساند. میران از غیبت مادربزرگش نگران است و از فیرات سراغ او را می گیرد ولی فیرات که دل پری از میران دارد داد می زند: «شما که چیزی را با من در میان نمی گذارید پس چیزی هم نپرس! » میران که از جواب سربالای او جا خورده به طرف او می رود، فیرات پای ریان را وسط می کشد و می گوید: «با شاداغلوها به خاطر ریان همکاری میکنی و به خاطر ریان خانواده خودت را داغان میکنی! عزیزه حق دارد که او را مجبور به کارهایی می کنی که دلش نمی خواهد انجام دهد. من شما را خانواده ی خودم میدانم ولی شما همیشه به چشم یک خدمتکار به من نگاه می کنید. » میران به او نزدیک می شود و داد می زند: «پای ریان را وسط نکش! » گونول می آید و با مشت به سینه میران می کوبد و می گوید: «مگر ما با هم بزرگ نشدیم؟ مگر فیرات برادر ما نیست؟ ما سه بچه یتیم همدرد هم بودیم. اجازه نمی دهم با او اینطور رفتار کنی. » میران داد می زند: «وقتی دیدم نزدیکانم و برادرم پشت سرم نقشه می کشند تا زندگی ام را به باد دهند اینطوری شد. » و رو به فیرات می گوید: «مگر تو برادرم نیستی؟ مگر از لکه ای که مادربزرگم برای ریان گذاشته بود خبر نداشتی؟ چرا نگفتی؟ » فیرات می گوید: «تو که انقدر مطمئنی که من از همه چیز خبر داشتم پس حرفی بین ما نمانده. » الیف جلو می آید و به میران می گوید: «حق با گونول است. در مورد فیرات ناحقی کردی. » ریان هم به او می گوید: «وقتی با کسی حرف میزنی به جای این که او را درک کنی عصبی میشوی و دلش را میشکنی. » میران می گوید: «وقتی سعی دارم کاری برای زندگی ام بکنم، مادربزرگ، فیرات، حتی تو مانعم می شوید. نمیدانم چه کنم. » ریان می گوید: «ولی من مجبورت نکردم با پدرم صحبت کنی. هروقت موقعش شد هردو با هم تاوان خواهیم داد. » علی دوست هازار، سرنخ جدیدی پیدا کرده. مردی را به او نشان داده اند که از دست میران و فیرات فرار کرده بود. او و هازار به خانه مرد می روند. و هازار به او قول می دهد که خودش  و خانواده اش در امان خواهند بود به شرطی که بگوید چه کسی ماشین میران را گلوله باران کرده. مرد می گوید: «یکی از افراد عزیزه اصلان بی به او پول داده تا آن کار را انجام دهد. » هازار و علی آن مرد را به عمارت اصلان بی می برند و از او می خواهند جلوی میران هم اعتراف کند. ولی مرد به طرف عزیزه می رود و دست های او را می گیرد و می گوید: «اینها من را مجبور کردند که به شما دروغ بگویم خواهش می کنم کمکم کنید. » و یادداشتی را در دست عزیزه قرار می دهد. میران رو به ریان می گوید: «حالا چهره واقعی پدرت را دیدی؟ » ریان می گوید: «پدر من هرگز دروغ نمی گوید و کسی را تهدید نمی کند. » میران به هازار می گوید: «از خانه ما بیرون برو و اگر دوباره مزاحم شوی کشته خواهی شد. » هازار و علی ناامید و درمانده از خانه خارج میشوند. و هازار میگوید: «نمیدانم شاید این مردم هم از افراد عزیزه بوده باشد. ولی من مطمئن هستم حمله به خانه و ماشین میران کار عزیزه بوده فقط نمی توانم ثابت کنم. اما به خاطر دخترم تا آخرش هستم. » میران کنار ریان که نگران پدرش است می نشیند و می گوید: «میدانم سخت است باور کنی پدرت آدمی نبوده که میشناختی. » ریان می گوید: «پدر من کسی را تهدید نمی کند. ولی مادربزرگ تو تله می گذارد برای رسیدن به خواسته اش هرکاری می کند. تو نمی خواهی به حرف های پدر من گوش کنی چون می ترسی گذشته آنطور که مادربزرگت به تو گفته نباشد و دلیلی که برای آن از من انتقام گرفتی پوچ و بیهوده باشد و تو نتوانی حتی به چشم های من نگاه کنی. » بعد با بغض می گوید: «ولی من عاشقت هستم و همیشه در هر حال کنار تو خواهم بود. » و میران را در آغوش می گیرد و ادامه می دهد: «برای چند لحظه هم که شده فکر کن گذشته ای که همیشه به آن باور داشتی چیز دیگری باشد در آن صورت برو و پیدایش کن. » نصفه شب عزیزه سوار ماشین شده و به طرف شهر کارس راه می افتد. به راننده او خبر می دهند که میران آنها را تعقیب می کند. عزیزه از راننده اش می خواهد سریع به کوهستان برود. او در آنجا با علم به این که میران در همان نزدیکی صدای او را می شنود با صدای بلند گریه می کند و از این که نتوانسته از میران و عشقش محافظت کند از انها عذرخواهی می کند و می گوید که هرکاری کرده به خاطر علاقه به میران بوده و نمی خواسته او را از دست بدهد. میران با شنیدن این حرف ها منقلب شده و به خانه برمی گردد. اسما با هازار در آن خانه متروک دوباره قرار می گذارند و نامه ای که دلشاه از هازار کمک خواسته را در اختیارش می گذارد و می گوید: «این سند بی گناهی توست. » هازار وقتی چشمش به نامه دلشاه می افتد بر زمین می نشیند و با صدای بلند گریه می کند و می گوید: «مرا ببخش که نتوانستم کمکت کنم. آن دسته هایی که این نامه را نوشته سال هاست که به خاک تبدیل شده است. » عزیزه هم یادداشت مرد را می خواند که نوشته: به چیزهایی که بعد از بازی پشت سرت جا میگذاری دقت کن! عزیزه وحشت می کند که چطور این ادم هم کمکش می کند و هم نقشه هایش را به هم می ریزد.  

Leave a Comment