سریال هرجایی قسمت 77


میران تمام شب را بیدار بوده و به حرف های مادربزگش فکر می کند. او صبح به اتاق ریان می رود و می گوید: «نمی توانم به تو قولی بدهم و به آن عمل نکنم اما سر قول خودم درمورد انتقام هستم. » ریان با بغض می گوید: «پس کاری که با من کردی انتقام نبود؟! روزی نبوده که عاشقت نباشم ولی می بینم تو هم روزی نبوده که به فکر انتقام نباشی. » میران که دلش نمی آید ریان را ناراحت کند از خانه خارج می شود و سوار بر اسبش به سمت دشت می رود. ریان هم طاقت نمی آورد و سوار اسب شده و به دنبالش می رود و پیدایش می کند. ریان با بغض می گوید: «فکر کردم رفتی… » میران با چشم های غمگین نگاهش می کند و می گوید: «غیر از تو جایی برای رفتن ندارم. هرکاری می کنم فقط انگار توی برزخ گیر افتاده ام. به من بگو چه کنم. » ریان حرفی ندارد و گریه می کند بعد دست میران را می گیرد، او را می بوسد و آرامش می کند.

هازار لحظه شماری می کند تا نامه ای را که از اسما گرفته را نشان میران دهد. اسما به او اطمینان می دهد که وفتی ریان و میران به خانه بیایند هازار را خبر کند. عزیزه هم که نقشه هایش نقش برآب شده به شهر کارس برگشته تا مدتی آنجا بماند. سلطان هم که همیشه منتظر فرصت است تا جای عزیزه را بگیرد، سر از پا نمی شناسد.

میران کمی با ریان درد دل می کند و می گوید: «فرصت نشد من مادرم را بشناسم و از او عشق ورزیدن و بخشیدن را یاد بگیرم. » ریان گریه می کند و می گوید: «شاید من بتوانم کمکت کنم. » کمی بعد آنها به عمارت می رسند و گونول جلو می آید و می گوید که عزیزه به کارس رفته است. میران تصمیم می گیرد دنبال عزیزه برود و او را برگرداند ولی ریان مانع او می شود و می گوید: «دوباره داری وارد بازی مادربزرگت میشوی. یک بار هم بدون او روی پاهایت بایست. او واکنش های تو را می شناسد. وارد این بازی نشو. » میران می گوید: «به هر حال او مادربزرگ من است و دیشب دیدم که روز مزار پدر و مادرم اشک می ریخت. وقتی او نیست همه ما خود را یتیم حس میکنیم. » ریان با خشم می گوید: «جدا کردن تو از باورهایت کار سختی است! اگر می خواهی برو. » و به اتاق می رود. میران هم به ناچار در حیاط می نشیند و به فکر فرو می رود.

هازار به حرف اسما گوش نداده و همان شب از راه پشت بام به عمارت اصلان بی می رود اما ناگهان پایین پله ها می افتد و نقش بر زمین می شود و جویبار باریکی از خون جاری می شود. ریان به صدای افتادن او از اتاق بیرون می اید و با دیدن پدرش در آن وضعیت جیغ می کشد و میران را می بیند که بالای سر پدرش ایستاده و با نگرانی به ریان چشم دوخته است.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز