Loading Posts...

سریال هرجایی قسمت 8

در بیمارستان، هاندان سعی می کند به زهرا دلداری دهد و می گوید:”آزاد عمدا شلیک نکرده و اتفاقی بوده است.” زهرا نگاه نفرت باری به او می کند و می گوید:”هم پسرت و هم دخترت بچه های من را بیچاره کرده اند. دست از سر ما بردارید.” دکتر به آنها اطلاع می دهد که باید خون داخل سر گل خانم را تخلیه کنند و نصوخ با گریه می پرسد آیا نوه اش زنده خواهد ماند یا نه؟ دکتر سکوت می کند و می رود. زهرا ناله می کند و بعد از مدتی لباس های گل خانم را تحویل هازار می دهند. لباس عروس کوچکی که پر از خون دختر کوچولو است و هازار تحملش تمام شده و به تلخی گریه می کنر. نصوخ به آرامی به جهان می گوید:”دست زن و بچه ت را بگیر و از اینجا ببر.” جهان امتناع می کند. زهرا که حرف های او را شنیده می گوید:” به خیالت نوه ات را می خواهی فراری بدهی! ولی اگر گل بمیرد هیچکس نمی تواند آزاد را از دست من نجات دهد.” آزاد جلوی بیمارستان با با چشمانی حیران و قلبی شکسته و افکاری پریشان مدام می گوید:”گل خانم تو را به خدا نمیر! و من را به این عذاب وژدان تنها نگذار:” و اشک می ریزد. میران و ریان هنوز در جاده راه می روند و هیچ اتومبیلی برایشان توقف نمی کند و آنها خسته شده اند. ریان در تاریکی چشمش به کلبه ای می افتد و هردو با عجله به طرف خانه می روند. میران وقتی قفل در را می بیند با ضربه ای در را باز می کند. آنها در خانه چراغ نفتی روشن می کنند و هیزم های اجاق را آتش می زنند و از اینکه سرپناهی پیدا کرده اند خوشحالند. میرن دست های ریان را می گیرد و به خاطر این که در اتومبیل بر سر او داد زده بود عذرخواهی می کند. ریان چشمانش پر از اشک می شود و می گوید:”از دوست داشتن زیاد گریه ام گرفته.” و ادامه می دهد:” وقتی با تو هستم از هیچ چیز نمی ترسم‌.” و آشوبی در دل میران برپا می شود. گونول به مادرش می گوید:”تا حالا باید به هتل رسیده باشند.” و به طرف مادربزرگش می رود و می گوید:” همش تقصیر توست! میران عاشق آن دختر شده و مطمئن هستم با او فرار کرده است.” عزیزه سکوت می کند و از فیرات می خواهد او را جایی ببرد. او سر خاک پسر و عروسش می رود و تا اذان صبح آنجا می نشیند و گریه می کند و دعا می کند و با پسره مرده اش حرف میزند. مطمئن است میران اشتباه نمی کند و به زودی برمی گردد. میران به چشمان ریان خیره می شود. از چشمانش چیزی جز عشق نمی خواند ولی هربار که انگشتر خونی مادرش را لمس می کند نفرت قلبش را لبریز می کند. ریان به او می گوید:” از خودت بگو؟ من زیاد نمیشناسمت.” میران می گوید:” بی پدری من را تبدیل به کودکی ناآرام کرده بود و کودکی غمگینی داشتم.” ریان می خواهد چیزی بگوید ولی میران انگشتش را روی لبان او به نشانه سکوت می گذارد. از او می خواهد سکوت کند و به آرامی لب های ریان را می بوسد و او را به طرف تخت خواب می برد… میران خوابیده و ریان بی خبر از مصیبت خانواده اش عاشقانه چشم به شوهرش دوخته است و میران به فردای شوم می اندیشد. با اولین تابش اشعه خورشید ریان چشم باز می کند و میران را در حال پوشیدن لباسش می بیند و به او صبح بخیری می گوید. میران با قیافه و صدایی که انگار مال خودش نیست می گوید:”تو حتی نمیدانی من که هستم!” ریان با چشمان درخشان و قلبی سرشار از عشق از جایش بلند می شود و می گوید:” تو شوهر منی.” ولی میران تمام نفرتش را در صدایش می ریزد و با چشمانی به خون نشسته می گوید:”من هیچکس تو نیستم‌! داستان ما همینجا تمام شد. ازدواج ما دروغی بیش نبود ریان شاداغلو.” ریان چشم هایش پر از اشک می شود و با نگرانی می گوید:” ولی ما دیروز ازدواج کردیم… ” و وقتی اصرار میران را برای رفتن می بیند با گریه می گوید:”مگر من به تو چه کردم که این کار را با من میکنی؟” میران می گوید:”برو از شاداغلو این سوال را بپرس.” و از در بیرون می رود. ریان پشت سرش می دود و دستش را می گیرد و می گوید:” ولی من زن تو شدم.” میران جواب می دهد:”هرچه بود تمام شد. تو خودت را در آن کلبه جا گذاشتی و هرچه در اینجا بود همینجا دفن کن.” و باعجله می رود. ریان اسم او را صدا می زند و میران صدای مادربزرگش را می شنود که می گوید:”مبادا دست و دلت بلرزد..” ریان فریا می زند:” خدا شاهد است که این ظلمی را که در حقم روا داشتی فراموش نمیکنم. و نمی گذارم فراموش کنی.” و به زمین می افتد. میران مدام به خودش می گوید برنگرد! تو انتقامت را گرفتی.” اما ضجه های ریان ذهنش را به هم می ریزد . نبردی بین عشق و نفرت در درونش برپا شده. ریان که حالا ضجه هایش به ناله تبدیل شده یاد حرف های امیدبخش میران می افتد که گفته بود: هرگز تو را رها نخواهم کرد. میران با قدم های بلند مصمم گام برمی دارد ولی ذهنش درگیر ریان است و چشم های اشک آلودش را پاک می کند و به رفتن ادامه می دهد اما نمی تواند و تسلین قلبش می شود و برمی گردد پشت سرش را نگاه می کند و ریان را بیچاره و درمانده  و مچاله شده در خود می بیند که از گریه و سرما بدنش به لرزه افتاده. اشک از چشمان میران جاری می شود. GUN AY

Leave a Comment