سریال هیولا قسمت آخر

هوشنگ و چمچاره و داوود سعی دارند استاد مدبر را فراری دهند. آنها به سمت شمال حرکت می کنند. استاد مدبر از هوشنگ می خواهد که در جایی نگه دارد تا او به دستشویی برود. بنابراین آنها به یک غذاخوری می روند. در فاصله ای که استاد نیست، کامروا با گوشی شهره به هوشنگ زنگ می زند و بعد از تهدید کردن، از او می خواهد مدبر را برگرداند و خانواده ی خود و چمچاره را پس بگیرد. کامروا توضیح می دهد: «اگه مدبر رو برنگردونی انقدر دست نوشته و امضا ازت دارم که باعث می شه همه چی رو از دست بدی. حق و حقوقه معلمیت هم قطع میشه، آبروت جلوی همه می ره. حتی دیگه باید اسم فامیلیت رو بذارن رذالت، کثافت. » هوشنگ و چمچاره که ترسیده اند سعی می کنند برای تحویل مدبر با او قرار بگذارند. در همین موقع استاد صدایشان را می شوند و با ناراحتی رو به هوشنگ می گوید: «باشه، برگردیم. من تا همینجا هم خیلی متاسفم که براتون دردسر درست کردم. »

آنها به تهران برمی گردند و استاد در ماشین خوابش می برد. وقتی هوشنگ می خواهد برای تحویل استاد مدبر با کامروا تماس بگیرد، چشمش به تابلوی شرافت می افتد و منصرف می شود. او می گوید که همه ی بدبختی هایش زیر سر همان تابلو است. آنها به فکر راه چاره ی دیگری می افتند.  داوود از آنجایی که به موبایلی که برای مهری خریده جی پی اس وصل کرده، جای گروگان ها را می داند و پیشنهاد می دهد که خودشان به قلب دشمن حمله کنند.

گروگان ها در دفتر خود هوشنگ نشسته اند و مراد در آنجا نگهبانی می دهد. هاله برای آزاد شدن نقشه ای می کشد و به مراد حمله می کند تا او را کتک بزند. حامد که اصلا از او انتظار نمی رفت هم وارد این دعوا و کتک کاری می شود. بعد از درگیری، مراد به خاطر ضرباتی که خورده گیج می شود. داوود و چمچاره هم در همین موقع برای نجات دادن خانواده شان سر می رسند. شهره و مینا به خاطر اینکه این ماجراها شبیه سریال های ترکیه ای است ذوق می کنند. از طرفی هوشنگ در حالی که گریه می کند و اضطراب است به شهره زنگ می زند و می گوید: «من باید کاری کنم که اسم خانواده ی شرافت دوباره سر زبون ها بیفته. من نه تنها به خانواده ی شرافت خیانت کردم بلکه تا مرز هیولا شدن هم رفتم. اما خداروشکر خودم رو پیدا کردم. » شهره در این راه برای او آرزوی موفقیت می کند. سپس هوشنگ وارد جلسه ی مزایده می شود و پشت سر کامروا و اردلان و هوشنمند جان می نشیند. وقتی تابلوی استاد مدبر را برای مزایده می گذارند، قیمت ها بالا و بالاتر می رود. در همین موقع خود استاد وارد می شود و همه می ایستند و او را نگاه می کنند. او اعلام می کند که زنده است و مردم تشویقش می کنند. چهره ی کامروا و اردلان به هم می ریزد. کامروا به هوشنگ می گوید که او را بیچاره خواهد کرد. هوشنگ در جواب می گوید: «من از وقتی بیچاره شدم که تو اومدی تو زندگی من. الان وقتشه بیچارگی تورو ببینم. » کامروا می گوید: «من ریشه هام انقدر سفت هست که نتونی غلطی بکنی. مهم ترین چیزی هم که به هوشمند جان یاد دادم له کردن خائنینه. » در این گیر و دار مردم شعار مرگ بر کامروا می دهند و او کمی نگران می شود. هوشنمند هم وانمود می کند که پدرش را نمی شناسد و از آنجا می رود.

سه ماه بعد، هوشنگ از زندان آزاد می شود و همراه خانواده ی شادش به خانه برمی گردد. در این مدت هوشمند در حالی که دو نفر از دوستان صمیمی اش و مراد کناردستش ایستاده اند، پشت میز پدرش نشسته است. فلور سراغ او می رود و با ناراحتی می گوید که برای ملاقات کامروا به زندان رفته است. هوشمند که لحن حرف زدنش متفاوت شده و سعی می کند کمتر بخندد، می گوید: «کجا رفتی؟!! من چندتا وکیل فرستادم زندان پیداش نکردن. جالبه وقتی نگرفته بودنش کمتر میومد خونه تا الان. اوضاعش چطوره؟ » فلور توضیح می دهد که مدرکی علیه کامروا پیدا نکرده اند و کرم همه چیز را گردن گرفته است. او ادامه می دهد: «خواستم بگم بابات به زودی آزاد میشه. گول این میز و صندلی رو نخور. »

هوشنگ برای خرید به سوپرمارکت می رود و یک بسته شکلات می خورد. او یک تراول 50 هزار تومنی به فروشنده می دهد. فروشنده به محض دیدن تراول متوجه تقلبی بودن آن می شود. هوشنگ هم که از این موضوع تعجب کرده است آن را می گیرد و تراول دیگری به او می دهد. سپس به پارک می رود و در حالی که تردید دارد، پول را مچاله می کند و در سطل زباله می اندازد اما بعد از کمی فکر کردن دوباره پول تقلبی را توی جیبش می گذارد. او سیگاری روشن می کند و در پارک قدم می زند.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز