سریال وارش قسمت آخر

 

شاپور به منزل ثریا میرود تا خبر دستگیری سارقی را که اجیر کرده است بدهد. میبیند ثریا مشغول اسباب بردن است و گویی دارد لوازم خانه را میفروشد. ثریا با دیدن شاپور یکه میخورد و میگوید :« سر بزنگاه آمدی!» شاپور میگوید :« به سلامتی دارید اسباب میبرید. جایی میروید؟» ثریا با دستپاچه گی میگوید :« نه بابا کجا برم! شیرین اومده. گفتم اسباب و اثاثیه را عوض کنم. » شاپور که معلوم است باور نکرده است میگوید :« من میروم یک وقت دیگر می آیم.» ثریا اصرار میکند شاپور بماند و کارش را بگوید. اما شاپور میرود و میگوید :« گفتم که باشه یک وقت دیگر. امروز اینجا خیلی شلوغ است‌.»
شاپور و وکیلش( ایروانی) در دفتر شاپور صحبت میکنند. شاپور از دستگیری سارقی که اجیر کرده بود نگران است. ایروانی میگوید :« بهت که گفتم. نزار بشناستت. الانم باید بری یه مدت یه جای خوش آب و هوا قایم بشی. یوسف که بیاد بیرون دیگه یادشون میره چی بود و چی شد! البته امیدوارم.» شاپور مخالفت میکند و میگوید :« اینجا خیلی کار دارم. امروز رفتم خونه ی ثریا ‌.داشتن اسباب میبردن. می خواهند بروند خارج و من را جا بگذارند‌.»
ثریا سراسیمه به شیوا تلفن میکند و میگوید :« اگر شاپور زنگ زد جواب نده. آمده بود اینجا انگار یک چیزهای فهمیده است. من الان میام پیشت.» شیوا نگران است.
ثریا به شیوا میگوید :« یا با محبت و مهربانی با شاپور صحبت کن. یا سنگ هایت را باهاش وا بکن‌.» شیوا هر دو راه را رد میکند و به شدت نگران عکس العمل شاپور است.
شیوا به همراه شیرین به دفتر شاپور میروند. با شاپور قرار میگذارند. شاپور به شیوا میگوید :« تو به من قول دادی. گفتی اگر شیرین را بگیرم با من ازدواج میکنی. » شیوا میگوید :« نتوانستم با خودم کنار بیایم‌. من از سر لجبازی با مادرم با یوسف ازدواج کردم. نمیخواهم یک اشتباه را دو بار تکرار کنم. » شاپور میگوید :« حرف آخرت همینه ؟ پس بگذار منم حرفم را بزنم. کاری میکنم شیرین را ازت بگیرند. و دیگر پشت گوشت را دیدی شیرین را هم میبینی. به ثریا هم بگو کاری میکنم با شنیدن اسم من آرزوی مرگ کند.» شیوا با ترس میگوید :« همیشه کارهایت را با تهدید پیش میبری.» شاپور میگوید : این دیگه تهدید نیست عملیش میکنم.»
شاپور ایروانی را به دنبال نوبر میفرستد. با نوبر در کافه ای قرار میگذارد. پاکتی به نوبر میدهد و ساعت خروج شیوا و ثریا و شیرین را به آنها اطلاع میدهد. نوبر سراسیمه به خانه میرود تا پاکت را به جاوید بدهد.
پلیس به جاوید میگوید که شاپور سارق را اجیر کرده بوده است. جاوید با تعجب میگوید :« شاپور برادر خانم من است. چند روز است نیست. اما وکیلش ایروانی میداند شاپور کجاست. با خانم برادر منم ایروانی قرار گذاشت و در یک کافه شاپور را ملاقات کرده است.» پلیس میگوید که ایروانی را میشناسد و پیگیری خواهند کرد.
در فرودگاه شیوا و ثریا دستگیر میشوند و جلوی بردن شیرین گرفته میشود.
یوسف نیز از زندان آزاد میشود. همگی به قاضیان میروند.
نوچه ی قدیمی تراب به محض ورود آنها به یوسف میگوید :« شما دعوت هستی. یک دوست قدیمی میخواهد تو را ببیند.با من بیا.» یوسف با او میروند به کارخانه ی شاپور. شاپور در کارخانه منتظر یوسف است. شاپور اعتراف میکند که کارخانه ی کلوچه پزی را او آتش زده است‌. تلافی کارخانه ی که یوسف آتش زد. شاپور که به شدت نا امید و افسرده است از عشق ناکامی که به شیوا داشت میگوید. و یوسف را مسبب تمام بدبختی هایش میداند. یوسف میگوید :« وضعیت منم بهتر از تو نیست. جنگ و دعوا دو سر سوخت است.»
یوسف از پیش شاپور میرود و به نوچه ی تراب سفارس میکند مراقب شاپور باشد.گویی حالش خوب نیست.نوچه ی تراب میگوید :« شاپور همیشه همینطوری است.» وقتی به کارخانه میرسد شاپور را میبیند که خودکشی کرده و مرده است.
یوسف و خانواده اش زندگی جدیدی را شروع کردند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز