سریال وارش قسمت 11


یوسف و جاوید بی پول و گرسنه در تهران آواره مانده بودند.تصمیم گرفتند کاری پیدا کنند و خرج و مخارج خودسان را تامین کنند. بهترین گزینه برای آنها که سابقه ی کار در رستوران خودشان را داشتند کارگری در رستوران بود.
به در رستورانی رفتند. یوسف از پیش خدمت آنجا پرسید :« آقا شما کارگر نمیخواهید؟» پیش خدمت که پسر جوانی بود با تندی گفت :« برو بابا خدا روزیت را جای دیگه حواله کند.»
یوسف ناامید نشد و به داخل رستوران رفت و با صاحب رستوران که پشت دخل نشسته بود حرف زد و برای خودش و جاوید کار پیدا کرد. قرار شد آنها تا دو هفته بدون پول کار کنند و فقط صبحانه و ناهار و شام و جای خواب داشته باشند.
یوسف و جاوید با خوشحالی شروع به کار کردند و چون خوب کار میکردند نظر صاحب رستوران را جلب کردند. اما پسر پیش خدمت با حسادتی که داشت مدام در حال آزار و اذیت آنها بود.
شب موقع خواب یوسف و جاوید با هم حرف میزدند. یوسف گفت :« خدا رو شکر. شام و ناهار و جای خواب داریم. پول هم که گرفتیم پس انداز میکنیم برای مادرمان هم میفرستیم. » جاوید گفت :« یعنی تو دیگر نمیخواهی به قاضیان برگردی ؟» یوسف گفت :«نه اگه برگردم دستگیر میشوم. تو هم نمیتوانی برگردی و گرنه دستگیر میشوی.»
پسر پیش خدمت که قدری آن طرف تر خوابیده بود صدای آنها را شنید.
فردای آن روز یوسف و جاوید با انگیزه ی بیشتری مشغول به کار شدند. یکی از مشتریان به یوسف انعام داد. پسر پیش خدمت به دنبال یوسف رفت و میخواست انعام یوسف را بگیرد و تقسیم کند. اما یوسف او را کنار زد و انعام را نداد.
صاحب مغازه یوسف را برای خرید صابون به خیابان فرستاد. در همین حین پیش خدمت به صاحب مغازه حرفای را که شنیده بود گفت. صاحب مغازه سریع پلیس را خبر کرد و جاوید را دستگیر کردند.
در میان همهمه و هیاهوی مشتریان و اهل محل جاوید را بردند. یوسف جاوید را دید که توسط پلیس دستگیر شده و متوجه شد صاحب مغازه او را لو داده است. صابون ها را به شیشه صاحب مغازه زد و فرار کرد. پیش خدمت او را تعقیب کرد و با هم گلاویز شدند. مردم آنها را از هم جدا کردند و پسر رفت.
یوسف که نمیدانست جاوید را کجا برده اند سرگردان در خیابان ها راه میرفت. هوا سرد بود و باران میبارید. به جلوی سینما رفت و از غفلت مرد بیلیط فروش استفاده کرد و وارد سینما شد. آنجا خوابش برد که فیلم تمام شد و بیرونش کردند. شب تا صبح را در خیابان گذراند. صبح جلوی در کافه ای نشسته بود. مرد سیه چرده ای متوجه او شد. و او را به خانه اش برد. در خانه ی مرد یوسف متوجه عکس روی طاقچه شد. عکس یاراحمد و طوبی به همراه پسر نوجوانی بود. مرد گفت :« این عکس من است. سالها پیش »
یوسف گفت :« عکس آقاجان من اینجا چیکار میکند!؟»
مرد گفت :« آقا جان تو!؟ یار احمد!؟ این یار احمد است. این زن هم طوبی خانم است. مادرت! انموقع تو را باردار بود.»
( یوسف تا این لحظه نمیدانست که وارش مادر واقعیش نیست. اینکه فیلم نامه نویس چطور این قضیه را در ذهن مخاطب جا می اندازد که دو پسر به فاصله ی دو ساعت از همدیگر متولد شده اند. و هر دو میداند پدرانشان متفاوت است. اما گمان کرده اند مادرشان یکی است از عجایب فیلم ایرانی است)
آن مرد که نسبت او با یارمحمد مشخص نشد با یوسف حرف میزند و او را قانع میکند که خود را تسلیم پلیس کند.
بنابراین جاوید و یوسف هر دو در دام پلیس می افتند. و هر دو هم در اظهاراتشان آتش زدن کارخانه را به گردن میگیرند. دلیلش را هم نظر داشتن تراب به وارش عنوان میکنند.
از طرفی تراب نیز به هوش می آید‌. میرولی و وارش برای جلب رضایت تراب به بیمارستان میروند. تراب میگوید :« اینکه جا کاری که پسران وارش کرده اند برای همیشه بر صورتم میماند مهم نیست. اما با اینهمه ضرری که از کارخانه کرده ام چکار میکنی؟! » صحبت های میرولی را قطع میکند و رضایت نمیدهد.
پلیس ژاندارمری هم در صحبت های که با یوسف داشت سعی میکند به او بقولاند که ماجرای قتل ملک و یار احمد توسط تراب را پیگیری نکند و..‌‌.
SHEYDA

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز