سریال وارش قسمت 12


وارش برای آزادی بچه هایش راهی به جز جلب رضایت تراب ندارد. برای اینکار ابتدا شروع به جمع آوری پول کردن. از فروختن رستوران تا گرفتن پول از همسایه ها و.‌‌‌.‌ اما پول انها به صد هزار تومان نمیرسید.
میرولی بازرگانی را میشناخت در که در کار خرید و فروش ماهی تا چایی و….بود. با وارش به نزد او رفتند و امید داشتند که بتوانند ۴۰-۵۰هزار تومان از او قرض کنند. اما آن مرد گفت بیست هزار تومان میتواند پرداخت کند. آن هم در ازای دریافت سفته و پشت نویسی میرولی.
حساب و کتاب آنها برای تامین صد هزار تومان خسارت کارخانه تراب کفایت نمیکرد.
بازرگان گفت که بهتر است به پیش دادستار( نماینده شهر) بروند. شاید او بتواند کمکی کند. وارش به همراه میرولی به پیش دادستار رفتند. میرولی خیلی ناراحت بود. و داخل نرفت. وارش چادر سر کرده بود. دادستار بعد از شنیدن حرفای وارش گفت :« ببینمت. پدر سوخته ی تراب هم خوش سلیقه بوده »
وارش گفت :« تو نماینده ی مردم بدبخت و بیچاره ای!؟ تو نماینده شیطانی! تو خود شیطانی» و آنجا را ترک کرد.
سرانجام یک شب وارش به خانه ی تراب رفت تا التماس کند و از او رضایت بگیرد.
زن تراب و تراب در بالا خانه مشغول عوض کردن پانسمان های تراب بودند که وارش وارد شد.
تراب که از دیدن وارش شوکه شده بود به همه گفت که آنجا را ترک کنند. زن تراب و بچه هایش که همه چیز را از دست رفته میدیدند با اکراه خارج شدند.
وارش گفت :« تراب تو را به جان شکوفه و شاپور رضایت بده بچه های من از زندان خارج شوند.یک عمر کنیزیت را میکنم. »
تراب گفت :« التماس نکن. من سالها عاشقت بودم. از ۱۳ سالگی عاشقت بودم. آرزو داشتم یکبار بگویی دوستت دارم. ولی نگفتی. کنیزی؟ من سالها خواستم خانم این خانه باشی.بچه هایت را آزاد شده بدان. ولی تو حاضری با این قیافه با من ازدواج کنی!؟ »
وارش شوک زده سکوت کرد و چیزی نگفت.
زن و بچه های تراب صدای آنها را میشنیدند.
وارش برای ملاقات کردن پسرانش به همراه میرولی به زندان رفتند‌. اما یوسف برای ملاقات وارش نرفت و به جاوید گفت که سرش درد میکند!
وارش از نیامدن یوسف خیلی ناراحت شد و بی تابی کرد. جاوید برای آنکه مادرش را آرام کند به دروغ گفت :« یوسف را برای بازپرسی برده اند.»
این حرف وارش را آشفته تر کرد و به پلیس آنجا التماس میکرد که یوسف را بیاورند. پلیس گفت :« پسرت خودش نیامده.ما بهش گفتیم.»
وارش مبهوت رو به یوسف کرد و پرسید :« یوسف چرا نیامده ؟ راستش را بگو »
جاوید گفت :« یک چیزهای شنیده. رو به میرولی کرد و گفت : شما سرگزی را میشناسید؟ » «میرولی گفت : اره. یوسف او را کجا دیده ؟» «جاوید گفت : در تهران دیده است. همه چیز را فهمیده‌. چرا بهش دروغ گفتید؟»
در همین حین در زندان یوسف کلافه و غمگین رو تخت نشسته بود. یکی از هم سلولی هایش به پیش او رفت و گفت :« من از بچگی بی پدر بزرگ شدم. دلم به بوی پیرهن ننه م خوش بوده. برو ببینیش. اگه مادرم نداشتی چطوری زندگی میکردی!؟ »
یوسف بلند شد و رفت تا وارش را ببیند.در ابتدا از نگاه به وارش خودداریی میکرد اما میرولی با او حرف زد و او را قانع کرد که وارش برای او خیلی زحمت کشیده است.
وارش در نهایت تصمیم گرفت به پیشنهاد تراب تن در دهد.به پیش تراب رفت و گفت :« پیشنهادت را قبول میکنم. امروز تو بچه هایم را آزاد کنی فردا عقد میکنیم. میدانی که من از تو مرد ترم و سر حرفم میمانم. »
تراب رضایت داد و وارش به عقد تراب در آمد. جشن عر‌وسی مفصلی ترتیب داده شد و چندین طبق سینی رو سر زنان چیده بودند. و آواز و رقص در حیاط تراب برپا بود. دیگ های رو آتش گذاشته بودند و تدارک غذای مفصلی دیده بودند.
موسی( برادر زن تراب که خواهر تراب همسر اوست) با عصبانیت و چشمان پر از اشک به عروسی آمد. بعد به دنبال خواهرش گشت که در اتاقک کوچکی نشسته بود و زانوی غم به بغل گرفته بود. به خواهرش گفت :« به خدا قسم اگه روی خواهرش زن نگیرم از سگ کمترم » زن تراب چشمان نا امید و غمگینش را به او دوخت و چیزی نگفت.
در این سمت یوسف که از ازدواج وارش سخت آشفته بود به ژاندارمری رفت و با ماموری که او را قانع کرده بود اگر قضیه ی قتل یاراحمد و ملک را لو ندهد رضایت تراب را میگیرد دعوا کرد. مامور او را کتک زد و گفت :« هیچ کس حرف تو را باور نمیکند »
شبی که فردایش عروسی وارش بود یوسف ناپدید شد و هر جا دنبالش گشتن پیدایش نشد.
SHEYDA

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز