سریال وارش قسمت 16


انقلابیون بعد از فتح ژاندارمری و دستگیری شایلو به طرف دفتر نماینده( دادستار ) میروند. دادستار در حال جمع کردن مدارک و پول های است که در دفترش پنهان کرده. و با عجله قصد فرار دارد. جاوید و چند تن دیگر به موقع به آنجا میرسند و او را دستگیر میکنند.
در حیاط ژاندارمری مردم تمام سربازان و شایلو را خلع صلاح کرده و بر زمین نشانده اند. یوسف میگوید :« هم خدمتی های من را چرا دستگیر کرده اید ؟» و سربازان را بلند میکند.( از عجایب فیلم ایرانی این است که یوسف در هنگام صدا زدن سربازان برای برخاستن یوسف زاده را صدا میزند! همان سربازی که دکمه پیراهنش گم شده بود. از آن سالها تا الان هنوز سرباز است!!!!!!! )
تنها شایلو دستگیر و تحویل داده میشود. و بقیه سربازان رها میشوند‌.
مکان بعدی برای فتح توسط انقلابیون کارخانه چوب بری لوتکابان( کارخانه ی چوب بری تراب که اکنون شاپور مالک آن است ) است.موسی و دیگر نوچه ی تراب قبل از ورود انقلابیون شاپور را فراری میدهند‌ تا دست مردم به او نرسد.
نیر( زن تراب ) به شکوفه که اکنون پرستار شده است تماس میگیرد و میگوید که به خانه بیاید.مردم برادرش را میخواهند بکشند.
شکوفه و نیر به کارخانه میروند.در میان ازدحام جمعیت جاوید را میبینند‌. جاوید میگوید :« به خانه بروید این مردم خیلی خشمگین هستند» شکوفه میگوید :« شما خانوادگی با ما پدر کشتگی دارید.»
مردم میخواهند موسی را کتک بزنند اما جاوید مانع میشود. و میگوید :« مملکت که هر کی هر کی نیست. ما به دنبال شاپور هستیم. بگردید و شاپور را پیدا کنید. »موسی هم خودش را به موش مردگی میزند و میگوید :« آقا به من چه ربطی دارد. من هزار بار بهش گفتم مال مردم را نخور. بهشتی است،‌ جهنمی است. گوش نکرد.»
موسی شاپور را مخفیانه به انبارکاهی می برد.و در آنجا زندانی میکند. پیره مردی را هم نگهبان او قرار میدهد. و به شاپور میگوید :« اگه دست مردم به تو برسد تو را میکشند. و همین روزهاست که کارخانه را مصادره کنند. » شاپور که ترسیده بود تابع حرفای موسی میشود.
میرولی در میان گریه و غم همشهریانش به خاک سپرده میشود. و بعد از او تورکش ها یوسف را به جانشینی او انتخاب میکنند.
جاوید برای وارش به دلیل حسن رفتار در زندان یکماه مرخصی میگیرد و وارش پس از سالها به خانه برمیگردد. موسی و دیگر نوچه ی تراب از دیدن وارش عصبانی میشوند و عده ای را جمع میکنند تا جلوی ماشینی که وارش در آن است را بگیرند. با این استدلال که او قاتل تراب است و نباید آزاد باشد‌. جاوید و یوسف با آنها به بحث میپردازند. جاوید میگوید :« مادر من فقط یکماه مرخصی دارد و آزاد نشده است. » و رو به نوچه ی تراب میگوید :« تو خودت تا دیروز نوچه ی شاپور بودی. امروز زبان در آوردی!؟ » نوچه ی تراب از این حرف میترسد.و راه را باز میکند.
وارش به خانه میرود. و شب در کنار یوسف و جاوید به گفتگو میپردازند. جاوید میگوید:« که میخواهد در رستوران کار کند‌.» وارش میگوید :« تو هنوز دو سال از درست مانده.» جاوید از یوسف میخواهد ادامه تحصیل بدهد. اما یوسف میگوید :« میخواهم تجارت کنم. اینجا را بکوبیم و رستوران دو طبقه بسازیم.» جاوید و وارش میگویند :« با کدام پول؟ » یوسف میگوید :«وام میگیریم. مگه بقیه مردم از کجا وام میگیرند.» جاوید قبول نمیکند و میگوید :« نمیخواهم فردا بگویند چون ریس کمیته هستم وام گرفته ام »
وارش در میان صحبت آنها می آید و میگوید :« اگه حرف من را قبول دارید به جای این حرفا زن بگیرید. سرو سامان بگیرید. » جاوید و یوسف سکوت میکنند.
وارش بر سر خاک یار محمد میرود. و به او میگوید نمیداند بقیه سالهای باقی مانده را چطور در زندان تنها و دور از بچه هایش سپری کند. و اشک میریزد.
آزاد شدن وارش باعث نگرانی نیر میشود. نیر از موسی میخواهد که خانه را بفروشد و به بندر پهلوی بروند. اما شکوفه میگوید :« مادر جان وارش کینه ای نیستا. الکی نگرانی »
نیر نگران حال شاپور است. اما موسی به آنها نمیگوید شاپور را در کجا پنهان کرده است. موسی با غذای کم و مسمومی که به شاپور میدهد سعی در کشتن او دارد. همچنین مشتری ای برای کارخانه پیدا میکند.و از شاپور که بیهوش در انبار افتاده است اثر انگشت میگیرد و کارخانه را میفروشد.
پیره مردی که نگهبان انبار است شاهد این قضایاس.
موسی کارخانه را میفروشد و پول آن را میگیرد. سراسیمه به خانه میرود. وسایلیش را جمع میکند و بدون اینکه به همسرش بگوید کجا میرود فرار میکند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز