سریال وارش قسمت 23


پنج سال از جنگ میگذرد. جاوید هنوز در جهبه به سر میبرد‌. و گاه به گاه برای مادرش،یوسف و شکوفه نامه مینویسد. اما نامه های جاوید به دست شکوفه نمیرسد‌. شکوفه کاملا بی اطلاع است که جاوید برای او نامه مینویسد‌. یک روز که وارش برای گرفتن فشار خون به درمانگاه مراجعه میکند میگوید که :«نگران جاوید است. مدتی است از جاوید خبری نیست. به تو(شکوفه) نامه ای نداده است ؟» شکوفه میگوید :« من ازش خبری ندارم‌.» وارش میگوید :« همین ۸ ماه پیش گفت که هر وقت برای من نامه مینویسد برای تو هم مینویسد‌.(بعد به حالت شوخی و طعنه میگوید) ولی تو افاده داری جواب پسر من را نمیدی.»شکوفه به فکر فرو میرود که نامه ها کجاست و چرا به دست او نرسیده. شب که شاپور به خانه می آید از او میپرسد‌. اما شاپور اظهار بی اطلاعی میکند. شکوفه قبول نمیکند. فردای آن روز به کارخانه چوب بری میرود و گاوصندوق شاپور را میگردد. شاپور میگوید :« چرا باید اینجا نامه بفرستد؟ شاید فرستاده درمانگاه.» شکوفه به درمانگاه میرود.از منشی میپرسد :«نامه ای برای من نیامده است؟»منشی پاسخ منفی میدهد. شکوفه با عصبانیت کلید اتاق دکتر خضوعی را از منشی میگیرد. و نامه های جاوید را در قفسه کتابهای دکتر پیدا میکند. آنها را برمیدارد. به دریا میرود و با اشک شروع به خواندن آنها میکند.
سپس به بیمارستان میرود و به دکتر خضوعی میگوید :« خیلی کار اشتباهی کردید که نامه های من را پنهان کردید. خیلی…» دکتر خضوعی میگوید :« صبر کنید توضیح میدهم » اما شکوفه میرود و به حرف او گوش نمیدهد.
یوسف با شیوا مدام بحث دارند. شیوا میخواهد به تهران برود. و میگوید که در شمال امکانات برای رشد و پیشرفت او کم است. اما یوسف میگوید :« جاوید هنوز نیامده است. مادرم تنهاست. نمیتوانم او را رها کنم.» پدر شیوا هم مدام یوسف را تحت فشار میگذارد. کارخانه ساخته شده و رونق خوبی دارد. اما پدر شیوا مدام آیه یاس میخواند و میگوید :« ده درصد فروش کم شده!!! » یوسف میگوید :« شرایط جنگ است طبیعی است.بگذارید جاوید بیاید برای زندگی به تهران میروم.» پدر شیوا حرفای کنایه دار میزند. جوری که انگار جاوید شهید شده است و بر نخواهد گشت. در این بین فقط به فروش کلوچه و توسعه کارش فکر میکند. مانند شیوا که فقط به فروش تابلو هایش فکر میکند.یوسف برای پیدا کردن جاوید به تهران میرود‌. سه روز بیمارستان های مختلف را میگردد. پدر شیوا به او زنگ میزند و میگوید :« به دنبال پیدا کردن یک آپارتمانم باش. به فکر شیوا نیستی. مدام به فکر مادر و برادرت هستی. به فکر پیدا کردن یک دفتر فروش برای کلوچه ها در تهران باش. پول پیش آپارتمانم من میدهم.» در همین حین مادر شیوا میگوید :« عه نمیخواهد تو پول بدی پرروش کردی.» یوسف صدای مادر شیوا را میشنود. خشم خود را فرو میخورد و میگوید:« من محتاج پول پیش نیستم. جاوید را پیدا کنم چشم. دنبال آپارتمان هستم.»
جاوید بلاخره در یک بیمارستان پیدا میشود. در حالیکه یک پایش را از دست داده است. یوسف و جاوید همدیگر را در آغوش میگیرند. جاوید را به قاضیان میبرند‌. همه برای ورود جاوید آمده اند‌. شاپور دور تر ایستاده و نگاه میکند. دکتر خضوعی هم آنجاست و با دیدن شکوفه که پیش جاوید ایستاده میرود. وارش گریه کنان جاوید را در آغوش میگیرد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است