سریال وارش قسمت 24

 

دکتر خضوعی که دیگر از به دست آوردن شکوفه نا امید شده است تصمیم به رفتن دارد. پیش شاپور میرود تا از او خداحافظی کند. شاپور میپرسد :« کجا؟ نکنه از دست ما ناراحتی؟ از ما بدی دیدی؟» دکتر میگوید :« راستش از شما خوبی هم ندیدم! شما به من قول دادین. شش سال است اینجا زندگی میکنم. میتوانستم به تهران بروم و موقعیت بهتری داشته باشم. همه میدانند شکوفه عاشق جاوید است و میخواهد با او ازدواج کند.» شاپور میگوید:« ولی من هنوزم نا امید نیستم. وضع شما از من بهتر است. شما کسی را دوست داری که ازدواج نکرده. پس هنوز امیدی است. اما من کسی را دوست دارم که ازدواج کرده.الانم میخواهد به تهران برود. منم میخواهم به تهران بیایم.شکوفه را هم با خودم به تهران می آورم تا از جاوید دور باشه.»
دکتر خضوعی ناامیدانه سکوت میکند. جاوید به فکر ازدواج است. یوسف به او میگوید که سهمش از پلوکبابی را به او خواهد داد.الان پولش چند برابر شده میتواند با آن خانه بخرد. اما جاوید میگوید سهمش را به یوسف بخشیده و چیزی نمیخواهد. اما یوسف همچنان اصرار دارد که برای ازدواج به پول فکر نکن.جاوید به بیمارستان میرود تا شکوفه پانسمان پایش را عوض کند‌. دکتر خضوعی هم در حال جمع کردن وسایلش است. با دیدن جاوید شکوفه را صدا میزند تا از او خداحافظی کند‌. همچنین بابت ندادن نامه ها از او معذرت خواهی کرد. جاوید متوجه عذر خواهی دکتر شد. اما وقتی علتش را از شکوفه پرسید شکوفه گفت :« چیز مهمی نیست.» شاپور که میخواهد به هر طریق جاوید را از میدان خارج کند به پیش جاوید میرود و به او میگوید:« شکوفه از روی ترحم میخواهد با تو ازدواج کند. و بعد از ازدواج پشیمان خواهد شد. شاید قبلا عاشق تو بود‌. ولی الان تو یک پا داری. وضعیت فرق کرده.»حرفای شاپور مانند پوتک به سر جاوید فرود می آید. جاوید تصمیم میگیرد از زندگی شکوفه خارج شود. شکوفه با دسته گلی در دست جلوی محل کار جاوید ایستاده است. جاوید با دیدن شکوفه دوباره سوار تاکسی میشود و میرود. شکوفه مات و مبهوت میماند.یوسف و وارش متوجه ی ناراحتی جاوید میشوند. یوسف از زبان جاوید بیرون میکشد که علت ناراحتیش چیست. و به همین خاطر پیش شکوفه میرود و موضوع را با او در میان میگذارد. شکوفه که از حرفهای یوسف متعجب است میگوید :« من کاری نکردم که جاوید همچین حسی داشته باشد.اصلا نمیدانم این حرفا از کجا آمده است. من خودم با او حرف میزنم.» شکوفه به خانه ی وارش میرود.و به جاوید میگوید :« آمده ام جلوی مادرت با تو حرف بزنم….» حرفهای شکوفه در جاوید اثر نمیکند. جاوید میگوید :« در برابر دکتر خضوعی من به چشم نمی آیم. چرا ازت معذرت خواهی کرد؟» شکوفه میگوید :« چون نامه های که تو مینوشتی را از من پنهان میکرد. من اصلا نامه ای به دستم نمیرسید که بخواهم جواب بدهم.» جاوید میگوید :« ببین پس یه چیزی بوده.» شکوفه از این حرف به شدت خشمگین شد و به جاوید گفت :« تو لیاقت اینهمه سال چشم انتظاری را نداشتی. پانزده سال است حداقل من را میشناسی….» جاوید به داخل اتاقش میرود و شکوفه گریان و مبهوت نگاه میکند. وارش او را در آغوش میگیرد و میگوید :« برای دلت شکسته ات بمیرم دختر جان »
شکوفه به خانه می آید و به شاپور میگوید که تصمیمش را گرفته.و با او به تهران می آید.شاپور خیلی زود کارهای اسباب کشی را انجام میدهد. وارش و یوسف بلاخره از زبان جاوید بیرون میکشند که چه کسی به او گفته شکوفه احساس ترحم نسبت به او دارد.وارش به خانه ی شکوفه میرود. و با شاپور دعوا میکند که چرا از زبان شکوفه به جاوید این حرف را زده. و در آخر به شکوفه میگوید :« مادرت قبل از فوتش تو را به من سپرد. من هم آمدم اینجا که حقیقت را برایت روشن کنم. تا آن دنیا نگی چرا به من نگفتی. » وارش بعد از ترک خانه ی شکوفه با عصبانیت به لب دریا میرود. جاوید آنجا ایستاده است. وارش او را نهیب میزند و میگوید :« ترسو نباش. روی همین یک پا زندگی کن. مردی که یک زن را نتواند نگه دارد ترسو است.» شکوفه و شاپور در حال رفتن به تهران هستند که جاوید وسط جاده می ایستد و جلوی حرکت ماشین آنها را میگیرد. شکوفه اشکهایش را پاک میکند و ار ماشین پیاده میشود و رو به روی جاوید می ایستد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز