سریال وارش قسمت 25


داستان به چند سال بعد میرود. شیوا و یوسف به تهران آمده اند. اما وضعیت رابطه ی آنها تغییری نکرده است. یوسف اکثر شبها در کارخانه میماند. یک دختر به نام شیرین دارند که ۵ ساله است. شیوا تمام وقتش به نقاشی و نمایشگاه میگذرد. برای شیرین پرستار گرفته اند‌.و خود شیوا رسیدگی لازم را ندارد.یوسف سعی میکند با شهربازی بردن شیرین برایش وقت بگذارد و اما شیوا روش تربیتی خشکی در پیش گرفته است.
شیوا نمایشگاه نقاشی ترتیب داده است. یوسف با دسته گلی به نمایشگاه میرود. اما شیوا غر میزند که چرا دیر آمدی. شاپور هم به دعوت پدر شیوا در نمایشگاه است. یوسف از دیدن شاپور عصبانی میشود.به طرف او میرود و به یکی از تابلو ها برخورد میکند.تابلو می افتد. یوسف سعی میکند آن را درست کند.اما آن را وارونه میگذارد. شیوا و پدر و مادرش به سمت یوسف می آیند. شیوا غرغر کنان میگوید :« چیکار میکنی؟ دیر امدی داری گند کاری هم میکنی؟» یوسف عصبی میشود و میگوید:« میخواستی زیرش را امضا کنی تا من بفهمم سر و تهش کجاست»
پدر شیوا با لحن تمسخرآمیز جلوی شاپور به یوسف میگوید:«میبینم که باز گندکاری کردی…» یوسف عصبانی میشود و نمایشگاه را ترک میکند.
شب در خانه پدر شیوا به همسرش میگوید:« یوسف چه گناهی کرده مگه؟ من و تو مگر میفهمیم شیوا چه میکشد؟ من فکر میکنم خود شیوا هم نمی داند چی میکشد!»
یوسف برای شرکت به دنبال حسابدار میگردد. سرگزی( همان مردی که وقتی یوسف کارخانه ی تراب را به آتش کشیده بود و به تهران فرار کرد به او کمک کرد. و از دوستان یاراحمد بود.) را که به شدت دنبال کار است استخدام میکند.سرگزی از عکس یاراحمد که روی میز است یوسف را میشناسد و همدیگر را در آغوش میگیرند.
کارخانه ی کلوچه پزی دچار آتش سوزی میشود. و خسارت سنگین صد میلیونی میبیند. یوسف و پدر شیوا به شدت ناراحت و عصبانی هستند. علت آتش سوزی اتصالی سیم برق عنوان شد.جاوید که در دیوان محاسبات کار میکند سعی میکند بتواند برای یوسف یک وام شصت میلیونی فراهم کند تا دوباره کارخانه راه بیفتد.اما یوسف میگوید:« شصت میلیون کم است.کارخانه صد میلیون خسارت دیده است.»
جاوید و شکوفه با هم ازدواج کردند.و یک پسر سه ساله دارند.یوسف شب به منزل وارش میرود‌. شکوفه شام آماده کرده. جو خانه ی وارش برخلاف زندگی یوسف گرم و صمیمانه است. رابطه ی شکوفه و جاوید پر از عشق و فداکاری است.یوسف میگوید :« من هر وقت اینجا می آیم احساس امنیت میکنم.» شاپور به پیش پدر شیوا میرود و به او میگوید :« کارخانه را بفروش. و بیا در کار دلار. » پدر شیوا اول قبول نمیکند و میگوید :« دلم نمی آید. برای کارخانه زحمت کشیده ام.» اما بعد قانع میشود و به یوسف زنگ میزند. از یوسف میخواهد که خودش را به تهران برساند.
شیوا دعوت نامه ای برای یک نمایشگاه خارج از کشور دریافت میکند که یکماه طول میکشد. مادر شیوا میگوید :« بچه را هم ببر. از آن طرفم برو آلمان. بعدم درخواست طلاق بده از یوسف » شیوا که از این حرف شوکه شده میگوید :« مامان شما دیوانه ای! خودت چرا نمیروی؟» مادرش میگوید :« شوهرت یه کارخانه داشت که سوخت رفت. چیزی ندارد دیگر. منم تو بروی پشت سرت می آیم. بابات هم ایران بماند خرج ما را بدهد.» شیوا که گویی از این پیشنهاد بدش نیامده میگوید :« به این راحتی نیست. بدون اجازه یوسف نمیتوانم بچه را ببرم»

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز