سریال وارش قسمت 27


یوسف عروسکی را که نوبر( دختر میربابا سرگزی) به او داده بود در اتاق شیرین گذاشت. صبح که شیرین بیدار شد از دیدن عروسک به وجد آمد و خوشحال شد.در حال بازی با عروسک بود که شیوا وارد اتاق شد و عروسک را دید. آن را به سطل زباله انداخت و گفت :« این چیه دستته مامان! کثیفه. میکروب داره» سر صبحانه یوسف از شیرین پرسید :« شنیدم یه دوست جدید پیدا کردی.» شیرین گفت :« مامان انداختش سطل آشغال.» اینکار باعث اعتراض یوسف شد.شیوا گفت :« چیه باز ویژگی لمپنیت بروز کرده.» یوسف گفت :« آره من لمپن هستم. راه باز جاده دراز.» شیوا چمدانش را جمع کرد و رفت.شیوا عازم فرانسه شد. یوسف و پدر و مادر و شیرین به فرودگاه رفتن و شیوا را بدرقه کردن. خانم بهاری(پرستار شیرین )به خاطر اخلاق تندی که داشت باعث میشد شیرین با او کنار نیاید.یوسف شیرین را به مهد کودک برد. شیرین با نوبر رابطه ی صمیمانه ای برقرار کرد. رفتن به مهد کودک باعث شده بود که شیرین سرحال تر و شاد تر شود.
یوسف به پدر شیوا گفت تمام وام را به او میدهد. به شرطی که در عوضش به او چک بدهد. پدر شیوا گفت :« یعنی به من اعتماد نداری؟» یوسف گفت :« من به شما اعتماد دارم‌.ولی بازار ارز دست من و شما نیست که.»پدر شیوا موافقت کرد و در ازای پرداخت چک وام را از یوسف گرفت و با کمک شاپور دلار خرید. از قضا سود خوبی هم کرد. و چند روز بعد با چند کارتن شیرینی به دفتر یوسف رفت. یوسف پرسید :« چه خبره؟ عروسیه؟» پدر شیوا گفت :« بله عروسیه من و تو. دلار کشید بالا.میخواهم تا سه ماه آینده نبض بازار را در دست بگیرم و قیمت دلار را مشخص کنم.»هر دو شادمان شیرینی خوردند.
مادر شیوا به پیش شاپور رفت. شاپور برای خروج شیرین پیشنهاد داد که با کمک یکی از دوستانش که جعل سند انجام میدهد شیرین را در پاسورت یک خانواده ی دیگر کنند. و شبانه از ایران خارج کنند. مادر شیوا قبول کرد.
مادر شیوا خانم بهاری را مامور کرده بود که آمد و رفت یوسف را به او گزارش دهد. دخالت های خانم بهاری باعث شد یوسف او را اخراج کند.
با اخراج خانم بهاری ثریا(مادر شیوا) جار و جنجال به پا کرد. پدر شیوا از یوسف پرسید :« چرا خانم بهاری را اخراج کردی ؟ » یوسف گفت :« چون پاش رو از گلیمش دراز تر کرده بود. تا موقع برگشتن شیوا شیرین را به مهد کودک میبرم.»
جاوید به یوسف زنگ زد و گفت که وارش حال و روز خوبی ندارد و بیمار است. ولی قبول نمیکند که به تهران بیاید. یوسف برای رفتن به شمال مجبور شد به خانه ی میربابا برود و شیرین را پیش آنها به امانت بگذارد.
یوسف به شمال رفت. جاوید گفت :« هر کاری میکنیم قبول نمیکند بیاید تهران دکتر.» یوسف گفت :« خودم کول میکنم و میبرمش.» شکوفه گفت :« وارش جان بیا در اتاق برایت جا انداختم.» یوسف شب تلفنی برای شیرین قصه تعریف میکرد. شیرین سرش را روی پای نوبر گذاشته بود و به خواب رفت. یوسف گوشی را قطع کرد. و به بالکن رفت. صدای جاوید و شکوفه را میشنید که در حال شست و شوی پای قطع شده ی جاوید هستن. و صدای خنده و شوخی آنها را میشنید.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است