سریال وارش قسمت 28


یوسف وارش را به تهران می آورد. وارش روماتیسم دارد. پیشرفت بیماری باعث شده به سمت قلبش شیوع پیدا کند. دکتر به یوسف میگوید که وارش باید تحت مراقبت باشد. وارش به یوسف میگوید که شیرینی تهیه کند و با هم به خانه ی پدر زن یوسف بروند‌. یوسف میگوید :« من دلم با این ثریا صاف نمیشود‌. نمیدانم چرا.» اما به اصرار وارش با هم میروند. جو خانه به شدت سنگین است. ثریا عبوس و ساکت نشسته است. به وارش احساس شرمندگی و خجالت دست داده است. آرام به یوسف میگوید:« ده دقیقه دیگر برویم.‌» پدر شیوا که از جو سنگین خانه ناراحت است سعی میکند شرایط را عوض کند. شیرین را بغل میکند و میگوید:« کدام مادر بزرگت را بیشتر دوست داری؟» شیرین میگوید :« هر دو را.» پدر بزرگ میگوید:« ولی باید یکی را انتخاب کنی.»شیرین میگوید :« شما را» همه میخندند و پدر بزرگ میگوید :« اینم فهمیده که کلاه ما پشمی نداره.»شاپور زنگ میزند و قرار و مدار دزدیدن شیرین از مهد و بردن او به فرودگاه را با ثریا هماهنگ میکند.
وارش به یوسف میگوید که تحمل تهران را ندارد.و میخواهد به قاضیان برگردد. یوسف وارش را سوار بر ماشین میکند تا برود.شیرین را نیز به مهد میسپارد. ثریا و راننده ای که اجیر کرده است بیرون مهد در ماشین نشسته اند و شیرین را زیر نظر دارند. از غفلت نگهبان مهد استفاده میکنند و شیرین را می دزدند. نوبر چند دقیقه بعد متوجه غیبت شیرین میشود و به یوسف اطلاع میدهد.
یوسف به اولین کسی که شک میکند ثریا است. به خانه ی آنها میرود و دنبال شیرین میگردد. اما ثریا انکار میکند. و با جارو جنجال سعی در بیگناه نشان دادن خود میکند.اما ناگهان از دهانش میپرد و میگوید :« الان میروم اون مهد رو روی سرشون خراب میکنم.» یوسف میپرسد :« مگه میدانی مهد کجاست ؟» ثریا که دست و پای خود را گم کرده میگوید :« نه من چمیدانم. گفتم با تو بروم.» یوسف میگوید :« من مهد نمیروم. دارم میرم کلانتری از تو شکایت کنم.» یوسف در کلانتری از ثریا شکایت میکند. نوبر و مدیر مهد نیز گریان و ناراحت حضور دارند. شب یوسف ناراحت در اتاق شیرین نشسته است. ناگهان فکری مثل برق از ذهنش میگذرد.سریع به کلانتری میرود و میگوید :« من حدس میزنم که شیرین را امشب به فرانسه میبرند. لطفا پرواز ها را چک کنید.» پلیس به همراه یوسف به فرودگاه میروند. خانواده ای که قرار بود شیرین را به فرانسه ببرند در لحظات آخر او را در فرودگاه رها میکنند. و پلیس شیرین را پیدا میکند. شیرین به علت خوردن قرص خواب آور بیهوش است و یوسف او را به بیمارستان میبرد.
فردای آن روز پدر و مادر شیوا در حال جر و بحث به خانه ی یوسف میروند. پدر شیوا کلافه و عصبی به زنش میگوید :« اخه این چه کاری بود کردی؟ خراب کردی. میدونی جرم آدم روبایی چیه؟» ثریا میگوید :« من مادر بزرگشم » پدر شیوا میگوید :« مادر بزرگش باشی. بدون اجازه ی پدر حتی مادرش هم نمیتواند بچه را جای ببرد.» یوسف در خانه را به روی آنها باز نمیکند اما در کلانتری از شکایتش صرف نظر میکند. پدر شیوا به یوسف میگوید :« میدانستم کینه به دل نمیگیری. جز اینم ازت انتظار نداشتم‌ ممنونم.» یوسف برای مهد کودک تاب و سرسره و الاکلنگ میخرد. و نوبر و مدیر مدرسه خیلی خوشحال میشوند.جشن تولد شیرین در مهد کودک برگزار میشود و از یوسف هم به پاس خرید وسایل برای مهد دعوت میشود. بعد از آن نیز شیرین و نوبر و یوسف با هم به خیابان میروند تا برای شیرین کادو بخرند. نوبر برای شیرین یک دفترچه خاطرات میخرد و صفحه ی اول آن را مینویسد :« برای شیرین عزیزم تا خاطرات روزهای قشنگش را بنویسد. یکی بود یکی نبود..‌.» در راه پسرک گل فروشی از یوسف میخواهد گل بخرد. شیرین از پدرش میخواهد برایش شاخه ای گل بخرد. یوسف یک شاخه گل میخرد و شیرین آن را به نوبر میدهد.نگاه یوسف و نوبر به همدیگر گره میخورد.
یوسف نوبر را به خانه میرساند و از آنها تشکر میکند.
شیوا از سفر برمیگردد.چمدان هایش را از فرودگاه میگیرد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است