سریال وارش قسمت 29


شیوا بدون اطلاع قبلی به خانه برمیگردد. یوسف مشغول تماشای تلویزیون است. با دیدن شیوا میگوید:« چرا خبر ندادی که میایی؟» شیوا میگوید:« میخواستی بیای دنبالم؟!» و با سردی به طبقه بالا میرود‌.شیوا با دیدن کتاب و دفتر خاطراتی که نوبر به شیرین هدیه داده است برآشفته و عصبانی میشود‌. و به یوسف میگوید:« من برگشتم. شیرین دیگه مهد کودک نمیرود.» یوسف اما قبول نمیکند. بحث و جدل آنها بالا میرود و شیرین را خواب بیدار میشود‌. شیوا شیرین را به اتاق خوابش میبرد و کتاب و دفتر خاطرات را به سمت یوسف پرتاب میکند.
شیوا به همراه مادرش به پیش شاپور میروند. شاپور میگوید :« مهریه ات را اجرا بگذار. یوسف مجبور میشود به جای پرداخت مهریه شیرین را به تو بدهد.حتی اگه لازم شد خانه را هم به یوسف بده.» ثریا میگوید:« دیگه چی؟ خونه ام بهش بدیم.»شاپور میگوید:« یعنی شیرین به اندازه ی یک خانه ارزش ندارد برای شما؟» شیوا به دادگاه میرود و مهریه اش را اجرا میگذارد. نامه دادگاه به شرکت میرود‌. پدر شیوا و یوسف در شرکت نامه را باز میکنند.پدر شیوا با تعجب میگوید :« باورم نمیشود» یوسف میگوید:« باورت بشود. هنوز عرقش خشک نشده درخواست طلاق داده است‌.»
شیوا در دادگاه میگوید فقط مهریه اش را میخواهد و درخواست طلاق ندارد. اما یوسف میگوید :« اول طلاقش میدهم بعد مهریه میدهم.بچه را هم نمیدهم.» شیوا به یوسف اصرار دارد در قبال بخشیدن مهریه ش و دادن خانه به یوسف شیرین را به او بدهد. یوسف میگوید :« من یوسفم. پسر یار محمد. دخترم را با خانه ی فکسنی تو طاق نمیزنم.»
پدر شیوا سخت برآشفته و عصبانی است. با همسرش بحث میکند و میگوید :« کی تو این شرایط بد اقتصادی میتواند مهریه بدهد. یوسف مرد بود. تمام وامش را به من داد. همش تقصیر تو بود. باعث شدی زندگیشان خراب شود.»
پدر شیوا میربابا را از شرکت اخراج میکند و به او میگوید :« دخترت را به یوسف چسبانده ای.» یوسف میربابا را دم در شرکت میبند و او را برمیگرداند. با پدر شیوا بگو مگو میکنند. پدر شیوا میگوید :« پس من از اینجا میروم. شراکت ما تمام شد. تمام حساب و کتاب هایمان را جدا کن. شراکت اگه خوب بود خدا برای خودش شریک میگرفت.»
وارش گریان به یوسف زنگ میزند و از او میخواهد به شمال برود. یوسف به همراه شیرین به شمال میرود. وارش از یوسف میخواهد با شیوا آشتی کند و به خاطر بچه طلاق نگیرند. یوسف قبول میکند.
یوسف و شیرین به تهران برمیگردند. یوسف با دسته گلی به خانه میرود. شیوا با خوشحالی شیرین را در آغوش میگیرد. اما با یوسف سرد برخورد میکند. شیوا میگوید :« میبینم که سر عقل آمدی. و شیرین را برگردانده ای.» یوسف میگوید :« فقط شیرین را نیاوردم. خودمم آمده ام‌. نقطه سر خط.» شیوا گفت :« و میشوی یک یوسف دیگر ؟» یوسف گفت :« تو هم یک شیوای دیگر.» شیوا گفت :« من فکرامو کردم. ما به درد هم نمیخوریم. مادرم راست میگفت. تو هر چقدرم پیشرفت کنی بازم بوی ماهی میدهی. ما نمیتوانیم با هم باشیم.» یوسف گفت :« من فقط به خاطر شیرین میخواستم با هم باشیم.» شیرین را صدا میزند و به شرکت میروند‌.
یوسف و شیوا از همدیگر طلاق میگیرند. شیوا هفته ای یکبار میتواند بچه را ببند و یوسف به صورت قسطی مهریه ی شیوا را پرداخت میکند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز