سریال وارش قسمت 30


یوسف به مهد کودک شیرین میرود. آژیر خطر زده شده و همه نگران به داخل مهد کودک میروند. وقتی جو آرام میشود یوسف رو به نوبر میکند و میگوید: «میدانم الان جو مناسبی نیست اما با من ازدواج میکنید؟» نوبر شوکه شده به یوسف نگاه میکند و چیزی نمیگوید.

یوسف در شرکت میربابا را میبیند و نوبر را از او خاستگاری میکند. میربابا به یوسف میگوید :« من حرفی ندارم ولی اجازه بده با نوبر خانم حرف بزنم.» میربابا پیشنهاد ازدواج یوسف را در خانه مطرح میکند. همسرش نگران است و میگوید :« یوسف زن طلاق داده است. نمیترسی نوبر را هم طلاق دهد؟ ۱۰ سال از نوبر بزرگتر است.» میربابا میگوید:« ما که از آینده خبر نداریم.یار احمد هم ۱۰ سال از همسرش بزرگ تر بود. منم از تو بزرگترم. » نوبر اجازه میدهد که به خاستگاری بیایند. یوسف به جاوید زنگ میزند و به او میگوید که به تهران بیایند برای خاستگاری. جاوید میخندد و میگوید :« زود نیست ؟ به خاطر شیرین عجله داری؟» یوسف میگوید :« هم به خاطر شیرین هم به خاطر خودم. » وارش ، شکوفه و جاوید به تهران می آیند و به خاستگاری میروند. نوبر شرط ازدواجش را احترام و عشق و محبت قرار میدهد. و بله میگوید. ازدواجشان در محضر و به صورت ساده برگزار میشود. بعد از محضر برای صرف ناهار به منزل میربابا میروند.

شیوا و پدر و مادرش در خانه یشان ماتم زده نشسته اند. مادر شیوا رو به پدرش میگوید :« اجازه نداد جوهر طلاق نامه خشک شود. » پدر شیوا میگوید :« چیکار کند؟ توقع داری تا قیامت عزا بگیرد؟» مادر رو به شیوا میگوید :« اینجوری ماتم نگیر. بهت گفته بودم که. از اولم در شان تو نبود.»

اخبار تلویزیون بیانیه ای امام خمینی راجع به پایان جنگ را اعلام کرد. پدر شیوا سراسیمه به شاپور زنگ زد و خبر سقوط دلار را دریافت کرد. و از حال رفت. بعد از رساندن او به بیمارستان قلبش دوام نیاورد و فوت کرد.

یوسف و خانواده اش برای عرض تسلیت به منزل آنها رفتند. شاپور هم آمده بود. جوری رفتار میکرد که گویی صاحب خانه است. یوسف به آنها تسلیت گفت. مادر شیوا گفت :« منم به شما تبریک میگم. انشالله به پای همدیگر پیر شوید.» یوسف سکوت میکند و میرود. در راه یوسف و میربابا با هم حرف میزنند. نگران چک هستند. میربابا میگوید :« چرا بهشان نگفتی ؟» یوسف میگوید :« توی این شلوغی چی میگفتم ؟ خدا کند به دلار را به ریال تبدیل کرده باشد.»

مادر شیوا با شاپور و دوستش که برای آنها دلار خریده بود صحبت میکنند. شاپور میگوید :« چقدر به خدا بیامرز گفتم پولت را بردار. سودت را کرده ای اما گوش نکرد. این ۵۰ میلیون شده بود ۱۱۰ میلیون. ۶۰میلیون سود کرده بود‌. اما الان شده ۳۰ میلیون. این چک خدمت شما.» مادر شیوا میگوید :« به یوسف چی بگم ؟» شاپور میگوید :« ازش زمان بگیر.»

یوسف برای چک به در خانه ی آنها میرود‌ مادر شیوا از چک اظهار بی اطلاعی میکند و میگوید :« اجازه بده هفته ای آن مرحوم بگذره و کفش خشک بشه. چشم.»

به پیش شاپور میرود. شاپور میگوید :« فعلا همین سی میلیون را به یوسف بده » ثریا قبول نمیکند و میگوید :« اگر به یوسف باشد برای بقیه پول زندگی من را میفروشد.» شاپور نقشه میکشد که چک را از دست یوسف در بیاورند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است