سریال وارش قسمت 31


سرکارگر کارخانه با یوسف تماس میگیرد و اطلاع میدهد که کارگر ها اعتصاب کرده اند.یوسف برای صحبت با کارگر ها و آرام کردن جو آنجا به همراه نوبر و شیرین به شمال میروند. نوبر و شیرین را به پیش وارش میفرستد.خودش به پیش کارگر ها میرود و به آنها قول میدهد که علاوه به حقوق معوقه خسارت دیر کرد این مدت را هم به آنها خواهد داد. شب به کارخانه میرود‌. شاپور هم در آنجاست. یوسف میپرسد :« تو اینجا چیکار میکنی؟» شاپور میگوید :« من شریکت هستم و سهم را خریده ام.» یوسف به شدت عصبانی میشود و شاپور را از کارخانه بیرون میکند. شاپور میگوید :« اینکار برایت گران تمام میشود. » یوسف میگوید :« من همیشه گران زندگی کرده ام.»
شاپور به همراه یک قفل باز کن شبانه به شرکت یوسف میروند. در گاو صندوق را با شاه کلید باز میکنند.چک را برمیدارند و میروند.
تجهیزات و دستگاه های که یوسف برای کارخانه خریده است آماده ارسال میباشد‌ میربابا به یوسف میگوید :« انقدر دست دست نکنید. چک را ببرید بانک.» یوسف به سراغ گاو صندوق میرود تا چک را بردارد. اما چک پیدا نمیشود‌ همه وسایل خود و کارمندانش را جستجو میکنند و چک پیدا نمیشود‌. یوسف با پلیس تماس میگیرد. پلیس اثر خراشیدگی را روی گاو صندوق تشخیص میدهد. متوجه میشوند گاو صندوق با شاه کلید باز شده است. پلیس میگوید :« به کسی شک ندارید؟ به حسابدارتان شک ندارید؟» یوسف میگوید :« من به میربابا بیشتر از چشمام اعتماد دارم. شکم به خانواده شریکم است. آنها کلید در شرکت را داشته اند.» در اداره پلیس شیوا و مادرش به کل منکر وجود چک میشوند و از وجود وام پنجاه میلیونی اظهار بی اطلاعی میکنند.
یوسف کلافه و عصبانی میگوید :« هفت ماه است حقوق کارگر ها را ندادم. تجهیزات خریده ام و باید پولش را پرداخت کنم.» دسته چک پدر شیوا نشان میدهد که یک چک به مبلغ پنجاه میلیون از آن کشیده شده است. اما بدون تاریخ. پلیس به شیوا و مادرش میگوید که از تهران خارج نشوند. بیرون دادگاه یوسف به آنها میگوید :« شما دیگه چه آدم هایی هستید؟ چرا سهم کارخانه را به اون مردک شاپور فروختین؟ اون سهم شیرین بود.» مادر شیوا میگوید :« از لج تو. به هر کی دلم بخواد میفروشم.»
در جلسه دوم دادگاه یوسف نمیتواند مدرک معتبری که نشان دهنده بدهی پدر شیوا به اوست را نشام دهد. و شیوا و مادرش به نوعی رفع اتهام میشوند. بیرون دادگاه شیوا به مادرش میگوید :« من نمیدانم چرا از ما شکایت کرد؟ چرا به ما شک کرد؟» مادرش میگوید :« نمیدانم دیوانه س.» بعد هم رو به یوسف میکند و میگوید :« حقت به ازت شکایت میکردم که بهم تهمت زدی. برو به جان شیوا دعا کن که نزاشت شکایت کنم. » یوسف میگوید :« تجهیزات خریده شده. کارخانه راه بیفته یکماه دیگه به سود دهی میرسیم‌.شیوا تو یه چیزی بگو.» شیوا میگوید :« کلید این ماجرا دست خودت است‌. شیرین را به من بده.»
یوسف کلافه و عصبی به شرکت میرود. تا به شمال برود‌. میربابا میگوید :« انقدر خودت را خسته نکن. کمی به خودت استراحت بده.» یوسف میگوید :« بگو کارخانه را به شاپور بدم و خلاص!»
یوسف به شمال میرود و با شاپور دیدار میکند. شاپور میگوید: « من پول دستگاه و تجهیزات را میدهم. حقوق عقب مانده کارگر ها را هم میدهم. اما چهار دنگ من. دو دنگ تو. من تاجرم. » یوسف قبول نمیکند و به شاپور میگوید :« سهمت را ازت میخرم.» شاپور میگوید :« یعنی انقدر پول در دستت داری؟ من به قیمت روز میفروشم.»
نوبر در خانه منتظر یوسف است. یوسف و نوبر با همدیگر حرف میزنند. نوبر میگوید :« شدم عروس بد قدم. تا وارد زندگیت شدم همه چیزت بهم ریخت. پدر شیوا فوت کرد. کارگرا اعتصاب کردند. الانم که چک گم شده.» یوسف میگوید :« این حرف را نزن. پدر شیوا به خاطر حرص و طمع خودش فوت کرد. کارگر هام خب پولاش را میخواهند. چک هم از بدشانسی منه. تو همین که هستی شکر.» وارش با سند خانه به پیش آنها می آید. از یوسف میخواهد خانه را بفروشد و پولش را به زخم زندگیش بزند. اما یوسف قبول نمیکند‌.
شیوا به مادرش میگوید:« این پسره چرا همش دور و بر ماست. خودش مگر زندگی ندارد.» مادرش میگوید :« یعنی نفهمیدی عاشقت است ؟» شیوا میگوید :« عاشق من؟ یهویی عاشق من شد؟» مادرش میگوید :« همچین یهویی ام نیست. قبل از ازدواج تو با یوسف ازت خاستگاری کرده بود. الانم اگه یه گوشه چشمی برایش نازک کنی زیر دستت میشود. دیگر چه میخواهی؟» شیوا سکوت میکند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز