Loading Posts...

سریال وایکینگ‌ها، قسمت اول فصل ۶

آیوار که بعد شکست در برابر بیورن و از دست دادن پادشاهی از کاتگات فرار کرده، در جاده ابریشم است و چاره‌ای نداشته جز اینکه در میان ولگردانِ خانه‌به‌دوش سفر و زندگی کند. از سرزمین‌های مختلفی می‌گذرد و با مردمی از همه رنگ برخورد می‌کند. در میانۀ راه متوجه مردی می‌شود که گویا او و همراهش را تعقیب می‌کند. در همین حال، در کاتگات جشنِ پیروزیِ پادشگاه بیورن برپاست. بیورن، دوباره و به تأکید می‌گوید که او هیچ شباهتی به برادرش آیوار نخواهد داشت؛ «ای مردم کاتگات، من گفتم که وقتی پادشاه شوم، حکومت من با حکومت آیوار تفاوت بسیاری خواهد داشت و قصد دارم که به آن عهد وفا کنم.» بیورن اعلام می‌کند که می‌خواهد درهای شهر را به روی تجار باز کند و کاتگات را به مرکزی تجاری تبدیل کند. بیورن برخلاف آیوار، مردم شهر را تشویق می‌کند که با او حرف بزنند و او گوش خواهد داد. در میانۀ جشن، زندانیانی را می‌آورند که از افراد آیوار بوده‌اند. ویت‌سرک از ستم‌گری آن‌ها می‌گوید و تعریف می‌کند که آن‌ها معشوقش و دیگر مخالفان آیوار را زنده زنده به آتش کشیدند. بیورن تصمیم می‌گیرد که به جای اعدام کردنشان، روی صورت آن‌ها داغ بگذارد و برای همیشه از زندگی در شهر طردشان کند. برعکسِ لاگرتا که معتقد است بیورن تصمیم درستی گرفته، ویت‌سرک فکر می‌کند که باید زندانیان اعدام می‌شوند. آیوار همچنان در سفر است که گروهی از سربازان سیاه‌پوش به کاروانشان حمله می‌کنند و از مردی که او و همراهش را تعقیب می‌کرد در مورد آیوار می‌پرسند. مرد غریبه در ازای سکه‌ای می‌گوید که او آیوار است، پادشاهِ «چلاق» وایکینگ‌ها. سربازان آیوار را به اسارت می‌گیرند و راهی پایتختشان کی‌یف می‌شوند تا او را تحویل شاهزاده اولگِ پیامبر بدهند. سربازانِ اولگ، آیوار را به دربار برده و او را جلوی پای شاهزاده‌شان روی زمین می‌اندازند. شاهزاده که در حالی که دستان خونی‌اش را تمیز می‌کند به سربازانش گوش می‌دهد که می‌گویند وایکینگی را به اسارت گرفته‌اند که ادعا می‌کند پادشاه بوده است. آیوار توضیح می‌دهد که معلولیت دارد و اسمش آیوارِ بی‌استخوان است. شاهزاده اولگ که زبان آیوار را صحبت می‌کند می‌گوید که او نیز یک وایکینگ روس است و آوازۀ آیوارِ بی‌اسخوان به گوشش خورده است. تعجب می‌کند که چرا کسی که زمانی پادشاه بوده، حالا مثل سارقان سفر می‌کند و در قلمرو او چه می‌کند. آیوار به شاهزاده می‌گوید که هیچ قصد و برنامه‌ای ندارد و پادشاهی‌اش را به برادرانش باخته و حالا آواره است. بیورن با خانواده‌اش سر میزی نشسته و از نقشه‌هایی که برای کاتگات در سر دارد می‌گوید و می‌داند که برای عملی کردنشان حمایت خانواده را احتیاج دارد. لاگرتا همه را شگفت‌زده کرده و می‌گوید که به قدر کافی جنگ و مرگ دیده و با اینکه از بیورن حمایت می‌کند اما دیگر نمی‌خواهد جنگجو باشد؛ دوست دارد برود مزرعه‌ای به پا کند. مثل زمانی که با رگنار در مزرعه‌شان زندگی ساده‌ای داشتند. اوبه و تُروی همراه لاگرتا سفر می‌کنند و در پیدا کردن زمینی مناسب برای زندگی و کشاورزی به او کمک می‌کنند. تُروی خبر می‌دهد که از اوبه باردار است و منتظر تولد بچه‌شان هستند. در کی‌یف، شاهزاده اولگ مردِ همراهِ آیوار را شکنجه می‌کند و او هم زیر شکنجه می‌گوید که آیوار صرفاً یک پادشاه معمولی نیست و یک خداست. شاهزاده که این حرف‌ها را باور ندارد، او را جلوی چشمان آیوار چند تکه کرده و می‌کشد و بعد هم خودش و آیوار را به طناب‌های یک بالن می‌بندد و بر فراز کی‌یف پرواز می‌کنند. همین که بالن ارتفاع کم می‌کند هر دوشان را ترس بر می‌دارد اما در نهایت، «خدا» و «پیامبر» به سلامت بر زمین می‌نشینند. در کاتگات، دو نفر وارد دربار بیورن می‌شوند که از شاه هرولد خبر آورده‌اند. گونهیلد می‌گوید تصور می‌کرده هرولد که در جنگ به طرز بدی زخمی شده مرده باشد. اما این دو به بیورن و گونهیلد خبر می‌دهند که شاه اولاف بعد از جنگ، هرولد را نجات داده و او را با خود برده و وقتی هرولد به دلیل جراحت زمین‌گیر بوده، منطقۀ تحت سلطۀ هرولد را از او گرفته است. حالا این دو نفر از بیورن می‌خواهند به رسم تعهدی که زمانی به هرولد داشته‌است و از سر قدردانی و شرافت به کمک او برود و هرولد و پادشاهی‌اش را از دست اولاف نجات دهد. بیورن که مردد است، تصمیم می‌گیرد که در این مورد فکر کند. بعد از پرواز بر فراز کی‌یف، شاهزاده اولگ آیوار را به آرامگاه زنش برده و می‌گوید با اینکه عاشق او بوده، به دلیل خیانت او را کشته. آیوار که تجربۀ مشابهی داشته با او همدردی می‌کند. اولگ با چشم‌هایی پر از اشک به آیوار می‌گوید که هر کسی را به آرامگاه زنش نمی‌آورد، اما فکر می‌کند که قرار است رابطۀ ویژه‌ای با آیوار داشته باشد. لاگرتا که کاتگات را به قصد زندگیِ ساده ترک کرده، در جنگل قدم می‌زند و شمشیرش را میان درختان به خاک می‌سپارد تا دیگر نجنگد.

Leave a Comment