سریال وایکینگ ها فصل 6 قسمت 3


شاه اولاف که هرولد را زندانی کرده او را احضار می‌کند. برایش غذا می‌آورند و اولاف در مورد سرنوشت و نقشه‌هایی که خدایان برای آنان دارند حرف می‌زند. می‌ترسد که خدای مسیحیت پایان خدایان وایکینگ‌ها باشد. اولاف نمی‌داند که هرولد را زنده بگذارد یا بکشد، دوباره او را به زندان برمی‌گرداند.
شاهزاده اولگ، آیوار و ایگورِ جوان، شاهزاده دیر و همسرش را ترک می‌کنند. در راه کی‌یف، آیوار متوجه می‌شود که پیش‌گویی شاهزاده اولگ در مورد بردارش فقط یک بلوف بوده است و شاهزاده به آیوار می‌گوید که آنا، همسر بردارش، قبلا معشوقۀ او بوده است و او با آگاهی قبلی به آنا اجازه داده با شاهزاده دیر ازدواج کند و ترس آنا و گروگان بودنش تنها نقش بازی کردن بوده است.
کنجکاوی بیورن در مورد اینگرید، خدمت‌کار همسرش، بیشتر شده است. اینگرید سعی می‌کند بیورن را اغوا کند و به او می‌گوید که با هر مردی که بوده برایش سعادت و بخت خوب آورده. بیورن به گونهیلد وفادار می‌ماند و درخواست خدمتکار را رد می‌کند.
در این میان، حال ویت‌سرک بسیار بدتر شده است. مدام توهم زده و تصویرهای غیر واقعی می‌بیند. تصویر ثورا معشوقه‌اش را می‌بیند که در آتش سوخته و تنش زخمی است.
در مزرعۀ لاگرتا، گروهی از زنان از راه می‌رسند. شنیده‌اند که شیولدموری (در افسانۀ محلی کشورهای حوزۀ اسکاندیناوی: زنی که برای جنگ و محافظت انتخاب می‌شود) همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کند و آمده‌اند تا خودشان با چشم‌های خود ببینند. بسیاری از آنان همسران و پسرهای خود را در جنگ و طوفان از دست داده‌اند و حالا تنها هستند. به لاگرتا احترام زیادی نشان می‌دهد و او نیز آنان را می‌پذیرد.
گونهیلد سعی می‌کند با ویت‌سرک حرف بزند و او را آرام کند اما موفق نمی‌شود. ویت‌سرک مدام آیوار، ثورا و مادرش را می‌بیند. ویت‌سرک متوجه می‌شود که گونهیلد باردار است و می‌گوید همیشه عاشق این بوده که پدر شود. در حالی که در آغوش گونهیلد اشک می‌ریزد، آیوار را می‌بیند که به او خیره شده است.
لاگرتا به همراه اوبه و تروی سر میزی نشسته و غذا می‌خورند. تصمیم می‌گیرند که وقتی تروی و اوبه به کاتگات می‌روند تا جای خالی بیورن را پر کنند، بچه‌های تروی و بیورن پیش لاگرتا بمانند. اوبه پیشنهاد می‌دهد تروی هم که حالا باردار است، پیش آن‌ها بماند. تروی عصبانی می‌شود و مخالفت می‌کند.
در همین حین، بیورن دارد آماده می‌شود تا کاتگات را ترک کند. به گونهیلد می‌گوید که اوبه و تروی می‌آیند تا از شهر محافظت کنند. گونهیلد نگران است که بیورن بخواهد سفرها و جهانگردی‌هایش را از سر گیرد اما بیورن به او اطمینان می‌دهد که چنین نیست.
لاگرتا و اهالی روستای تازه بنیانش جمع شده‌اند تا در یک آیین سنتی برای موفقیت روستا قربانی کنند. بعد از مراسم اوبه و تروی با بچه‌ها خداحافظی کرده و آن‌ها را به لاگرتا می‌سپارند.
بیورن پیش از اینکه برای نجات هرولد برود، نظرش را نسبت به اینگرید عوض کرده و با او هم‌بستر می‎شود. در جایی دور از دربار کاتگات و دور از چشمان گونهیلد. بیورن بعد از خیانت به گونهیلد، با فلت‌نوز و سایر لشگریانش کاتگات را ترک می‌کند.
آیوار از شاهزاده اولگ در مورد حمله به کاتگات می‌پسرد و او پاسخ می‌دهد که کارهای اینچنینی نیاز به آمادگی اساسی دارند و هنوز با برادرش کارهایی دارد که باید انجام دهد. در حالی که آیوار و اولگ مشغول صحبت‌اند، سربازان اولگ به شاهزاده دیر حمله کرده و او را به اسارت می‌گیرند.
نیمه‌های شب، مردانی که توسط بیورن از کاتگات طرد شدند در حالی که لاگرتا برای بچه‌ها قصه می‌گوید به روستا حمله می‌کنند. لاگرتا که می‌داند که این اتفاق باز هم تکرار خواهد شد، به جنگل می‌رود و شمشیری را که به خاک سپرده بود، بیرون می‌کشد.
شاهزاده اولگ دیگر به برادرش اعتماد ندارد و می‌ترسد شاهزاده دیر به طمع حکومت بخواهد ایگور را از چنگش در بیارد. برای همین برادرش را به دست شکنجه‌گر می‌سپارد.
اوبه و تروی در کنار گونهیلد در کاتگات روی تخت پادشاهی می‌نشینند و می‌گویند که حضورشان موقتی. اوبه از این می‌گوید که در غیاب برادرش قصد دارد تجارت را رونق بخشد. قرار است ویت‌سرک به مأموریتی تجاری در امتداد جادۀ ابریشم برود. اما وقتی که می‌بیند ویت‌سرک در جلسه حاضر نشده، کسی را به دنبال او می‌فرستد. ویت‌سرک در حالتی نیمه‌عاقل در خانه‌اش نشسته و هنوز تصویر می‌بیند.
هرولد در زندان شاه اولاف تلاش می‌کند با مردی که برایش غذا می‌آورد معامله‌ای بکند که موفق نمی‌شود. فقط خبردار می‌شود که بیورن برای نجاتش آمده. در همین حین، به بیورن خبر می‌رسد که هرولد هنوز زنده است اما ممکن است هر لحظه کشته شود.
آیوار و ایگور با هم صمیمی شده‌اند و در حالی که آیوار دارد به او زبان خود را یاد می‌دهد از بیرون صدایی می‌شوند. بیرون تا ببینند اوضاع از چه قرار است. شاهزاده دیر را می‌بینند که در قفس است و گونه‌اش را سوراخ کرده‌اند و زنجیری مثل قلاده به آن سوراخ بسته‌اند.
بعد از تاریکی هوا، بیورن و افرادش با شنا کردن قصد دارند حمله‌ای غافل‌گیرانه را ترتیب دهند. در حال شنا هستند که شتیل متوجه می‌شود دو نفر پیام‌رسانی که برای بیورن خبر آورده بودند دارند به سمت دیگری شنا می‌کنند. ناگهان متوجه می‌شوند که در آب چیزی هست. در همین لحظه آتشی عظیم در مقابلشان روی آب را می‌گیرند. بیورن دستور عقب نشینی می‌دهد اما تیر آتشینی از کمان خارج می‌شود و آتش دیگری پشت‌شان روشن می‌شود و باران تیر است که بر سر آنان می‌بارد. بیورن و آنانی که زنده می‌مانند، عقب نشینی می‌کنند، در حالی که اولاف در بالای صخره‌ای به تماشا نشسته و فریاد می‌زند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز