سریال کسی نمیدونه قسمت 20


علی سودا را به خانه ی جنگلی بابا طغرل می برد. طغرل صدای ماشین را میشنود و برای خوش آمدگویی بیرون میرود. او از لحن سودا متوجه ناراحتی اش می شود. پس از اینکه سودا برای چای ریختن به خانه می رود، طغرل علت را از علی می پرسد. علی می گوید که سودا با پدرو مادرش دعوا کرده است و حالا با هیچکس حرف نمی زند. علی سودا را به بابا طغرل می سپارد و از آنجا می رود. سودا عکس علی و پسرش را روی میز میبیند. طفرل می‌گوید که علی اسم پسرش را به یاد برادرش، سلیمان گذاشته بود. سودا بخاطر اتفاقاتی که بر سر علی آمده، غمگین است و گريه می کند. او می‌گوید که ای کاش طفرل پدرش می بود. طغرل با گشاده رویی می گوید که جای پدرش است و تفاوتی ندارد.
توچه و علی باهم روبرو می شود. علی با قیافه ای درهم و عصبانی به توچه می‌گوید :{ تو به من دروغ گفتی که اویگار رو نمیشناسی. خودم دیدم که باهاش قرار داشتی. با سودا چرا دعوا کردید؟ ‌} توچه می گوید که اویگار نگران وضعيت سودا بوده و فقط براي اینکه از حالش باخبر شود با او در تماس است. در ادامه می‌گوید که دعوای دو دوست به کسی ربطی ندارد و قرار است به زودی آشتی کنند.
سودا تصمیم می‌گیرد که به ویلای اویگار برود و با پدرش صحبت کند. او خبر آمدنش را به مادرش می دهد. خدمتکار حرف های خیریه را میشنود و به اویگار خبر آمدن سودا را می دهد. اویگار به توچه زنگ میزند و میگوید که سریع به ویلا بیاید و با سودا آشتی کند. سودا می آید و به توچه می‌گوید که با چه رویی به دیدن اش آمده است. توچه خودش را به ناراحتی میزند و می‌گوید :{ اونجوری که تو فکر میکنی نیست. این روزا خیلی بد اخلاق شدی به حرفم گوش نمیکنی. اویگار زنگ زده بود که حالتو بپرسه منم دست به سرش کردم. من به جز تو کسیو ندارم} توچه گریه میکند و سودا از او معذرت خواهی می‌کند. اویگار از پنجره آشتی کردن آنها را می‌بیند و خوشحال می‌شود. سودا به پیش پدرش می رود و میگوید که خودش را به پلیس تسليم کند. او اصرار دارد تا کوکسان به گناهش اعتراف کند و این عذاب وجدان تمام شود. خیریه به دخترش می‌گوید که با اعتراف کردن چیزی تغییر نمی‌کند. حتی اگر سودا و علی با هم ازدواج کنند، این حقیقت مانند دیوار بین شان خواهد ماند. او می‌گوید که سودا باید علی را فراموش کند و از زندگی اش بیرون بیاید.
علی در مغازه اش، بلاخره میتواند قفل گوشی کپچه را باز کند و به پیام هایش دسترسی پیدا کند. شخصی پیام فرستاده :{ زود خودتو گم و گور کن. علی نباید پیدات کنه وگرنه خودم میکشمت. کارای خارج رفتنت رو انجام میدم} علی شماره ی فرستنده رو در سیستم چک می‌کند. اما این شماره به نام کسی ثبت نشده است. او به دیدن کورت می رود و شماره را به او میدهد و میگوید که صاحب این شماره را پیدا کند. کورت با عموی اویگار قرار می گذارد و میگوید :{ علی شماره ی تورو پیدا کرده. تو و برادرزادت برای علی پاپوش دوختین و حالا باید منتظر عواقبش باشین} عموی اویگار می‌گوید که تا وقتی تو به علی نگویی خبردار نمی شود. او کورت را تهدید میکند و از قضیه ارنیکو خبر دارد. رنگ از رخ کورن می پرد و نمی داند او چطور با خبر شده است.
خلبان رو به روی داروخانه در کافه ای نشسته است و به دویگو نگاه می کند. ناگهان همان مرد خشنی که قبلا خلبان ادب اش کرده بود، به همراه اراذل اوباش به داروخانه‌ می ریزند. آنها شيشه ها و قفسه های داروخانه را پایین می‌ریزند. آن مرد روی گلوی پدر دویگو چاقو میگذارد. خلبان می آید و پدر دویگو را نجات میدهد. او همه شان را کتک می زند ولی یکدفعه چاقوی مرد بازوی دویگو را می برد. خلبان عصبانی تر از قبل می شود و آن مرد را تا حد مرگ کتک می زند. دویگو زخم های خلبان را تميز می‌کند و می‌بندد. پلیس و آمبولانس سر میرسند و خلبان را برای ثبت گزارش با خود میبرند. مادر دویگو می‌گوید که پسر بیچاره بخاطر آنها به دردسر افتاده است.
سودا در خانه با توچه نشسته اند. توچه برای اینکه سودا را به حرف بیاورد، شیشه شراب می آورد. پس از مدتی سودا مست میشود و میگوید که عاشق علی شده است و نمی تواند این را پنهان کند. او با حال بد به در خانه ی علی می رود و تصمیم دارد همه چیز را اعتراف کند. او میخواهد عشقش را و گناه پدرش را اعتراف کند…

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است