کوزگون و رفعت بعد از رفتن بورا و دیلا، در محل حادثه دنبال دکمه سر دست می گردند اما چیزی پیدا نمی کنند. در آن سو مرد ناشناسی که برای شرف آمبولانس خبر کرده بود، دکمه سردست را به خیاط می دهد و می گوید: «قبل از همه اونجا بودم. نگران نشو. »

شرمین همسر رفعت از مرگ برادرش بیشتر از همه غمگین است. بورا او را دلداری می دهد و قول می دهد که انتقام پدرش را بگیرد. وقتی هوا کاملا تاریک می شود رفعت به خانه بر می گردد. او ابتدا شرمین را در آغوش می گیرد و می گوید که دنبال کار و بارش بوده است و تازه از کشته شدن شرف هم با خبر شده. بورا خوش بینانه حرف او را قبول کرده و خداحافظی می کند. علی که جواب درست و حسابی ای از پدرش نگرفته از بی اعتمادی او ناراحت است. حرصش را روی کوزگون خالی می کند و با او وارد بحث می شود. کوزگون هم دست علی را می پیچاند و در این میان دیلا سعی دارد آنها را آرام کند. بورا وارد حیاط می شود و رو به علی می گوید: «دیلا رو ناراحت نکن. » کوزگون به خاطر این جنتلمن بازی بورا پوزخندی می زند. اوضاع آرام می شود. علی در گوشه ای ماجراهایی که پدر کوزگون و پدر خودشان داشته اند را تعریف می کند و می گوید: «اون دشمن بابامه. دشمن پدرتونم بود. با توئم دشمنه. به حرفم اعتماد کن.. » بورا در ماشین به تئو می گوید: «چکاپ می خوام. اولین مریضمون هم این راننده س. کوزگون. »

شرمین زخم دست رفعت را می بیند و دلیل آن را می پرسد. رفعت که از قبل دروغش را آماده کرده بوده بلافاصله می گوید: «محموله داشتیم. توی شلیک مامورا تیر خوردم. لطفا در این باره به کسی چیزی نگو. » شرمین قانع نمی شود و از رفعت می پرسد که چه چیزی را مخفی می کند؟ رفعت اشک های او را پاک می کند و می گوید: «عمرم… همه چی رو بهت گفتم. »

قمری، بورا را تعقیب می کند. بورا متوجه این موضوع می شود و از تئو می خواهد که آمار او را برایش دربیاورد. بورا که در به در دنبال قاتل پدرش است و در این باره تحقیق می کند چیز مفیدی دستگیرش نشده. او به تئو می گوید: «یه سرنخ به درد بخور پیدا کن تا این شهرو همراه قاتل بابام به آتیش بکشم. »

کارتال در کوچه با کوزگون روبرو می شود. او که بچه ی خوش قلب و مهربانی است با لبخندی از ته دل کوزگون را داداش صدا می زند و او را در آغوش می گیرد. کارتال انقدر از دیدن برادرش ذوق زده است که کوزگون هم با یک دست آرام او را بغل می کند. کارتال می خواهد همراه او به مغازه دوستش بروند، مشروب بنوشیند و از اتفاقاتی که در این مدت جدایی برایشان افتاده تعریف کنند. کوزگون به او بی محلی می کند و می گوید که روابط خانوادگی و برادر بودنی در کار نیست. کارتال فقط چند ثانیه ناراحت می شود و سپس دوباره می خندد و می گوید: «من شبیه قمری نیستما برای دو کلمه حرف قهر کنم و برم. ما پسرای یوسف جبچی هستیم. اگر مارو به امون خدا ول کنی تن بابام تو قبر میلرزه. همین که تو برگشتی خوبه. بقیه شو ما حل می کنیم.

کوزگون با شوخی کردن سعی می کند جو خانه را عوض کند و درد کشته شدن غم انگیز کسیک را برای فسون کمتر کند. فسون او را در آغوش می گیرد و از تنها شدن گله می کند اما کوزگون می گوید: «تو تنها نیستی. من هستم. کسیک برای من هرچی که بود، تو هم همونی. خواهرمی. »

پسر بچه ی 6/7 ساله ای همراه پرستارهایش از ماشین پیاده می شود و پدرش بورا را در آغوش می گیرد. او سراغ شرف را می گیرد و می گوید که پرستارها گفته اند که پدربزرگش به سرزمین های دوری رفته است. بورا نگاه سرزنش باری به پرستارها می اندازد و از پسرش می پرسد: «آدم خوب، چحور آدمیه؟ » پسرش درس هایی را که آموخته را به خوبی پس می دهد و می گوید: «کسی که بتونه از خودش دفاع کنه. حتی با عزیزانشم دورادور نزدیکی کنه. اصلا نباید بترسه. حقایق فرار نمی کنن و باهات روبرو میشن. » بورا که روش تربیت کردنش با شرف چندان تفاوتی ندارد با همان چهره ی سرد ثابت همیشگی اش می گوید: «آفرین! پدربزرگت سرزمین های دور و اینا نرفته. توی مزاره. مرده. » پسر بچه با بغض می پرسد: «میتونم گریه کنم؟ » بورا به او اجازه می دهد. پسرش اشک می ریزد و پای بورا را بغل می کند و می پرسد: «تو هم میمیری؟ » بورا روبروی او می نشیند و چشمکی می زند و می گوید: «تا وقتی تو اجازه ندی نمی میرم. »

صبح، قمری جلوی خانه با کوزگون روبرو می شود. ابتدا با عصبانیت او را به خیانت به خانواده شان و فروختن پدرشان متهم می کند. سپس عکس یوسف را از کیفش بیرون می آورد و می پرسد: «این عکس تو خونه ی تو چیکار می کنه؟ تعمیرگاهو تو آتیش زدی آره؟ مثل باباجون مرد باش و جواب بده. » کوزگون بدون این که خم به ابرو بیاورد می گوید: «آره من آتیش زدم. ازم فاصله بگیرید. هرکی بهم نزدیک بشه میسوزه. شما خانواده ی من نیستید. هفت پشت غریبه ایم. » قمری بیشتر عصبانی می شود و به برادر و مادرش می گوید از کوزگون فاصله بگیرند.

یکی از افراد رفعت صندلی عقب ماشین او را از لکه های خون پاک می کند. راننده علی که برای بورا جاسوسی می کند این صحنه را می بیند و موضوع را به بورا خبر می دهد. بورا از تئو می خواهد که در این باره تحقیق کند.

رفعت به مغازه خیاط می رود تا شاید بتواند از او اطلاعاتی بگیرد و بفهمد که دیگران تا چه اندازه از اتفاقی که برای شرف افتاده با خبرند. رفعت می گوید: «تو گوش کوچه خیابونایی. همه چی اول از همه تو گوش تو زمزمه میشه. » رفعت ماجرایی که خودش با شرف داشته را تعریف نمی کند فقط می خواهد بداند که خیاط تا چه حد اطلاعات دارد. خیاط هم خود را بی خبر از همه چی نشان می دهد. کوزگون از پشت دیوار لحظه خروج رفعت از مغازه را می بیند. او با عصبانیت سراغ خیاط می رود و می پرسد: «تو برای رفعت کار میکنی؟ » خیاط جواب می دهد: «قبلا بهت گفتم. سنم از این که آدم کسی باشم گذشته. » کوزگون همچنان به او مشکوک است و احتمال می دهد کلکی در کارش باشد. خیاط می پرسد: «تو بگو ببینم چرا شرف رو کشتی و گذاشتی رفعت زنده بمونه؟ » با شنیدن این جمله کوزگون متوجه می شود کسی که برای شرف آمبولانس خبر کرده از افراد خیاط بوده است. او دکمه سر آستین رفعت را از او می خواهد تا آن را در زمان مناسبی به رفعت بدهد و به این ترتیب برای بار دوم نجاتش دهد تا بتواند نزدیکش باشد و سر سفره اش بنشیند. کوزگون درباره سرانجام رفعت می گوید: «تقدیر پدرم براش تکرار میشه. آخرین نفسشو تو زندان میکشه. » خیاط دکمه را به او می دهد و سپس پندها و هشدارهای جدیدش را شروع می کند و درباره بورا می گوید: «اون دیگه فقط یه ولیعهد نیست. هرچی مال باباش بوده حالا مال اونه… تو دیگه هدف شدی! راه رو باز کردی و دیگه برگشتی تو کار نیست. عدالت یه زمانی سلاحت بود حالا ضعفت میشه. اولین هدف بورا پیدا کردن قاتل پدرش میشه. تا پیداش نکنه واینمیسه. بورا داغستانی دیر یا زود برای انتقام میاد مقابلت. »

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز